پنجره را باز می‌کنم. گنجشک‌ها قسم می‌دهند:تی جانه می جان، تی جانه می جان... فراموش کن. آن تصاویری که دیدی از دستهای بسته سرد و بدنهایی که هر کدام یک تابلوی تصلیب عیساست، فراموش کن و گاری پوسیده زندگی بشری را هل بده. قرمه‌سبزی ناهارت را بپز و تکالیف کلاس را انجام بده و اوجی و سِرسِم گلدان را در باغچه بکار. همین است. مگر چند نفر مثل شب‌زنده‌دار پیدا می‌شود که شبها پتو بکشد روی شانه‌اش و بایستد توی تراس و به صدای « چوک‌چوکه‌زن» گوش بدهد؟ چوک‌چوکه‌زن هر شب داستان جهان را از اول می‌گوید.

از پنجره کاملیای حیاط همسایه پیداست. خودش را عروس کرده. از فرط گل شاخه‌هایش سنگین شده. مثل مادربزرگم که همه تخمک‌هایش را زایید. پرتقال‌هایی را که از پَرَشکوه خریدیم در سبد خالی می‌کنم. سه برگ بنفشه در آب می‌اندازم ، برای ناظم مدرسه دوشنبه‌ها. ساقه‌های اوجی را می‌بُرم و در خاک فرو می‌کنم. انگشتم خاک‌آلود می‌شود و آن لاک‌ناخن قرمز و آن لبخند در صفحه سودابه قیصری دوباره در ذهنم جان می‌گیرد. چرا آلکسیوویچ نوشت جنگ چهره زنانه ندارد؟ مگر چهره مردانه دارد؟! سبزی قرمه را که دیروز از مادر یکی از بچه‌ها خریده‌ام خرد می‌کنم. هنوز بویایی‌ام برنگشته. شاید هیچگاه برنگردد. مثل آن دوچرخه‌سوار که زلینسکی ازش حرف می‌زد. لوبیا قرمز ندارم. کولی هم چشم‌بلبلی نمی‌خورد. او نسبت به حیوانات بی‌اندازه مهربان است و طاقت دیدن چشم پرنده را در خورشت ندارد. فکر می‌کنم پس ما چطور هیولا می‌شویم؟ از کی؟!

صدای همسایه طبقه سوم می‌آید که طبق معمول سوبولِ مانسَن به یکی معترض است. افتاده توی یقه آقای کاف که چرا خرده‌ نان را در حیاط می‌پاشی؟ صدای آقای کاف را نمی‌شنوم . او هشتاد و پنج سال دارد و صدای محزونش شبیه ناله است. هر صبح برای گنجشک‌ها خرده نان می‌پاشد و هنگام احوالپرسی به کولی تعظیم می‌کند. وقتی با من حرف می‌زند صاف می‌ایستد و دستها را می‌چسباند به تنه. چند باری برایش کلید را در قفلِ در انداخته‌ام، پاشنه‌کش بهش قرض داده‌ام. یک بارهم کیک خانگی با روکش بادام برای تولدش پخته و فرستاده‌ام. سوبول افتاده به جان پیرمرد. گنجشک‌ها همهمه می‌کنند اما کسی حرفشان را نمی‌شنود با نمی‌خواهد بشنود. بیچاره مردم اوکراین!