باران بود. تا رسیدیم یخسازی ٬تگرگ شد. تا میدان بعدی ،برف. ریز و عشوه گر. اما هر لحظه جان گرفت و من زمانی فهمیدم جاده لغزنده است که کوبیدم به سپر ماشین جلویی. مرد جوان ٬دستی به عقب ماشین نویش کشید و لبخندزنان:آبجی آرامتر برو... در مردمک چشمهایش من زنی ضعیف ، در آستانه جاده ای گرگ. خانم گاف ترسیده بود. آیه الکرسی را نیمه رها کرد و گفت برگردیم. نرسیده به بریدگی، دوباره سر خوردیم. این بار عقبی زده بود به ما. خانم گاف خدا را صدا زد.امروز روز مومن شدن خانم گاف بود. سپر و جلوپنجره و کاپوتش به فنا رفته بود٬مرد...: اَ فراخ راه ،بگیر اوطرف د حاج خانِم... در نگاهش،من زنی نادان، درخاطره یک روز ِمتلاشی... و تا بفهمیم چه باید کرد، رفت. بی حساب کتاب. خانم گاف گفت:واه!... گفتم اگه علی ساربونه ،میدونه شترو کجا بخوابونه... خانم گاف مرتب تا فیها خالدون می رفت و برمی گشت و چین های تازه ای روی صورتش می افتاد. دور یخسازی همیشه عین مور و ملخ، پلیس ایستاده بود. از راننده تاکسی مجاور پرسیدم پلیس کو؟ گفت: بَمَرد! و بینی سرخش حس نداشت تا بهش بفهماند آب دماغش راه افتاده و سپر ماشینش روی زمین بود.

زنِ از کلانتری برگشته می نویسد.