اولین گروه دخترها از اردوی شلمچه برگشته اند. توی حیاط ، در میدان دید کارگرانی که ساختمان جدید مدرسه را بالا می برند،دسته جمعی "ممد نبودی" می خوانند. عمله و بنا را فلج کرده اند. مدیر افسوس می خورد: آنهمه پابرهنه در شلمچه چرخاندیمشان بلکه بصیرت پیدا کنند! ناظم پیراهن شمر تن می کند و می رود که پاره شان کند... آبدارچی قندانی پر از قند کله ای تازه شکسته روی میز می گذارد و به میز می گوید: آئووو خانم جان، سگِ دُمِ هف سال قالب دَوستَن بازم کج بو!

***

پنج شنبه مامان زنگ زد. از عروسی پسر همسایه برگشته بود. نمی توانست حرف هاش را بخورد. زنگ زد که بگوید دخترهای خانم نمیدانم کیَک امروز هفت قلم آراسته، دست به سینه، مثل سپاه ایستاده بودند و "پیشخدمتی" می کردند. دخترهای فلان کَسک دوش به دوش مادرشان در همه مراسم شرکت می کنند. منِ "عبدالله مُرده کس"، تنها می روم و می آیم. چرا نمی آیی؟ دست کشیدی از ما؟ هی هی هی هی!... "پدر/مادر میوه کمیافت است". ما "بوم لو آفتاب" هستیم. می گوید که صدای لا اله الا الله را هم می شنود. تهدید می کند امروز/فردا آن قبر خالی پایین پای ننجون پر می شود و "دل­کوری" برای من می ماند. به یاد می آورد خوابیدن زیر "خربار خربار خاک" را، زمانی که دیگر در آسمان ستاره ای به اسم او نایستاده. حالا برای خودش عزا می گیرد. برای خودش گریه می کند. صدا قطع می شود. میدانم گوشی را گذاشته روی شکمش و دارد گریه می کند. تصویرش را در خیالم دارم که شانه هاش زیر پیراهن کودری ریزگل تکان تکان می خورند. چند مدل اصوات تاسف درمی آورد: هع یی... پوففففت... این صداها یعنی دریا از کولاک افتاده. آرام می گیرد. به خودش تسلیت می دهد. می گوید مرگ حق است. همه رفتنی هستند. بچه هاش را به من می سپارد. می گوید خودت را ناراحت نکن. "غم دنیا خردنی نیه،ریدنیه". اینهمه نشور نپز نساب. به رستوران می گوید "مهمانخانه". جمعه ها بروید مهمانخانه. زیارت. سیاحت. مادرت را ببین عبرت بگیر. ایناهاه! کمر "دو قولَنجون". می گوید من جنس "نَمیر" بودم، "فاستونی" بودم.چند خط دیگر هم از خودش تعریف می کند. سرت را درد آوردم. برایت مربای به درست کردم،زودتر بیا ببر تا پدرت خودکشی نکرده. پول تعاونی را هم بفرست،شنبه قرعه کشی داریم. بچه را عوض من ببوس. تق.

 

"شیخ محله ای" رمان نوشته است. در ازای یک موز رمانش را بهم داد. دفترچه صدبرگ سبز. خانم گاف گفت هرچقدر خرج دارد من میدهم،تو ببر انتشارات چاپش کن. او زنیست که همواره بین در دروازه و سوراخ سوزن در نوسان است. گفتم اگر نوشته خوبی باشد حتما. قصه از شهری شروع شد که میدانم دختر فراری کلاس سوم انسانی همین حالا بهمراه پسرک کراکی، دونفری عین انتر بی­لوطی توش می چرخند و روی برگشتن به روستا را ندارند. هرچه صفحات را پیش رفتم، به نیمکت ردیف دومِ کلاس سوم انسانی نزدیکتر شدم. داستان پر از اسامی پسرانه  و گریه دخترانه و آغوش گرم و قرص برنج است.

