كتري روي آتش آرام سوت مي كشد. هوا ابريست و ناودان چكه مي كند. ميچكا خوابيده. سكوت به مرور دم مي كشد ... سكوت... مي نشينم روي صندلي و باهيجان شروع مي كنم به تايپ. خودم هم نميدانم قرار است چه بنويسم. مهم فقط نوشتن است. و درك احساس لحظه هاي فرار. امروز همه اش به مادربزرگم فكر مي كنم. به زندگي اش. فكر مي كنم اگر مادربزرگ وبلاگ داشت چه خوب مي شد. يك وبلاگ پر از كلمات غلط: سلط، بقشاب، كربيت... به مرگش فكر مي كنم. تك و تنها توي اتاقش، در حالت نشسته. تكيه داده بود به پشتي قرمز تركمني. قوطي توت خشك كنارش بود. مرده اش هم مثل زنده اش با كسي شوخي نداشت. به همين راحتي مرد، و ما گذاشتيمش لاي خاك و شب به همه شام داديم، چه شامي! عمه جون بزرگه چند بار با صداي بلند به نازي كه ديس هاي گوشت را مي چيد گفت: "براي من خشك بكش"...  بعد رو كرد به خانم رودگريان كه وردستش نشسته بود :" خدا بيامرز پرهيز نمي كرد. چربي، چوري، شور، شيرين". و بعد اشك گوشه ي چشمش را پاك كرد و يك قاشق ماست بوراني ريخت توي دهان. عمه جون بزرگه هنوز هم جنازه اش را زنده نگهداشته و مادربزرگِ مرده، هنوز در عمق خاطرات نوه هايش زندگي مي كند. دارم مي گردم ببينم به تعريف تازه اي مي رسم يا نه؟ ... البته نرسيدم هم مهم نيست.مهم تر از آن پتو است كه بايد ببرم خشكشويي و شام فرداشب است كه بايد حسابي سليقه به خرج بدهم. بايد زودتر تصميم بگيرم چه بپزم. عموجان عاشق ترشي بادمجان است. ترشي انداختم ماه. فرداشب رونمايي مي كنم. زيتون هم پرورده كردم.