شیش عید است. ششم فروردین. عروسی بچه پسرخاله است. مامان گفت من نمی روم. تربچه که چال نکردم. دهانم بوی خون می دهد. شما بروید. البته دهانش بوی خون نمیداد. کاربردش جای دیگریست، کار نداریم.
جیم و ف رفتند و آخر شب عکسهایی از حیوانات به سیخ کشیده و عروس دنباله دار در جنگل میان مه و رمه گوسفند و آوازهای قدیمی برایمان فرستادند تا خیام درونمان قال کند و یادمان بیندازد دنیا دو روز است و ما همه اش را حرام و هلشت کردیم.
هفت عید. دخترعمه آمده. میم کوچک ازش می پرسد زمینت را فروختی؟ میگوید بله و آپارتمانی خریدیم که اتاق پخت دارد و دندانهایمان را کاشی کاری کردیم و بخشی هم مانده میخواهیم بزنیم تو ویلاسازی.
هشت عید. "دیوانه رگ" بهار کنار رفت و لحاف ها را آفتاب دادیم. در حالی که معین در هوای پریچهر میخواند، مامان یک الرحمن ختم داد و میم به پسری آنسیویلایزد در اردن یا عربستان که ریش بلندش را لوله میکرد و می جوید معنی نیبرهود را توضیح داد.
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم فروردین ۱۴۰۱ ساعت توسط میم
|
ميچكا در مازندران به معناي گنجشك است و ميچكاكِلي يعني لانه گنجشك