جرجعلی که گردوهای سر درختش را هم شمرده دارد یک ماشین صفر دیگر خریده است. جلوی درب حیاطش جای پارک کافی نبود و به چه زار ،یک جور عاشقانه هر سه ماشینش را در آغوش هم لب به لب پارک کرده. او در تعطیلات نوروز دور از چشم دهیاری نصف شالیزارش را چوب زده. یعنی درختی کاشته که چوبش فروشیست. نهالهایی شبیه جوانی برادران ناتنیام لاغر و رنگ پریده ، که از غربتی به غربت دیگر آمدهاند. جرج با این ترفند میخواهد دو یا سه سال دیگر ادعا کند که زمینش باغی است تا به قیمت چند برابر بالاتر از بجار بفروشدشان. یا با مقداری قوطی و لوله و تخته و تیرچه، ویلاهایی بنا کند و اسمش را بگذارد شهرک شهید فلان تا راحتتر مجوز بگیرد. یک زمانی اوایل دهه هفتاد همه روستاها شهیدپرور بودند ، حالا همهشان شدهاند توریستی . لکنت جرج روی حرف «ت» شدت میگیرد و توریست را تروریست ادا میکند. شنیدهایم برای پیروزی پسرش در انتخابات دهیاری هم هزینه کرده و خلاصه فعلا اَنه خروس مرغانه کونه.
سیبزمینیهایی که پای درختان زیتون کاشتیم رخ دادهاند، با برگهای سبز پر چین و شکن. مامان گفته برگهای سیبزمینی و چند پر گَنیما را در سبزیِ پلو بریز تا رنج بدن را بچیند. به چیدن رنجهایم فکر میکنم. فصل چیدن رنجهاست.فصل کاشتن شالی. همین گدابهار .
ميچكا در مازندران به معناي گنجشك است و ميچكاكِلي يعني لانه گنجشك