من یک چمدان و دو ساکم. یک سینی چای و یک جفت گوش شنوا برای پدرم. یک لپ تاپ که مادر و خواهرانم را به هم وصل می کنم. فاعل بی فعل برای خواهران بیوه ام. مقداری زیتون پرورده و چای سبز برای زنبرادرهایم هستم. من، کسی که با دقت مادرشوهرش را می بوسد تا جای حرف نماند، فصل تازه ای از روابط میان بابا و عمه فرنگیسم. مایه افتخار خاله کوچک و مایه ننگ خاله بزرگ. مقدار نامشخصی اسکناس نو برای برادرزاده هایم هستم و یک عیدخرابکن بی نظیر فقط با استفاده از کتاب ریاضی مبتکران. کسی که لباس های کهنه مادرش را مخفیانه دور می ریزد. پیامک های گوشی برادرش را وقتی خواب است می خواند. در اولین فرصت همه شبکه های منفیشانزده گیرنده شان را حذف می کند. کسی که همیشه متهم است به دزدیدن کتاب های قدیمی بابا. من عکاس باغ مرکبات، راننده سرویس قبرستان امامزاده عبدالله، شوینده سنگ قبرهای بسیار هستم.
به ساعت نگاه می کنم، بعد به آسمان پشت پنجره و با لحن بازیگران تئاترهای تلویزیونی دهه شصت می گویم: آه، چیزی به صبح نمونده... چمدان ها را بستم و گذاشتم کنار در ورودی. عصر که با مامان تماس گرفتم کار پخت شیرینی هایش به آخر رسیده بود. لابد فردا عید است.
ميچكا در مازندران به معناي گنجشك است و ميچكاكِلي يعني لانه گنجشك