پیر شی دخترم!
باران تمام شد. حالا نوبت آفتاب است كه ناز تخم جعفري هاي باغچه را بكشد و ساقه هاي نازكشان را برقصاند و بروياند. زن ها بوي كرم ضدآفتاب مي دهند. كرم ضدآفتاب تبليغ مي كنند، بروشور انواع ضدآفتاب ها را جمع مي كنند. از آفتاب و از لكه هاي پوستي عجيب مي ترسند. لباس هاي شنا روي بند رخت تراس خانه ها آويخته و باد مي خورد و بوي شور دريا را مي پراكند. وقت خوردن بلال آستانه رسيده. پشت پنجره ي آشپزخانه ها دوباره بطري هاي آبغوره ي تازه به صف شده اند براي كاله كباب و نازخاتون. جيرجيرك ها تمام روز سرود مي خوانند. مثل اينكه مي گويند "هوف هوف هوف، پختيم پختيم"... ميچكا ويلون را چسبانده به چانه و آرشه را ليز مي دهد روي سيم ها، جيييير جيييير... همخانه عاشق صداي جيرجيرك است. مي گويد: دخترم ميدوني جيرجيرك ها فقط دوهفته عمر مي كنن؟
ميچكا: فقط؟ پس واسه چي به دنيا ميان؟!
ميچكا در مازندران به معناي گنجشك است و ميچكاكِلي يعني لانه گنجشك