tuition

emruz sobh ba sedaie takhe dare otagham  bidar shodam. ba cheshmaie pof karde ke hanuz ghobar jeloie didesh ro gerefte bud va ba muhaie parishun daro ba  kardamo kallam ro mesle boz andakhtam birun. do ta az mostakhdemaie kutuleie sakhtemun budan. agarche hardotashun yek jur lebase kar taneshun bud vali chon faghat yekishun englisi balade harf bezane be hamin dalil zaheran masuliate barghararie ertebat ba daneshjuhaie khareji ba oon hast va karaie nezafat be oon digari mohaval mishe!

porsidam: pardon me? 

mostakhdeme goft: would you please let us clean your toilet?

daro berushun baz kardam va faghat hamuni ke englisi balad nabud ba satlo dastmalo mahlule zede ofuni konande be samte dastshuee raft. baad az kolli shosto shu va abkeshi ke hodudan 10-15 min tul keshid az tualet oomad birun va bedune inke saresh ro boland kone va saraki tu otagh bekeshe faghat dar javabe tashakore man ba yek labkhande kamrang va yek takane sar az otagh birun raft. khedmatkare dovomi ye kaghaz jelom gereft va goft: please fill it out and put your comment regarding our job.

 

صبح‌ها ميچكا نيمرو مي‌زند. روغن داغ چيريك چيريك صدا مي‌كند و ميچكا قاشق را مثل شمشير دست مي‌گيرد و با ناشيگري مضحكي تخم‌مرغ‌ها را مي‌شكند. بيشتر وقت‌ها آنقدر شورست كه با انگشت، يك لايه بلور نمك را از سطح بر‌مي‌دارم. گاهي روغن مي‌پرد و مي‌سوزاندش. بعد با خودش قهر مي‌كند و نيمرويش را نمي‌خورد.

***

پنج و نيم صبح با همخانه رفتيم ورزش صبحگاهي. پارك محتشم خيس بود و همه نفس عميق مي‌كشيدند. من در اوهام بودم. او حرف مي‌زد. از لوله هايي كه آنجا ريخته بود و  استاندارد نبود و سيستم غلط آبياري پارك و بوي رودخانه كه بزودي خفه‌مان مي‌كند و ازين جور چيزها كه هميشه مي‌گويد. از كوچه پشت زايشگاه بر می گشتيم. گفت بيا تا سر كوچه بدويم. مردي از روبرو مي‌آمد، گفتم بگذار وقتي رد شد... وقتي رد شد كه ديگر به خيابان رسيده بوديم. گفت تو اهل ورزش نيستي.

***

زير تخت و بالاي كمد را مي‌گردم. يك دست بشقاب، يك ديس ميوه‌خوري، يك قدح كريستال، سيني بزرگ نقره اي، پتوي مسافرتي، قابلمه پيركس ترك، سفره دوازده نفره و چند چيز ديگر كه هنوز كاغذ كادو دورشان چسبيده. يك جور فنگ‌شوييست. فعلا مي‌دانم كه سيني مال زهراست. ده بار برايش اتوماسيون را توضيح دادم و نفهميده اما دختر خوبيست. زندگي‌جمع‌كن. همه طلاي سرعقدش سه النگوي نازك و يك انگشترست. نامزدش نقاش يا بنا يا جوشكار، يك همچو چيزيست و از حرفهاي دخترك برمي‌آيد ، كاري و بزن بهادرست. وام روستايي گرفته و ديوارها را بالا برده و تابستان عروسش را به خانه مي‌برد.

فاطمه مي‌گويد: همه‌شان دروغ مي‌گويند خانم. توي اين محل هيچ دختري به قدر من و ليلا بجاركاري نكرده.

بچه‌ها دورنگ شده‌اند. سفيدها كار خانه مي‌كنند و برنزه‌ها كار شاليزار. روزهاي تعطيل وانت مي‌آيد روستا. دخترها سوار مي‌شوند. با چادر گلدار دور كمر. روزي بيست هزار تومان مزدشان است. ليلا براي خواهرش جهاز جور مي‌كند. برايش سرويس قابلمه چدني فرانسوي پسند كرده، صد و هشتاد هزار تومان.

