يكشنبه اول صبح ناظم سلام گرمي داد و روز معلم را تبريك گفت: همكاران عزيز امروز شهادت استاد مطهريه،نتانيم جشن بييريم. شمي شاگيردانه سفارش بوكونيد احترام اَ روز ِ بدارن.

به محض ورود هر معلمي به كلاسش صداي جيغ دخترها مي‌آمد. بچه ها كف مي‌زدند، سوت مي كشيدند. محدثه كليد لامپ مهتابي را پشت هم مي زد. روي تخته با گچ سفيد و صورتي گل هاي تو در تويي كشيده بودند. يك شاخه گل محمدي روي ميز معلم پرپر كرده بودند كه بيشتر مرا ياد سنگ قبر مي انداخت. در دستگيره نداشت. سريع انگشتم را در سوراخ در چوبي پوسيده كردم و كشيدم جلو. بسته نمي شد. تخته پاك كن را لاي در و چارچوب گذاشتم و بستم.  به زحمت نشاندمشان. از انتهاي كلاس يكي شروع كرده بود:... نيشيني چايي باغ سر، آي مريم آي مريم...جوانان راه دكفن تي پوشته سر، آي مريم آي مريم... همه كف مي زدند و دم به دمش مي دادند...  گفتم: دو انگشتي، دو انگشتي... صدا به صدا نمي رسيد.دستم را بالا بردم و دو انگشتي كف زدم... مجال نمي دادند. گوهر نگذاشته، معصومه برداشت:مي جان زنمار/ بله... كهنه تلمبار/ بله... بشكافته انبار/ بله... آخر كلاس، فاطمه سه شاخه گل سرخ با ساقه كوتاه در دست داشت. خجالت مي كشيد، ليلا ازش گرفت و بهم داد. چراغ والور را كنار كشيدم و رفتم كه ببوسمش، صورتش به سرخي مخمل لحاف عروس! فرستادم از آبدارخانه شيشه اي، ليواني بياورد گلدان كنيم. ظرف نمك را خالي كرد و آورد. زنگ تفريح رفتيم حياط و كنار شعارنويسي هاي ديوار عكس انداختيم. حديثه دائم مي گفت فيلم تموم نشه! با خانم جغرافي هم بايد بندازيم. زنگ آخر، كلاس را در حياط و زير آفتاب برگزار كرديم. الهام دويد صندلي ام را از كلاس آورد. زهرا گفت خانوم كيف‌تان كثيف مي‌شود، بدهيد نگه‌دارم. خودشان نشستند روي ريگ هاي شسته از باران شب قبل. درس كه تمام شد،نمونه سوال نهايي حل كرديم. بهتر از انتظارم بودند. نعيمه گفت:خانوم هفته بعد حتما بياييد، مي‌خواهم برايتان آلوچه بياورم... پرسيدم:شماره پات چنده؟... گفت: چل و يك، واسه چي پرسيدين؟... گفتم: همينجوري.