روي نيمكتي كنج پارك محتشم، در پناه سايه ي درختان چندصدساله نشسته ام و ذن موسيقي مي خوانم. اين روزها پذيراي هر حرف تازه و آدم تازه ام. فنجانم را خالي نگهداشته ام تا هر كس از چايش برايم بريزد. مي داني؟ هر كس طعمي دارد مخصوص خودش.

 بايد گوش ها را به كار انداخت. هيسس!

اولي زن هرزه ايست. ميهمان هر روز پارك. چشم هاي وحشت زده اش همه ي رازهايش را برملا مي كند. نشست كنارم و برايم سوره ي فلق را خواند. با بوي سويا ... دومي از در پشتي وارد شد. با روسري ململ سفيد و كتاب مقدس را لاي روزنامه اي پيچانده بود .مرا دعوت به مسيحيت كرد و چه مريم وار، گردن كشيده اش را انحنا داده بود. انگار دوغ گازدار را لاجرعه سركشيده بود و آروغ كه مي زد، آيه هايش بوي كباب ترش مي گرفت... سومي من بودم ، چايم هنوز دم نكشيده. اما اصل اصلست. چين بهاره. سه پر و يك گل. صبر داشته باش.