جرج ششم حیاط ویلای فروشی‌اش را پلاستیک فرش کرده و یک چیزی آن وسط گذاشته که مثل دستگاه چاپ اسکناس رویش را می‌پوشاند. دیروز کرکره برقی حیاط بی‌دلیل باز شد و دستگاه را دیدیم که زیر نم‌نم باران ، سرلخت نشسته. کولی که لاک‌پشتی را در دستش وارونه نگهداشته بود گفت بابا نگاه کن یه ژنراتور! ... ژنراتور نبود، دستگاه بلوک‌زنی بود . کمی بعد خودش هم سررسید با داس و  کلاه و چکمه لاستیکی بلّا. مثل کلینت ایستوود از زیر کلاه نگاه کابوی مآبانه‌ای انداخت و لبخندش را کار گذاشت. معمولا به همخانه سلام می‌دهد و مرا ندید می‌گیرد. به پهلو می‌ایستد و وقتی صحبت می‌کنند هر دو طوری به افق خیره می‌شوند گویی اخبار آینده را پیش‌بینی می‌کنند . اما این دفعه به من هم سلام داد. معلوم است می‌خواهد بلوک‌هایش را به ما بفروشد. حتی سفارش کرد دور باغچه سبزیجات توری بلند بکشم تا لاک‌پشت نتواند رویشان بخزد و ساقه تردشان را بخواباند. بعد هم با محبت رو به کولی گفت: لال‌لاک‌پشت گرفتی عمو؟ کولی اشاره کرد به حیاط روبرو و گفت اون ژنراتور نیستا، بلوک‌زنیه! جرج خودش را زد به نشنیدن و گفت: آجی، زززیمین آفتابخوره،آفتاب‌گردونم بکار.

امروز از دستفروشی که روبروی حاجی دادخواه بساط کرده بود تخم آفتاب‌گردان خریدم . پانزده دانه پانزده هزار تومن. چند تخم سیاه شبیه به تخم هندوانه هم لای کاغذ الگوی خیاطی پیچید و بهم هدیه داد و گفت این هم لیف حمام . زن جوانی پرسید لوبیای عروس داری؟ جواب داد هم عروس دارم هم داماد. دانه ای دو هزار و پانصد. زن چهار دانه برداشت و شروع کرد به غر زدن ازینکه چه خبره؟ آتش دَکَفته مگه؟! فروشنده پرسید: ایمرو نان فیگیفتی؟؟

 

بخشنامه کردند در هفته جاری غیبت معلمان ممنوع است. صبح مدیر گفت لابد برای این است که نروید تحصن نکنید. معلم تاریخ که چند قلمه رز زرد و سفید برایم آورده بود گفت والا من خجالت می کشم یکی دیگر کتک بخورد و حقوق من زیاد شود. اگر دو نفر بلند شوند بروند جلوی اداره من هم می روم. شوخی هم نداشت. چون سم علف کش بیلاوارث را که پارسال نود تومان میخریده امسال شده صد و هشتاد.

پنج دقیقه زودتر از سرویس کولی به خانه رسیدم.
قلمه ها را در خاک گلدان فرو کردم و روش چسباندم خ احمدپور و از خاک تقاضا کردم بپذیردش. به مامان زنگ زدم بپرسم چیزی لازم دارد برایش ببرم؟ آرام و با صدای حلقی گفت : شورد، شورد! اتی گشادتر...
پرسید چی دوست دارید برایتان بپزم؟ گفتم هر چه خودتان میخورید. گفت ما دیشب "پست فود" خوردیم.
گفتم برایت ضرر دارد. پرسید بخور و بمیر بهتر است یا آرزو به دل؟

بعد رفتم بازار و از مغازه صادقی زیتون و چای قلم و پنیر سبامزگی و از زیرکوچه، شورت سه ایکس خریدم. زیتون ها را برای مادرشوهرم که دیگر مرا نمی شناسد پرورده کردم. ناخن هایم را سوهان زدم و بهشان لاک مالیدم تا مادرم خیال کند هنوز جوانم.