***

 کسی نماند با من برنامه ساعت یازده کانال هشت را ببیند.چای هم دم کرده بودم. حاضر بودم چهار یا شش تا از قطاب های دستپخت مامان را هم از فریزر دربیاورم. صدای تلویزیون همسایه بلند بود. صدای برنامه ساعت یازده کانال هشت. همسایه٬ پیرمردیست که تنها زندگی می کند و بنظر می رسد از آن آدمهاست که به تنهایی یک لشگرند. باید یک وقتی بهش بپردازم.باید یک وقتی به صورت تک تک آدمهای این خانه آینه بیندازم. برعکس مردهای خانه قبلی که روزها سایه هایی بودند در حال حمل کیسه های میوه و گوشت و شب ها صداهایی بودند برخاسته از دمپایی و کیسه زباله و نیمه شب ها ،بوی سیگار و ناله حمیرا. و زن هاشان مثل سفره صبحانه خانه مادرم،تا صلاة ظهر وسط پهن بودند و با کمتر از صد کلمه می توانستند تمام هفته حرف بزنند... مردهای این ساختمان به موزاییک سلام نمی دهند. زن هاشان وقتی در پارکینگ جمعند ،پارکینگ می شود نگارخانه. هنوز خیلی نمی توانم گود بروم چون هنوز با هیچکدامشان همسایه کاسه نکرده ام و در صمیمی ترین حالت،با یکی دو نفرشان راه پله را تا طبقه اول بالا آمده ام.

اهل خانه خوابند. برنامه کانال هشت تمام شده. پیرمرد خوابیده. من و خانه همدیگر را در آغوش کشیده ایم. هنوز چای هست٬ یک پرتقال هم دارم و دفترچه سبزرنگ که باید یادداشتی برایش بنویسم.

 

از نیمه­شب گذشته. نمی­توانم خودم را بخوابانم. زن توی کلانتری هم نمی­خوابد... پهلویش را به من کرده و دستش را در هوا تکان می­دهد. از انسانیت و قانونمندی و رانندگی شوهرش سرود می­خواند و  النگوهایش مثل مارهای زنگی اتاق را محاصره کرده­اند . تصمیم دارم خاموش بمانم،چون ابله است. ابله تر از تراس خانم احمدی که لباس زیر، کنار دمکن روی طنابش پهن بود. از بس کولیست کلانتر هم سرش را انداخته پایین. یک سرباز که بود، آن یکی دژبان هم آمده تماشا. کنارم ایستاده و بوی خیار ترشیده می­دهد. دلم می­خواهد بروم توی راهرو و آنقدر بمانم تا نطق "علویه­خانم" تمام شود. با حلقه­ام بازی می­کنم، دور انگشت می­چرخانمش، نگین­هایش را می­شمرم و توی دلم التماسش می­کنم بس کن، داری آبروی هرچه زن النگوپوش را می­بری.که خدا آدم را خواجه بکند و دچار زنی چون تو نکند. جناب سروان چند بار تا  حنجره بالا می­آید و موفق نمی­شود .شوهر اشاره می­کند که تمامش کن. زن با یک نگاه او را گردن می­زند و بعد ساکت می­شود.

و بعد اصل ماجرا شروع شد و حرف خسارت و بیمه و صافکار و حرف­های مردانه. ناگهان متوجه شدم جملاتم تغییر جنسیت داده­اند!...

باران بود. تا رسیدیم یخسازی ٬تگرگ شد. تا میدان بعدی ،برف. ریز و عشوه گر. اما هر لحظه جان گرفت و من زمانی فهمیدم جاده لغزنده است که کوبیدم به سپر ماشین جلویی. مرد جوان ٬دستی به عقب ماشین نویش کشید و لبخندزنان:آبجی آرامتر برو... در مردمک چشمهایش من زنی ضعیف ، در آستانه جاده ای گرگ. خانم گاف ترسیده بود. آیه الکرسی را نیمه رها کرد و گفت برگردیم. نرسیده به بریدگی، دوباره سر خوردیم. این بار عقبی زده بود به ما. خانم گاف خدا را صدا زد.امروز روز مومن شدن خانم گاف بود. سپر و جلوپنجره و کاپوتش به فنا رفته بود٬مرد...: اَ فراخ راه ،بگیر اوطرف د حاج خانِم... در نگاهش،من زنی نادان، درخاطره یک روز ِمتلاشی... و تا بفهمیم چه باید کرد، رفت. بی حساب کتاب. خانم گاف گفت:واه!... گفتم اگه علی ساربونه ،میدونه شترو کجا بخوابونه... خانم گاف مرتب تا فیها خالدون می رفت و برمی گشت و چین های تازه ای روی صورتش می افتاد. دور یخسازی همیشه عین مور و ملخ، پلیس ایستاده بود. از راننده تاکسی مجاور پرسیدم پلیس کو؟ گفت: بَمَرد! و بینی سرخش حس نداشت تا بهش بفهماند آب دماغش راه افتاده و سپر ماشینش روی زمین بود.

