و خدایی که در این نزدیکیست... و خدایی که در این نزدیکیست... درست لای دفترچه حساب پس اندازم٬ توی کیفم٬ مچاله. من کورم کور. چون او انگشتش را چشم هایم فرو کرده بود. امروز از خوشی سر به جنون گذاشته ام. میچکا را صد بار بغل کرده و بوسیده ام و او هر بار٬ منگ نگاهم کرده. مثل حریر پرده٬ باد می خورم و به هوا می روم. قهقهه می زنم. حالم خوب است.خیلی خوب. خدا دیوانه شده است. من خوبم...