 هفت و پانزده دقیقه صبح است و مه غلیظی جاده را بلعیده. شاید هم ریزگردهای آن سمت مرز شمالیست که می‌گویند به گیلان هم رسیده است. ناچارم آرام‌تر برانم. توم‌بجارها حواسم را پرت می‌کنند. باقلای سبز گل کرده و گذر به گذر شقایق و گل‌های زرد مثل هوادارن تیم‌های فوتبال پرچم‌های رنگی‌شان را بالا گرفته‌اند. رادیو اخبار ساعت هشت را پخش می‌کند. با مسافتی که مانده احتمالا  یک ربع تاخیر خواهم داشت. گوینده اعلام می‌کند وام فرزندآوری بدون ضامن و با ارائه سفته به متقاضیان داده می‌شود. برای فرزند اول بیست میلیون و برای دومی چهل میلیون و همین‌طور تا پنجمی و بالاتر. معلوم نبود منظورش از بالاتر چندم است اما به هر حال باید فکری برای بچه‌های دویست میلیونی کرد. خبر بعدی در مورد تصمیم‌سازی و تصمیم‌گیری دولت در مورد امکانات فرهنگی قسمتی از تهران است. تصمیم‌سازی و تصمیم‌گیری! به تفاوت این دو لغت و آدم‌های بیکاری که حرف‌های پیچیده می‌زنند اما از پس کارهای ساده برنمی‌آیند فکر می‌کنم و یادم می‌آید که تصمیم از ریشه صم است به معنی کر شدن و مصمم کسیست که نمی‌شنود. چه بامسما! رادیو را خاموش می‌کنم . زنی توی سرم  برای «سویلا جان» می‌خواند  و من روی چین‌های پیراهن سبز سویلا پیش می‌روم .

 

نه و پانزده دقیقه ، زنگ تفریح اول. صحبت از بخشنامه رتبه‌بندی شد که مثل قصه فیل در تاریکی بود. معلم علوم گفت باید کتاب تالیف کنیم تا رتبه بالاتر بگیریم که حقوقمان بیشتر شود. معلم ادبیات گفت مگر ما الان در این تنگه، وقت کتاب نوشتن داریم ؟! یکی گفت آقای فلانی فلانقدر می‌گیرد کتاب چاپ می‌کند به اسم خودت. بعد با آقای فلانی تماس گرفتند و دیدند گران درمی‌آید و منصرف شدند. فکر می‌کنم در مرحله تصمیم‌سازی بودیم. بعد معاون گفت خانم‌ها شکر در کلامتان! عده‌ای از دانش‌آموزان چالش راه انداخته‌اند که با شلوغ کردن یا هر ترفندی معلم را عصبانی کنند و بعد مخفیانه ازش فیلم بگیرند و در گروه‌ها پخش کنند. ما همه کیف‌ها را می‌گردیم اما خودتان بهتر می‌دانید که بچه‌ها بلدند چطور چیزی را جاسازی کنند. یکی هم گفت دارند تلافی قیچی کردن موی آن پسربچه‌ها را سر معلمان درمی‌آورند و همه دلمان رفت برای آن پسربچه‌ها! دختر لاغری آمد دفتر تا باقیمانده قرص آهنی که بین بچه‌ها پخش کرده بود تحویل بدهد. آنقدر لاغر بود که نتوانستم موبایل را هیچ جاش جاسازی کنم.

 از مرحمت رفیق نادیده، دارم نوشتنِ به قاعده را یاد می‌گیرم. کلاس شلوغ است و همه جوان.حس می‌کنم در مرحله اول ورود به آشوویتس هستم. به زودی جوان‌ها شروع به نوشتن می‌کنند و ما پیرها را می‌فرستند اتاق گاز!