زنِ از کلانتری برگشته می نویسد.

به استثنای دفتر،هیچکدام از درهای کلاس های مدرسه دستگیره ندارند. انگشتم رادر سوراخی فرو می کنم و می کشم. خرده های تیز چوب پای ناخنم را می خراشد. آرزو در راهرو منتظرست. "خانم،مامانم باهام آشتی کرد". چشمهای شنگولش برق می زنند و دلم میخواهد صورتم را به صورت سرخ و سفیدش بچسبانم. گوشتش شیرین است. انگشتانم را در دستش گرفته و پا به پا تا دفتر می آید و یکریز از فارسی و گیلکی ملاط چسبنده ای میسازد. آرزو مطلقه است و شانزده ساله. بسته کادوپیچ کوچکی میدهد دستم و اشاره می کند به دختری پای درخت انار "اون برای شما داده". دختری که قبلا هم چند نامه مکش مرگ ما  ازش رسیده و شماره تلفن می خواهد. اشاره می کنم بیا. به چه مناسبت ؟ با خجالت میگوید "همینجوری"!... هدیه اش خودکاریست که داده اسمم راکنار اسم خودش روش حک کرده اند. تند در کیفم می اندازم، همکاران نبینند. طبق معمول دفتر گرمتر از کلاس است. مدیر مشغول مهر زدن و منگنه کاریست. تصویری که حتی در خانه هم از او دارم. خانم گاف میپرسد چرا دیر آمدی؟ زنگ تفریح همش ده دقیقه ست. چایت یخ کرد. دبیر عربی دزدانه مشغول گاز زدن ساندیچ نان و پنیرست. لواش چندلایه را به زحمت با دندان پاره می کند و باقی ساندویچ را زیر مقنعه ش قایم می کند تا کسی دلش نخواهد و این کارش نشانه ادب است. معاون پرورشی بدون اینکه به من نگاه کند میگوید: این بچه ها از خانواده های ضعیفند. بعضی وقتها می بینیم هزینه می کنند برای معلمشان چیزی می خرند، همکاران نباید قبول کنند.

 

تقویم دیواری اردشیر رستمی را در کمد جا میدهم و برمی گردم به جلسه نقد هنری-شکمی عصرگاهی خانه خیابان جمالزاده. روسری اردبیلی را تا میزنم میان همهمه فروشندگان مترو... "اورئال اصله، هم مداد هم ریمل ،نه پخش میشه نه میریزه"،... بیاد می آورم تجربه حقارت آدم را وقت سوار و پیاده شدن و تلاش زن نحیف نیرومندی که تنش را سپر میکرد میان من و مرد، در مترو، جایی شبیه کشتارگاه.  هنوز به رشت نرسیده ام. هنوز هر طرف می روم فرش قم از دیوارهای روبرو آویخته. در بازار تهران جامانده ام. میان آدمهای آویخته از سقف واگن های مترو. نمی توانم تصمیم بگیرم با احمدرضا احمدی برگردم یا سیدعلی صالحی؟ و فروشنده شهر کتاب کرکره را تا نیمه پایین کشیده و صندوقدار، معطل. این بار همه تهران را زنی با انگشتان ظریف بلعیده بود و با کلمات سبز/طوسی اش خاطره تازه می ساخت برای میدان انقلاب،تیمچه فرش فروشان،قنادی بی بی،آندره بوچلی،کُلُمپه.

 یک قاشق عسل رُس آمده میمالم به نان، تکه ای از بال زنبور در عسل است. آیا از آنچه به دخترک خورانده ام چیزی از من در او باقی خواهد ماند؟

دیشب/ هفت جور میوه در قدح ،شله زرد،کیک خامه ای،آجیل،برگه هلو و قیصی،چای،نباتی. فرشته گفت چرا شام نیامدید؟ ترسیدید سفره مان خالی باشد؟ هنوز که قحطی نیامده... ما خندیدیم. شوهرش گفت حالا بخندید... خانه اش مثل همیشه مُشک و دُر. پر از اشیاء تزئینی براق. عین لانه کلاغ. گفتم "زَرخ خنده" کونیم برَر... او هم خندید. همخانه گفت خنده ندارد؟ بزن ببینیم سکه چند؟... 930 هزار. میچکا  گفت اوووه! و از خوشحالی دستهایش را در هم قلاب کرد. میچکا دو ربع سکه دارد و هرشب که قیمت جدید را می شنود ،اسکروچ وار نمایش شان میدهد. فرشته شله زرد کاسه کاسه می کرد. پرسیدم چند ساعت رو شعله بود؟ نشنید: طلا پلا داری یا همه ره بفروختی؟ ... همخانه گفت اگر جوانتر بودم می رفتیم ازینجا. اولین کاسه را گذاشت جلوی همخانه: کویه بشیم آقا؟ بشیم مالزی پالزی رستوران پستوران ظرفشوری؟نه بابا، مرگ جمعیت عروسیه.