مادر «فتمه‌سري» آمده بود دفتر. يكريز حرف مي‌زد . يك ربع تمام. ماجراي ساده‌اي را چند بار تعريف كرد، يك بار از اول يك بار از وسط... يك جا هم گفت: بي‌ادبيه، پنج تا بچه دارم.

 

يكشنبه اول صبح ناظم سلام گرمي داد و روز معلم را تبريك گفت: همكاران عزيز امروز شهادت استاد مطهريه،نتانيم جشن بييريم. شمي شاگيردانه سفارش بوكونيد احترام اَ روز ِ بدارن.

به محض ورود هر معلمي به كلاسش صداي جيغ دخترها مي‌آمد. بچه ها كف مي‌زدند، سوت مي كشيدند. محدثه كليد لامپ مهتابي را پشت هم مي زد. روي تخته با گچ سفيد و صورتي گل هاي تو در تويي كشيده بودند. يك شاخه گل محمدي روي ميز معلم پرپر كرده بودند كه بيشتر مرا ياد سنگ قبر مي انداخت. در دستگيره نداشت. سريع انگشتم را در سوراخ در چوبي پوسيده كردم و كشيدم جلو. بسته نمي شد. تخته پاك كن را لاي در و چارچوب گذاشتم و بستم.  به زحمت نشاندمشان. از انتهاي كلاس يكي شروع كرده بود:... نيشيني چايي باغ سر، آي مريم آي مريم...جوانان راه دكفن تي پوشته سر، آي مريم آي مريم... همه كف مي زدند و دم به دمش مي دادند...  گفتم: دو انگشتي، دو انگشتي... صدا به صدا نمي رسيد.دستم را بالا بردم و دو انگشتي كف زدم... مجال نمي دادند. گوهر نگذاشته، معصومه برداشت:مي جان زنمار/ بله... كهنه تلمبار/ بله... بشكافته انبار/ بله... آخر كلاس، فاطمه سه شاخه گل سرخ با ساقه كوتاه در دست داشت. خجالت مي كشيد، ليلا ازش گرفت و بهم داد. چراغ والور را كنار كشيدم و رفتم كه ببوسمش، صورتش به سرخي مخمل لحاف عروس! فرستادم از آبدارخانه شيشه اي، ليواني بياورد گلدان كنيم. ظرف نمك را خالي كرد و آورد. زنگ تفريح رفتيم حياط و كنار شعارنويسي هاي ديوار عكس انداختيم. حديثه دائم مي گفت فيلم تموم نشه! با خانم جغرافي هم بايد بندازيم. زنگ آخر، كلاس را در حياط و زير آفتاب برگزار كرديم. الهام دويد صندلي ام را از كلاس آورد. زهرا گفت خانوم كيف‌تان كثيف مي‌شود، بدهيد نگه‌دارم. خودشان نشستند روي ريگ هاي شسته از باران شب قبل. درس كه تمام شد،نمونه سوال نهايي حل كرديم. بهتر از انتظارم بودند. نعيمه گفت:خانوم هفته بعد حتما بياييد، مي‌خواهم برايتان آلوچه بياورم... پرسيدم:شماره پات چنده؟... گفت: چل و يك، واسه چي پرسيدين؟... گفتم: همينجوري.

 

 

خاله  با مامان چانه مي زند كه اگر اينهمه سوار درشكه نمي شدي بيشتر خريد مي كرديم. مامان مي گويد من كه گفتم پول درشكه با من. فقط همراهم باش. خاله بلوز بدقواره گشادي را نشان مي دهد و مي گويد اين پيرهن به اين خوبي دو هزار تومن، اقدس اينجا قيمت كرده شش هزار تومن. اونهمه پول درشكه چند دست پيرهن ميشد!... مامان مي گويد كدوم همه؟ هزار تومن پوله؟ خاله مي گويد حواست كجاست؟ هزار تومن؟ دو تا خميني، دو تا خميني. هر بار تا حرم رفتيم دو تا هزار تومن داديم. مامان ميگويد: عجله كردي همه اعمالمان نصفه ماند. نماز مسجد كوفه را چهل ركعت بيشتر نخواندم.  

