من یک چمدان و دو ساکم. یک سینی چای و یک جفت گوش شنوا برای پدرم. یک لپ تاپ که مادر و خواهرانم را به هم وصل می کنم. فاعل بی فعل برای خواهران بیوه ام. مقداری زیتون پرورده و چای سبز برای زن­برادرهایم هستم. من، کسی که با دقت مادرشوهرش را می بوسد تا جای حرف نماند، فصل تازه ای از روابط میان بابا و عمه فرنگیسم. مایه افتخار خاله کوچک و مایه ننگ خاله بزرگ. مقدار نامشخصی اسکناس نو برای برادرزاده هایم هستم و یک عیدخراب­کن بی نظیر فقط با استفاده از کتاب ریاضی مبتکران. کسی که لباس های کهنه مادرش را مخفیانه دور می ریزد. پیامک های گوشی برادرش را وقتی خواب است می خواند. در اولین فرصت همه شبکه های منفی­شانزده گیرنده شان را حذف می کند. کسی که همیشه متهم است به دزدیدن کتاب های قدیمی بابا. من عکاس باغ مرکبات، راننده سرویس قبرستان امامزاده عبدالله، شوینده سنگ قبرهای بسیار هستم.

به ساعت نگاه می کنم، بعد به آسمان پشت پنجره و با لحن بازیگران تئاترهای تلویزیونی دهه شصت می گویم: آه، چیزی به صبح نمونده... چمدان ها را بستم و گذاشتم کنار در ورودی. عصر که با مامان تماس گرفتم کار پخت شیرینی هایش به آخر رسیده بود. لابد فردا عید است.

دخترک از مدرسه که برگشت گفت خانم بهداشتمون گفته کرم موبر بخرید و خودتان را تمیز نگهدارید. داشتم اناریجه پاک میکردم برای شکم ماهی یا نمیدانم چه که همانطور سرم را پایین نگهداشتم تا نگاهش نکنم. گفت همه بچه ها از خیلی وقت پیش "ماماناشون" این را خریده اند و وقتی خانم بهداشت پرسید اونایی که بلدن دستا بالا، فقط من و دو تا گاگول دیگه دستامون پایین موند. همانطور سر پایین پرسیدم برات بخرم؟ با خجالت گفت نمیدونم، نه بابا! گفتم که بدونی. در نقش مادری ام یک رابینسون کروزوی تنها و سرگردان در جزیره متروک نادانی هستم.

 غروب که از دندانپزشکی بیرون آمدم رفتم داروخانه. گفتم بهترینش را بدهید. داروخانه چی چند جور کرم خارجی روی پیشخوان گذاشت و گفت اینها همه خوبند. روی جعبه هاشان چیزهایی به فرانسه و آلمانی نوشته شده بود. نمی فهمیدم. کاش انگلیسی می نوشتند. البته باز هم نمی فهمیدم اما بیشتر احساس امنیت می کردم. شب جعبه کرم را گذاشتم روی میز توالت. متوجه بودم چند بار رفت توی اتاق و برگشت و جعبه هم مثل گربه مرده آنجا افتاده بود. نمیدانستم چطور جمله ام را شروع کنم چون میان باور دست و پاگیر "اون هنوز یه بچه ست" و واقعیت غیرقابل انکار "اون دیگه بزرگ شده" گیر افتاده بودم. حتی میان بخش سنتی و مذهبی موروثی خودم و بخش نوساز جا نیفتاده روشنفکرمابانه این سالهایم. چند وقت پیش هم فیلمی از دوستش قرض گرفته بود و انداخته بود توی کامپیوتر ببیند. به همخانه گفتم تو هم بنشین باهاش ببین،دلم شور می زند. همخانه گفت اگر صحنه داشت چی؟ گفتم خودت را به خواب بزن. خیلی وقتها خودم را به خواب میزنم چون نمیدانم چکار باید بکنم. وقتی برای نگه داشتنش باهاش همصدا میشوم:ایف آی واز یور بوی فرند، واقعا نمیدانم بهتر است خفه شوم یا به خواندن این ترانه کوفتی ادامه دهم. اینجور وقتها دلم میخواهد یک کشتی از حوالی جزیره ام عبور کند و نجاتم دهد. یا لااقل بطری حامل نامه به ساحل جزیره ام رسیده باشد.

***

و باز عیدی دیگر. خیابان ها شلوغ و آدمها در رفت وآمد. مسافر پرسید: این مردم که می گویند پول نداریم و گران است پس دنبال چه می گردند؟ راننده تاکسی جواب داد: دنبال قرص سرگردانی.

