به استثنای دفتر،هیچکدام از درهای کلاس های مدرسه دستگیره ندارند. انگشتم رادر سوراخی فرو می کنم و می کشم. خرده های تیز چوب پای ناخنم را می خراشد. آرزو در راهرو منتظرست. "خانم،مامانم باهام آشتی کرد". چشمهای شنگولش برق می زنند و دلم میخواهد صورتم را به صورت سرخ و سفیدش بچسبانم. گوشتش شیرین است. انگشتانم را در دستش گرفته و پا به پا تا دفتر می آید و یکریز از فارسی و گیلکی ملاط چسبنده ای میسازد. آرزو مطلقه است و شانزده ساله. بسته کادوپیچ کوچکی میدهد دستم و اشاره می کند به دختری پای درخت انار "اون برای شما داده". دختری که قبلا هم چند نامه مکش مرگ ما ازش رسیده و شماره تلفن می خواهد. اشاره می کنم بیا. به چه مناسبت ؟ با خجالت میگوید "همینجوری"!... هدیه اش خودکاریست که داده اسمم راکنار اسم خودش روش حک کرده اند. تند در کیفم می اندازم، همکاران نبینند. طبق معمول دفتر گرمتر از کلاس است. مدیر مشغول مهر زدن و منگنه کاریست. تصویری که حتی در خانه هم از او دارم. خانم گاف میپرسد چرا دیر آمدی؟ زنگ تفریح همش ده دقیقه ست. چایت یخ کرد. دبیر عربی دزدانه مشغول گاز زدن ساندیچ نان و پنیرست. لواش چندلایه را به زحمت با دندان پاره می کند و باقی ساندویچ را زیر مقنعه ش قایم می کند تا کسی دلش نخواهد و این کارش نشانه ادب است. معاون پرورشی بدون اینکه به من نگاه کند میگوید: این بچه ها از خانواده های ضعیفند. بعضی وقتها می بینیم هزینه می کنند برای معلمشان چیزی می خرند، همکاران نباید قبول کنند.
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۰ ساعت توسط میم
|
ميچكا در مازندران به معناي گنجشك است و ميچكاكِلي يعني لانه گنجشك