من استاد چاقوهای بی‌دسته‌ام. کتاب‌های نیمه‌خوانده، ژاکت‌های نیمه‌بافته، رفاقت‌های نیمه‌راه. همین یک تپه مانده بود. صبح تا شب در آشپزخانه یا مسیر جاده منگوده یا موقع بیل زدن در باغ ، توی سرم قصه می‌سازم. قصه‌های مدرسه و جاده، قصه‌های آپارتمانی یا قصه‌های چیت گلدار، ماماندوز، لهجه‌دار. قصه گِمه اینا مینا... شب که می‌نشینم پشت لپتاپ قدیمی، عضلات گرفته بازو فغان می‌کنند. قوز پشتم به حرف می‌آید و پلک‌های لامصب! هیچ نمی‌توانم بنویسم. تعدادی کلمه نیز عصر دیروز از منزل خارج شده و تاکنون مراجعت نکرده‌اند.

بهار است دیگر. هر کسی به فراخور حالش سبز می‌شود. لیلکی‌دار هم شاخه امساله‌اش افتاد تو حیاط ما. لیلکی برای میچکا آدرسی فرستاد که دوباره هذیان‌های کوانتومی‌اش عود کرد. شب‌ها کت داروین را تن می‌کند و مرا پای منبرش می‌نشاند تا سرم را بکوباند به لحد و شیرفهمم کند. همه اعتقادات موروثی‌ام را از دُم برمی‌دارد پرت می‌کند آن صحرا. من سر تکان می‌دهم، وانمود می‌کنم می‌فهمم اما در انتهای راه شیری گم می‌شوم و با لیوان چای و باقیمانده زولبیا برمی‌گردم. بعد نوبت قدم زدن در حیاط دانشگاه‌هاست. چه ساختمان‌هایی! اللهم ارزقنی! تصویر دانشگاهی در اسکاتلند نشانم می‌دهد که شبیه مدرسه‌ جادوگریست. می‌رویم به حیاط سبز دانشگاهی در آن خشکی دور و دلم می‌خواهد توی چمن‌ها چوچاق هم باشد. کنار رودخانه‌ای در هلند پیِ اوتَره می‌گردم. دلشوره می‌گیرم. با این چهار تا سِخِ‌پر کجا  برود؟ تا فرودگاه همراهش می روم . از اینکه نوشته‌های روی تابلوی پرواز را با لهجه‌ای که خیلی خارجیست می‌خواند دلم کمی زنده می‌شود. در جهانی موازی او می‌دوم و نمی رسم. زولبیا مزه‌ای بین کرم خاکی و عسل مهرام  می‌گیرد. میچکا برای آدرسی که لیلکی‌دار فرستاده نامه می‌نویسد و نامه‌اش را برای اصلاح به من می‌دهد. بعد می‌رود بخوابد و من در آن حیاط‌ها و آن جهان‌ها دنبال بچه‌ام می‌گردم.

جرجعلی که گردوهای سر درختش را هم شمرده دارد یک ماشین صفر دیگر خریده است. جلوی درب حیاطش جای پارک کافی نبود و به چه زار ،یک جور عاشقانه هر سه ماشینش را در آغوش هم لب به لب پارک کرده. او در تعطیلات نوروز دور از چشم دهیاری نصف شالیزارش را چوب زده. یعنی درختی کاشته که چوبش فروشیست. نهال‌هایی شبیه جوانی برادران ناتنی‌ام لاغر و رنگ پریده ، که از غربتی به غربت دیگر آمده‌اند. جرج با این ترفند می‌خواهد دو یا سه سال دیگر ادعا کند که زمینش باغی است تا به قیمت چند برابر بالاتر از بجار بفروشدشان. یا با مقداری قوطی و لوله و تخته و تیرچه، ویلاهایی بنا کند و اسمش را بگذارد شهرک شهید فلان تا راحت‌تر مجوز بگیرد. یک زمانی اوایل دهه هفتاد همه روستاها شهیدپرور بودند ، حالا همه‌شان شده‌اند توریستی . لکنت جرج روی حرف «ت» شدت می‌گیرد و توریست را تروریست ادا می‌کند. شنیده‌ایم برای پیروزی پسرش در انتخابات دهیاری هم هزینه کرده و خلاصه فعلا اَنه خروس مرغانه کونه.

