دیشب/ هفت جور میوه در قدح ،شله زرد،کیک خامه ای،آجیل،برگه هلو و قیصی،چای،نباتی. فرشته گفت چرا شام نیامدید؟ ترسیدید سفره مان خالی باشد؟ هنوز که قحطی نیامده... ما خندیدیم. شوهرش گفت حالا بخندید... خانه اش مثل همیشه مُشک و دُر. پر از اشیاء تزئینی براق. عین لانه کلاغ. گفتم "زَرخ خنده" کونیم برَر... او هم خندید. همخانه گفت خنده ندارد؟ بزن ببینیم سکه چند؟... 930 هزار. میچکا  گفت اوووه! و از خوشحالی دستهایش را در هم قلاب کرد. میچکا دو ربع سکه دارد و هرشب که قیمت جدید را می شنود ،اسکروچ وار نمایش شان میدهد. فرشته شله زرد کاسه کاسه می کرد. پرسیدم چند ساعت رو شعله بود؟ نشنید: طلا پلا داری یا همه ره بفروختی؟ ... همخانه گفت اگر جوانتر بودم می رفتیم ازینجا. اولین کاسه را گذاشت جلوی همخانه: کویه بشیم آقا؟ بشیم مالزی پالزی رستوران پستوران ظرفشوری؟نه بابا، مرگ جمعیت عروسیه.

امروز/ نشسته ام وسط هال. همخانه با میچکا رفته اند بسکتبال. وقتی می رفت گفت اینهمه فکر نکن. طوری نمی شود... چقدر این چند روز نگرانم. انگار ارواح دیگری در من دویده اند. از پله که بالا می آیم جلوتر از من به در آپارتمان می رسند. در ذهنم فیلمهای اسپیلبرگ نمایش داده می شود. فاطی را که می بینم نوستراداموس را هم می بینم،از بس گفته سال دوهزار و دوازده.سال دوهزار و دوازده. اوایل محض شوخی، ترسهایش را برای همخانه تعریف می کردم.حالا به شکل مسخره ای شوخی ها دارد جدی می شود.