ديروز بعدازظهر، وقتي نصف منزل خواب بودند من و ميچكا بهارنارنج هاي حياط و كوچه را جمع كرديم و با شته و عنكبوت ريختيم لاي چادر كهنه مامان و نشستيم يك ساعت، بلكه بيشتر، پر پر نخ كشيديم. دستبند و تاج درست كرديم. بعد ميهمان آمد. پسرخاله و زن و دخترش. ميچكا همينطور كه دوازده شيريني برنجي سفيد و زعفراني را با نصف ليوان چاي مي خورد، براي دختر كم توان پسرخاله توضيح مي داد كه حالا كلاس چهارمم و سال بعد پنجم و بعد اول و دوم و سوم راهنمايي و بعد دبيرستان را تمام مي كنم و مي روم دانشگاه. تو چي؟... او گفت: اين خيار را براي من پوست بگير. ميچكا بلد نيست خيار قلمي پوست بگيرد.

 

مدرسه ميچكا بهشان كتاب فروخته.  "مرگ دروازه ورود به آخرت". نوشته «چرا بايد مرگ را دوست داشت؟»... «به ياد مرگ بودن چه حسني دارد؟».... ميچكا تمام بعدازظهر ديروز با دختر همسايه واليبال و دوچرخه بازي كرد و با تكه چوبي عنكبوت ها را قلقلك داد.

***

بچه هاي مدرسه گر و گر شوهر مي كنند. فكر نمي كنم سال بعد ، كلاس دوم انساني تشكيل بشود. دو تا از اول راهنمايي ها هم عقد كردند. ما داريم فرني سوخته را هي هم مي زنيم، هم مي زنيم. ديروز زنگ دوم بغض داشتم. ليلا حواسش بود. هميشه حواسش بهم هست. پرسيد خانم ناراحتين؟... نگفتم نه. تمام فرودين تعارف كردم. گفتم بله. پرسيد چرا خانوم؟... گفتم خب گاهي آدم اينجور ميشه، دليل خاصي نداره ... خنديد، گفت مثل فيلم ها حرف مي زنيد. گفتم آره ليلا. ما زياد نقش بازي مي كنيم، خودمان را پشت ماسك تعارف و تملق قايم مي كنيم... يك دقيقه مانده به زنگ كاغذي بهم داد. نامه دوستانه اي نوشته بود به زبان تالشي. تشكر كردم و نامه را لاي كتاب گذاشتم. رفتم سمت پنجره و تا خوردن زنگ به گاوي كه شاليزار را شيار مي كرد نگاه كردم و چشمهايم را هي گشاد كردم. زنگ كه خورد قبل از خارج شدن بقيه معلم ها از كلاسشان، كيف را روي ميز دفتر گذاشتم و رفتم مستراح. گريه كردم. بدون هيچ علتي، يا براي همه چيز. سبك كه شدم كنار پنجره دستشويي صورتم را با دست باد زدم تا قرمزي چشم ها برود. يدالله پاي ديوار ايستاده مي شاشيد. خنده ام گرفت. به همين مسخرگي حالم بهتر شد و برگشتم.

***

عصرها با همخانه و آقاي مشاور املاك به خانه هاي فروشي سر مي زنيم. سرمان را توي زندگي مردم مي كنيم. يكي زنش مريض است و خانه را گذاشته براي فروش. يكي بچه هاش آنور دنيا منتظرند. يكي پسرش چوب توي شلوار بابا كرده، بفروش برايم مغازه بخر. يكي آنقدر اسباب و اثاثيه لوكس و مدرن جمع كرده كه خودش توي خانه جا نمي شود. به اتاق خواب ها مي روم و عكس هاي خانوادگي روي ميز توالت را ديد مي زنم. آشپزخانه ها را بو مي كشم ببينم آيا زن صاحبخانه دچار افسردگي نيست؟ تابلوهاي منجوق دوزي روي مخمل سياه، كلكسيون پيپ، پيچ گوشتي بجاي دستگيره در، فرش ابريشم توي راه پله، شيشه هاي سيرترشي، دو زن در يك خانه، بوي ترياك، درخت آلوچه...