بهار است دیگر. هر کسی به فراخور حالش سبز میشود. لیلکیدار هم شاخه امسالهاش افتاد تو حیاط ما. لیلکی برای میچکا آدرسی فرستاد که دوباره هذیانهای کوانتومیاش عود کرد. شبها کت داروین را تن میکند و مرا پای منبرش مینشاند تا سرم را بکوباند به لحد و شیرفهمم کند. همه اعتقادات موروثیام را از دُم برمیدارد پرت میکند آن صحرا. من سر تکان میدهم، وانمود میکنم میفهمم اما در انتهای راه شیری گم میشوم و با لیوان چای و باقیمانده زولبیا برمیگردم. بعد نوبت قدم زدن در حیاط دانشگاههاست. چه ساختمانهایی! اللهم ارزقنی! تصویر دانشگاهی در اسکاتلند نشانم میدهد که شبیه مدرسه جادوگریست. میرویم به حیاط سبز دانشگاهی در آن خشکی دور و دلم میخواهد توی چمنها چوچاق هم باشد. کنار رودخانهای در هلند پیِ اوتَره میگردم. دلشوره میگیرم. با این چهار تا سِخِپر کجا برود؟ تا فرودگاه همراهش می روم . از اینکه نوشتههای روی تابلوی پرواز را با لهجهای که خیلی خارجیست میخواند دلم کمی زنده میشود. در جهانی موازی او میدوم و نمی رسم. زولبیا مزهای بین کرم خاکی و عسل مهرام میگیرد. میچکا برای آدرسی که لیلکیدار فرستاده نامه مینویسد و نامهاش را برای اصلاح به من میدهد. بعد میرود بخوابد و من در آن حیاطها و آن جهانها دنبال بچهام میگردم.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۴۰۱ ساعت توسط میم
|
ميچكا در مازندران به معناي گنجشك است و ميچكاكِلي يعني لانه گنجشك