خاله با مامان چانه مي زند كه اگر اينهمه سوار درشكه نمي شدي بيشتر خريد مي كرديم. مامان مي گويد من كه گفتم پول درشكه با من. فقط همراهم باش. خاله بلوز بدقواره گشادي را نشان مي دهد و مي گويد اين پيرهن به اين خوبي دو هزار تومن، اقدس اينجا قيمت كرده شش هزار تومن. اونهمه پول درشكه چند دست پيرهن ميشد!... مامان مي گويد كدوم همه؟ هزار تومن پوله؟ خاله مي گويد حواست كجاست؟ هزار تومن؟ دو تا خميني، دو تا خميني. هر بار تا حرم رفتيم دو تا هزار تومن داديم. مامان ميگويد: عجله كردي همه اعمالمان نصفه ماند. نماز مسجد كوفه را چهل ركعت بيشتر نخواندم.
ديروز بعدازظهر، وقتي نصف منزل خواب بودند من و ميچكا بهارنارنج هاي حياط و كوچه را جمع كرديم و با شته و عنكبوت ريختيم لاي چادر كهنه مامان و نشستيم يك ساعت، بلكه بيشتر، پر پر نخ كشيديم. دستبند و تاج درست كرديم. بعد ميهمان آمد. پسرخاله و زن و دخترش. ميچكا همينطور كه دوازده شيريني برنجي سفيد و زعفراني را با نصف ليوان چاي مي خورد، براي دختر كم توان پسرخاله توضيح مي داد كه حالا كلاس چهارمم و سال بعد پنجم و بعد اول و دوم و سوم راهنمايي و بعد دبيرستان را تمام مي كنم و مي روم دانشگاه. تو چي؟... او گفت: اين خيار را براي من پوست بگير. ميچكا بلد نيست خيار قلمي پوست بگيرد.
ميچكا در مازندران به معناي گنجشك است و ميچكاكِلي يعني لانه گنجشك