 

سیب‌زمینی‌هایی که پای درختان زیتون کاشتیم رخ داده‌اند، با برگ‌های سبز پر چین و شکن. مامان گفته برگ‌های سیب‌زمینی و چند پر گَنیما را در سبزیِ پلو بریز تا رنج بدن را بچیند. به چیدن رنج‌هایم فکر می‌کنم. فصل چیدن رنجهاست.فصل کاشتن شالی. همین گدابهار .

دوباره حضوری شدیم. بچه‌ها با مانتوی پارسال و پیرارسال که برایشان تنگ و کوتاه شده و مقنعه‌های چروک از باریکه‌راه آسفالته از کنار گزنه‌ها و شالیزار به سمت مدرسه روانند. صنوبرها هنوز در خوابند اما فِک‌‌دار بیدار است، موهایش را پوش داده و تا زانو در نهر فرو رفته . معاون پرورشی فرارسیدن ماه مبارک را تبریک می‌گوید و  سر صف اعلام می‌کند کسی حق خوردن و آشامیدن ندارد و اگر دانش‌آموزی با خودش گوشی همراه بیاورد آن را ضبط می‌کند و می‌فرستد اداره تا بررسی شود. نفس صف در سینه حبس می‌شود. آنها دیگر نمی‌توانند بدون موبایل‌هایشان سر کنند. با سایه‌های بلند به سمت کلاس‌ها می‌روند. دهنه‌سری کنار آبدارخانه‌ی سوت و کور منتظر ایستاده. او شفایی را که در نوشتن است تجربه کرده و در حالیکه جای زخم پشت دستش را زیر آستین مخفی می‌کند کتابی را که امانت برده بود بهم پس می‌دهد. کتاب را در کیف بزرگم می‌اندازم و بهش می‌گویم که جای زخمش را می‌تواند بعدها با لیزر چاره کند. حالا زخمش را کامل نشان می‌دهد. مثل این است که موجودی گوشتی و نفرت‌انگیز در حال بیرون خزیدن از مچ دست دخترک است.

چند نفری از جایشان بلند می‌شوند. چند نفری به دیگرانی که پانشدند غر می‌زنند که خانم آمده هاا!  بیشتر کتاب‌ها نو و ورق نخورده مانده‌اند. مبصر را مامور می‌کنم برای هفته آینده همه کتاب و دفترها را وارسی کند که سوالات و جواب‌ها را نوشته باشند. ته کلاس دختری بطری آب را جوری که به سلامتی کسی بنوشند ، بالا می‌گیرد. با سر تایید می‌دهم. زنگ تفریح سر ممنوعیت آب برای بچه‌ها ، میان همکاران بحث می‌شود. هنوز تعداد محافظه‌کاران خاموش بیشتر از آن است که بشود امیدی داشت.

 

پنجره را باز می‌کنم. گنجشک‌ها قسم می‌دهند:تی جانه می جان، تی جانه می جان... فراموش کن. آن تصاویری که دیدی از دستهای بسته سرد و بدنهایی که هر کدام یک تابلوی تصلیب عیساست، فراموش کن و گاری پوسیده زندگی بشری را هل بده. قرمه‌سبزی ناهارت را بپز و تکالیف کلاس را انجام بده و اوجی و سِرسِم گلدان را در باغچه بکار. همین است. مگر چند نفر مثل شب‌زنده‌دار پیدا می‌شود که شبها پتو بکشد روی شانه‌اش و بایستد توی تراس و به صدای « چوک‌چوکه‌زن» گوش بدهد؟ چوک‌چوکه‌زن هر شب داستان جهان را از اول می‌گوید.

