از نیمهشب گذشته. نمیتوانم خودم را بخوابانم. زن توی کلانتری هم نمیخوابد... پهلویش را به من کرده و دستش را در هوا تکان میدهد. از انسانیت و قانونمندی و رانندگی شوهرش سرود میخواند و النگوهایش مثل مارهای زنگی اتاق را محاصره کردهاند . تصمیم دارم خاموش بمانم،چون ابله است. ابله تر از تراس خانم احمدی که لباس زیر، کنار دمکن روی طنابش پهن بود. از بس کولیست کلانتر هم سرش را انداخته پایین. یک سرباز که بود، آن یکی دژبان هم آمده تماشا. کنارم ایستاده و بوی خیار ترشیده میدهد. دلم میخواهد بروم توی راهرو و آنقدر بمانم تا نطق "علویهخانم" تمام شود. با حلقهام بازی میکنم، دور انگشت میچرخانمش، نگینهایش را میشمرم و توی دلم التماسش میکنم بس کن، داری آبروی هرچه زن النگوپوش را میبری.که خدا آدم را خواجه بکند و دچار زنی چون تو نکند. جناب سروان چند بار تا حنجره بالا میآید و موفق نمیشود .شوهر اشاره میکند که تمامش کن. زن با یک نگاه او را گردن میزند و بعد ساکت میشود.
و بعد اصل ماجرا شروع شد و حرف خسارت و بیمه و صافکار و حرفهای مردانه. ناگهان متوجه شدم جملاتم تغییر جنسیت دادهاند!...
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۰ ساعت توسط میم
|
ميچكا در مازندران به معناي گنجشك است و ميچكاكِلي يعني لانه گنجشك