من مي گويم هيچكس آنقدر احمق نيست كه هيچ اشتباهي نكند.

يك چيزي ته دلم عين وزنه آويزان است. تاب مي خورد و بي تابم مي كند. دلم به اندازه ي دريا شور مي زند. سرم سنگين شده و فكر مي كنم خميدگي گردنم از همين است. ديروز به رويا خانم گفتم موهايم را بزند. كوتاه كوتاه. پسرانه. پيرزني كه پشت سرم نشسته بود خنديد. در آينه روبرو مي ديدمش. حاضر بودم كمي از گونه هايم را به او بدهم. موهاي شرابي مضحكش، چه رنگ شاد غمناكي داشت! رویا خانم نمی تواند از لاي پستان هاي لواشكي اش، قلب كبود پي بسته اش را در بیاورد و لخته هاي درد را بيرون بکشد.