"شیخ محله ای" رمان نوشته است. در ازای یک موز رمانش را بهم داد. دفترچه صدبرگ سبز. خانم گاف گفت هرچقدر خرج دارد من میدهم،تو ببر انتشارات چاپش کن. او زنیست که همواره بین در دروازه و سوراخ سوزن در نوسان است. گفتم اگر نوشته خوبی باشد حتما. قصه از شهری شروع شد که میدانم دختر فراری کلاس سوم انسانی همین حالا بهمراه پسرک کراکی، دونفری عین انتر بی­لوطی توش می چرخند و روی برگشتن به روستا را ندارند. هرچه صفحات را پیش رفتم، به نیمکت ردیف دومِ کلاس سوم انسانی نزدیکتر شدم. داستان پر از اسامی پسرانه  و گریه دخترانه و آغوش گرم و قرص برنج است.

***

 کسی نماند با من برنامه ساعت یازده کانال هشت را ببیند.چای هم دم کرده بودم. حاضر بودم چهار یا شش تا از قطاب های دستپخت مامان را هم از فریزر دربیاورم. صدای تلویزیون همسایه بلند بود. صدای برنامه ساعت یازده کانال هشت. همسایه٬ پیرمردیست که تنها زندگی می کند و بنظر می رسد از آن آدمهاست که به تنهایی یک لشگرند. باید یک وقتی بهش بپردازم.باید یک وقتی به صورت تک تک آدمهای این خانه آینه بیندازم. برعکس مردهای خانه قبلی که روزها سایه هایی بودند در حال حمل کیسه های میوه و گوشت و شب ها صداهایی بودند برخاسته از دمپایی و کیسه زباله و نیمه شب ها ،بوی سیگار و ناله حمیرا. و زن هاشان مثل سفره صبحانه خانه مادرم،تا صلاة ظهر وسط پهن بودند و با کمتر از صد کلمه می توانستند تمام هفته حرف بزنند... مردهای این ساختمان به موزاییک سلام نمی دهند. زن هاشان وقتی در پارکینگ جمعند ،پارکینگ می شود نگارخانه. هنوز خیلی نمی توانم گود بروم چون هنوز با هیچکدامشان همسایه کاسه نکرده ام و در صمیمی ترین حالت،با یکی دو نفرشان راه پله را تا طبقه اول بالا آمده ام.

اهل خانه خوابند. برنامه کانال هشت تمام شده. پیرمرد خوابیده. من و خانه همدیگر را در آغوش کشیده ایم. هنوز چای هست٬ یک پرتقال هم دارم و دفترچه سبزرنگ که باید یادداشتی برایش بنویسم.