امروز/ نشسته ام وسط هال. همخانه با میچکا رفته اند بسکتبال. وقتی می رفت گفت اینهمه فکر نکن. طوری نمی شود... چقدر این چند روز نگرانم. انگار ارواح دیگری در من دویده اند. از پله که بالا می آیم جلوتر از من به در آپارتمان می رسند. در ذهنم فیلمهای اسپیلبرگ نمایش داده می شود. فاطی را که می بینم نوستراداموس را هم می بینم،از بس گفته سال دوهزار و دوازده.سال دوهزار و دوازده. اوایل محض شوخی، ترسهایش را برای همخانه تعریف می کردم.حالا به شکل مسخره ای شوخی ها دارد جدی می شود.

بچه ها یکی یکی ورقه شان را دادند. می دانستم برگه تقلب است که عین دستمال کاغذی تو مشتش گرفته. معمولا بچه های متقلب ردیف های آخر می نشینند٬ سرشان را پشت نفر جلویی مخفی می کنند و با مراقب چشم تو چشم نمی شوند چون میدانند چشم ها به طرز احمقانه ای راست می گویند. گذاشتم آخرین نفر باشد و او تا آخرین لحظه معصومانه گناه میکرد. ورقه دو نفر آخر را خودم گرفتم تا تنها شویم. بعد دستم را دراز کردم و گفتم تو  اون دستت چیه خانومی؟... ورقه تقلب را داد. گفتم جیباتم خالی کن. چهار برگ دو رو ریزنقش،مرتب با دو رنگ خودکار همه سه فصل را نوشته بود. متقلب ها در برگه امتحانی دستخط بدی دارند با فاصله های نامرتب و خطوط کج مثل اینکه ضعف بینایی و لرزش دست دارند. اما یادداشت های تقلب شان خوشخط و منظم است. مدیر که آمد منگنه دستش بود. بلافاصله برگه های تقلب را منگنه کرد به ورقه اصلی و با خودکار قرمز یک ضربدر بزرگ روش کشید و با نگاهش طوری که بخواهد هر دو ما را بهم منگنه کند گفت:نمره ش صفره... بعد دمپایی طبی لاشدار لهیده اش را روی موزاییک کشید و رفت. دخترک نشست روی زمین. پاچه شلوارم را گرفت... مادرم/ بیمارستان/معتاد/ خدا/ برادرم/جون بچه تون... دیگر از کلاس تا دفتر پاهایم یاری نمی کرد.من احمق. من وحشی. آخ!

برای اینکه از عذابم کم کنم افتادم گردن مدیر: چرا خودکار قرمز کشیدی؟ من فقط خواستم تنبیه شود. نمیتوانم بهش صفر بدهم. میانگین نمرات ماهانه ش بیست شده. همین حالا از هر جای کتاب بپرسم حداقل پانزده، اصلا این کتاب همه اش دوزار ارزش دارد؟... گفت تو که دلش را نداشتی می خواستی به روی خودت نیاوری!... راست می گفت. تو دلم گفتم:خفه شو ٬پدرسگ! ... گفتم من بهش ده میدهم. گفت اختیارش را داری. اما ورقه باید همینطور بماند.

ورقه اش روی میز نهارخوریست با اشکهاش. صداش. صورتش. به دستهای آلوده ام نگاه می کنم. ورقه اش را می گذارم توی پاکت که نبینم.

***

برای شما که مهربانید:

بچه های مادرم دوجورند. یک عده سر بزرگ دارند یک عده پای بزرگ. خودش  می گوید: سر بزرگ سلطان است، پای بزرگ چوپان! من جزء چوپان ها هستم. چوپان بلد نیست خوب حرف بزند اما ساده است و  خودش را مخفی نمی کند. گاهی حال برنادت بهم دست میدهد.