از پنجره کاملیای حیاط همسایه پیداست. خودش را عروس کرده. از فرط گل شاخه‌هایش سنگین شده. مثل مادربزرگم که همه تخمک‌هایش را زایید. پرتقال‌هایی را که از پَرَشکوه خریدیم در سبد خالی می‌کنم. سه برگ بنفشه در آب می‌اندازم ، برای ناظم مدرسه دوشنبه‌ها. ساقه‌های اوجی را می‌بُرم و در خاک فرو می‌کنم. انگشتم خاک‌آلود می‌شود و آن لاک‌ناخن قرمز و آن لبخند در صفحه سودابه قیصری دوباره در ذهنم جان می‌گیرد. چرا آلکسیوویچ نوشت جنگ چهره زنانه ندارد؟ مگر چهره مردانه دارد؟! سبزی قرمه را که دیروز از مادر یکی از بچه‌ها خریده‌ام خرد می‌کنم. هنوز بویایی‌ام برنگشته. شاید هیچگاه برنگردد. مثل آن دوچرخه‌سوار که زلینسکی ازش حرف می‌زد. لوبیا قرمز ندارم. کولی هم چشم‌بلبلی نمی‌خورد. او نسبت به حیوانات بی‌اندازه مهربان است و طاقت دیدن چشم پرنده را در خورشت ندارد. فکر می‌کنم پس ما چطور هیولا می‌شویم؟ از کی؟!

صدای همسایه طبقه سوم می‌آید که طبق معمول سوبولِ مانسَن به یکی معترض است. افتاده توی یقه آقای کاف که چرا خرده‌ نان را در حیاط می‌پاشی؟ صدای آقای کاف را نمی‌شنوم . او هشتاد و پنج سال دارد و صدای محزونش شبیه ناله است. هر صبح برای گنجشک‌ها خرده نان می‌پاشد و هنگام احوالپرسی به کولی تعظیم می‌کند. وقتی با من حرف می‌زند صاف می‌ایستد و دستها را می‌چسباند به تنه. چند باری برایش کلید را در قفلِ در انداخته‌ام، پاشنه‌کش بهش قرض داده‌ام. یک بارهم کیک خانگی با روکش بادام برای تولدش پخته و فرستاده‌ام. سوبول افتاده به جان پیرمرد. گنجشک‌ها همهمه می‌کنند اما کسی حرفشان را نمی‌شنود با نمی‌خواهد بشنود. بیچاره مردم اوکراین!

 

صبح وقت بیداریست. لحظه ای چشمها را ببند و نگاه کن. صدای تنفس کتری و خرچ خرچ چای خشک و دندان قروچه قوری چینی. تیک تاک ساعت بزرگ هال و باز هفت و ده دقیقه عجول. به صدای گنجشک که از پنجره سقف می پاشد تا بندازدت توی بازی ناهار و شام و املا از پنج درس آخر و دوختن باقی ملافه ها. گوش کن، اشیا راوی تاریخ اند. صدای دندان مصنوعی مادر وقتی با لثه چفت میشود. تو در مسیری، به مناظر نگاه کن. با چشمهای بسته. با گوشهایت نگاه کن.

 

شیش عید است. ششم فروردین. عروسی بچه پسرخاله است. مامان گفت من نمی روم. تربچه که چال نکردم. دهانم بوی خون می دهد. شما بروید. البته دهانش بوی خون نمیداد. کاربردش جای دیگریست، کار نداریم.
جیم و ف رفتند و آخر شب عکسهایی از حیوانات به سیخ کشیده و عروس دنباله دار در جنگل میان مه و رمه گوسفند و آوازهای قدیمی برایمان فرستادند تا خیام درونمان قال کند و یادمان بیندازد دنیا دو روز است و ما همه اش را حرام و هلشت کردیم.
هفت عید. دخترعمه آمده. میم کوچک ازش می پرسد زمینت را فروختی؟ میگوید بله و آپارتمانی خریدیم که اتاق پخت دارد و دندانهایمان را کاشی کاری کردیم و بخشی هم مانده میخواهیم بزنیم تو ویلاسازی.
هشت عید. "دیوانه رگ" بهار کنار رفت و لحاف ها را آفتاب دادیم. در حالی که معین در هوای پریچهر میخواند، مامان یک الرحمن ختم داد و میم به پسری آنسیویلایزد در اردن یا عربستان که ریش بلندش را لوله میکرد و می جوید معنی نیبرهود را توضیح داد.