ننجون که مرد مامان و خاله کوچک رفتند اثاثش را جمع و تقسیم کردند و خانه را تحویل صاحبش دادند. خاله بزرگ نرفته بود. با مرده قهر بود. گفته بود چرا مرا زود شوهر داده؟ چرا نگذاشته طلاق بگیرم؟ چرا یک عمر با مردی که بچه اش نمیشد زندگی کردم؟ برای من باور اینکه شوهرخاله غول­پیکرم که نرینگی از صدا و کفشها و سبیل استالینی اش بیرون میزد ضعف جنسی داشته سخت است. به نظر من هر کس شلوار او را می پوشید حامله میشد. اما  خاله به همه گفته بود که این تشخیص دکتر مصدق است و همه قانع شده بودند چون گفته بود که او دکتر مخصوص شاه است. "مخصوص شاه" مخصوص خاله بود. یادم هست برای یک خیاط و یک باغبان هم استفاده می کرد. خاله بزرگ معمولا با کل فامیل قهر بود جز یک نفر و آن یک نفر همیشه همان نفر بود و از طریق او پیغام ها و دلخوری هایش را برای فامیل مخابره و اخبار جدید را دریافت میکرد. همه اثاث کهنه ننجون را خاله کوچک برداشت جز یک میوه خوری بلور سبز،یک روسری نشسته ململ سفید و یک قابلمه رویی که مامان برداشت. روسری توی صندوق است. بلور سبز توی هال. قابلمه هم اسم دارد: مه جانه ماره قابلامه. جانه ماره قابلامه ضخیم است و پلوی خوبی میدهد. مامان فکر میکند دعای خیر ننجون همراه این قابلمه است که غذا توش ته نمی گیرد، خورشت جا می افتد، آبگوشت به همه می رسد.

***

بیخوابی زده به سرم. پیرمرد واحد دوازده اسهال گرفته. یک جفت قابلمه پایش کرده راه افتاده توی خانه و هر نیم ساعت می رود حمام چون توالت فرنگیش آنجاست و تا فیه خالدونش را خالی می کند، سیفونش هم استسقا گرفته. بعد می رود آشپزخانه و توی کابینت ها دنبال نبات می گردد. تلویزیونش هم روشن است، گوش هایش هم کر است. دو تا تخمسّگ هم ویرشان گرفته خیابان پایین پنجره را با ماشین عین تام و جری هی بروند تا ته و برگردند. قابلمه ننجون پر از پیاز داغ است. پیاز داغ توی یخچال است.

 

مرد میانسال توی ایستگاه داد میزد: آهوی بیابان بمویه/عروس خیابان بمویه/رخش جاده، پیکان بمویه... او تنها راننده غیرخطی جاده است که قاچاقی وارد ایستگاه می شود و با شعر و متل مسافر میگیرد و راننده ها هم بهش سخت نمی گیرند. یک نفر کم داشت تا پیکان اوراقش حرکت کند. چند مسافر منتظر پژوهای زرد خطی بودند و سوار نمیشدند. اگر منتظر می شدم واقعا دیر میکردم و مدیر واقعا فکر میکرد دارم از رابطه صمیمانه مان سوءاستفاده می کنم. نشستم روی صندلی عقب ،کنار مردجوانی با شلوار سبز ارتشی که از سوراخی سر زانویش چند تار موی مشکی فرفری بیرون زده بود. نیم ساعت تمام خودش را منقبض نگهداشته بود تا جای بیشتری برای من باز کرده باشد. به سه راهی که رسیدیم کنار بازار چوب پیاده شد و من توانستم کیفم را از توی دلم بیرون بیاورم و یک هزار تومنی به راننده بدهم. وقتی صد تومن باقیمانده را نگرفتم، نه از روی بخشندگی بلکه چون راننده پیش از پیاده شدن دستش را گرفته بود جلوی بینی اش و فرت کرده بود توش و پرت کرده بود پای دیوار و با شلوار دست را پاک کرده بود، راننده برای اینکه نشان دهد این روزها با صد تومن آدم مدیون کسی نمی شود از قیمت لاستیک و فنر و روغن گفت. بتدریج دو مسافر دیگر هم وارد بحث شدند. بحثی که مانند مهی غلیظ آدم ها را بلعیده و کسی یک قدم جلوتر را نمی بیند. من چشم دوخته بودم به مرغابی های تیرخورده ای که از پا به سقف دکانی آویخته بود. به مترسک هایی که چهارسال است با همان یکدست لباس پای شالیزاری که معلوم نیست سود میدهد یا ضرر ایستاده اند. و جالیزهای کوچک سیر و باقالی و ترب که معجزه زمستان­شکن زنان روستاییست. به مدرسه که رسیدم یکی از دانش آموزان سال قبل با شال صورتی و خط چشم منتظرم بود. با جعبه ای شیرینی به مناسبت نامزد شدنش. نامزدش هنوز بیکار است اما قول داده کار گیر بیاورد.

***

میچکا گفت چادر میخوام. چادر سیاه. پرسیدم مدرسه تان خواستند؟ گفت نه، خودم میخوام چادری بشم. گفتم باشه میگم مادرجون برات بدوزه. گفت چادر دوستمو گذاشتم بچه ها گفتن بهت میاد. بعد کمرش را قر داد و رفت توی اتاق جلوی آینه و گوشواره های درازش را به گوشش آویخت و دیس گرل ایز آن فایر خواند.