دوباره حضوری شدیم. بچه‌ها با مانتوی پارسال و پیرارسال که برایشان تنگ و کوتاه شده و مقنعه‌های چروک از باریکه‌راه آسفالته از کنار گزنه‌ها و شالیزار به سمت مدرسه روانند. صنوبرها هنوز در خوابند اما فِک‌‌دار بیدار است، موهایش را پوش داده و تا زانو در نهر فرو رفته . معاون پرورشی فرارسیدن ماه مبارک را تبریک می‌گوید و  سر صف اعلام می‌کند کسی حق خوردن و آشامیدن ندارد و اگر دانش‌آموزی با خودش گوشی همراه بیاورد آن را ضبط می‌کند و می‌فرستد اداره تا بررسی شود. نفس صف در سینه حبس می‌شود. آنها دیگر نمی‌توانند بدون موبایل‌هایشان سر کنند. با سایه‌های بلند به سمت کلاس‌ها می‌روند. دهنه‌سری کنار آبدارخانه‌ی سوت و کور منتظر ایستاده. او شفایی را که در نوشتن است تجربه کرده و در حالیکه جای زخم پشت دستش را زیر آستین مخفی می‌کند کتابی را که امانت برده بود بهم پس می‌دهد. کتاب را در کیف بزرگم می‌اندازم و بهش می‌گویم که جای زخمش را می‌تواند بعدها با لیزر چاره کند. حالا زخمش را کامل نشان می‌دهد. مثل این است که موجودی گوشتی و نفرت‌انگیز در حال بیرون خزیدن از مچ دست دخترک است.

چند نفری از جایشان بلند می‌شوند. چند نفری به دیگرانی که پانشدند غر می‌زنند که خانم آمده هاا!  بیشتر کتاب‌ها نو و ورق نخورده مانده‌اند. مبصر را مامور می‌کنم برای هفته آینده همه کتاب و دفترها را وارسی کند که سوالات و جواب‌ها را نوشته باشند. ته کلاس دختری بطری آب را جوری که به سلامتی کسی بنوشند ، بالا می‌گیرد. با سر تایید می‌دهم. زنگ تفریح سر ممنوعیت آب برای بچه‌ها ، میان همکاران بحث می‌شود. هنوز تعداد محافظه‌کاران خاموش بیشتر از آن است که بشود امیدی داشت.