تقویم دیواری اردشیر رستمی را در کمد جا میدهم و برمی گردم به جلسه نقد هنری-شکمی عصرگاهی خانه خیابان جمالزاده. روسری اردبیلی را تا میزنم میان همهمه فروشندگان مترو... "اورئال اصله، هم مداد هم ریمل ،نه پخش میشه نه میریزه"،... بیاد می آورم تجربه حقارت آدم را وقت سوار و پیاده شدن و تلاش زن نحیف نیرومندی که تنش را سپر میکرد میان من و مرد، در مترو، جایی شبیه کشتارگاه.  هنوز به رشت نرسیده ام. هنوز هر طرف می روم فرش قم از دیوارهای روبرو آویخته. در بازار تهران جامانده ام. میان آدمهای آویخته از سقف واگن های مترو. نمی توانم تصمیم بگیرم با احمدرضا احمدی برگردم یا سیدعلی صالحی؟ و فروشنده شهر کتاب کرکره را تا نیمه پایین کشیده و صندوقدار، معطل. این بار همه تهران را زنی با انگشتان ظریف بلعیده بود و با کلمات سبز/طوسی اش خاطره تازه می ساخت برای میدان انقلاب،تیمچه فرش فروشان،قنادی بی بی،آندره بوچلی،کُلُمپه.

 یک قاشق عسل رُس آمده میمالم به نان، تکه ای از بال زنبور در عسل است. آیا از آنچه به دخترک خورانده ام چیزی از من در او باقی خواهد ماند؟