از مرحمت رفیق نادیده، دارم نوشتنِ به قاعده را یاد می‌گیرم. کلاس شلوغ است و همه جوان.حس می‌کنم در مرحله اول ورود به آشوویتس هستم. به زودی جوان‌ها شروع به نوشتن می‌کنند و ما پیرها را می‌فرستند اتاق گاز!

من استاد چاقوهای بی‌دسته‌ام. کتاب‌های نیمه‌خوانده، ژاکت‌های نیمه‌بافته، رفاقت‌های نیمه‌راه. همین یک تپه مانده بود. صبح تا شب در آشپزخانه یا مسیر جاده منگوده یا موقع بیل زدن در باغ ، توی سرم قصه می‌سازم. قصه‌های مدرسه و جاده، قصه‌های آپارتمانی یا قصه‌های چیت گلدار، ماماندوز، لهجه‌دار. قصه گِمه اینا مینا... شب که می‌نشینم پشت لپتاپ قدیمی، عضلات گرفته بازو فغان می‌کنند. قوز پشتم به حرف می‌آید و پلک‌های لامصب! هیچ نمی‌توانم بنویسم. تعدادی کلمه نیز عصر دیروز از منزل خارج شده و تاکنون مراجعت نکرده‌اند.