بچه ها یکی یکی ورقه شان را دادند. می دانستم برگه تقلب است که عین دستمال کاغذی تو مشتش گرفته. معمولا بچه های متقلب ردیف های آخر می نشینند٬ سرشان را پشت نفر جلویی مخفی می کنند و با مراقب چشم تو چشم نمی شوند چون میدانند چشم ها به طرز احمقانه ای راست می گویند. گذاشتم آخرین نفر باشد و او تا آخرین لحظه معصومانه گناه میکرد. ورقه دو نفر آخر را خودم گرفتم تا تنها شویم. بعد دستم را دراز کردم و گفتم تو اون دستت چیه خانومی؟... ورقه تقلب را داد. گفتم جیباتم خالی کن. چهار برگ دو رو ریزنقش،مرتب با دو رنگ خودکار همه سه فصل را نوشته بود. متقلب ها در برگه امتحانی دستخط بدی دارند با فاصله های نامرتب و خطوط کج مثل اینکه ضعف بینایی و لرزش دست دارند. اما یادداشت های تقلب شان خوشخط و منظم است. مدیر که آمد منگنه دستش بود. بلافاصله برگه های تقلب را منگنه کرد به ورقه اصلی و با خودکار قرمز یک ضربدر بزرگ روش کشید و با نگاهش طوری که بخواهد هر دو ما را بهم منگنه کند گفت:نمره ش صفره... بعد دمپایی طبی لاشدار لهیده اش را روی موزاییک کشید و رفت. دخترک نشست روی زمین. پاچه شلوارم را گرفت... مادرم/ بیمارستان/معتاد/ خدا/ برادرم/جون بچه تون... دیگر از کلاس تا دفتر پاهایم یاری نمی کرد.من احمق. من وحشی. آخ!
برای اینکه از عذابم کم کنم افتادم گردن مدیر: چرا خودکار قرمز کشیدی؟ من فقط خواستم تنبیه شود. نمیتوانم بهش صفر بدهم. میانگین نمرات ماهانه ش بیست شده. همین حالا از هر جای کتاب بپرسم حداقل پانزده، اصلا این کتاب همه اش دوزار ارزش دارد؟... گفت تو که دلش را نداشتی می خواستی به روی خودت نیاوری!... راست می گفت. تو دلم گفتم:خفه شو ٬پدرسگ! ... گفتم من بهش ده میدهم. گفت اختیارش را داری. اما ورقه باید همینطور بماند.
ورقه اش روی میز نهارخوریست با اشکهاش. صداش. صورتش. به دستهای آلوده ام نگاه می کنم. ورقه اش را می گذارم توی پاکت که نبینم.
***
برای شما که مهربانید:
بچه های مادرم دوجورند. یک عده سر بزرگ دارند یک عده پای بزرگ. خودش می گوید: سر بزرگ سلطان است، پای بزرگ چوپان! من جزء چوپان ها هستم. چوپان بلد نیست خوب حرف بزند اما ساده است و خودش را مخفی نمی کند. گاهی حال برنادت بهم دست میدهد.