صبح‌ها ميچكا نيمرو مي‌زند. روغن داغ چيريك چيريك صدا مي‌كند و ميچكا قاشق را مثل شمشير دست مي‌گيرد و با ناشيگري مضحكي تخم‌مرغ‌ها را مي‌شكند. بيشتر وقت‌ها آنقدر شورست كه با انگشت، يك لايه بلور نمك را از سطح بر‌مي‌دارم. گاهي روغن مي‌پرد و مي‌سوزاندش. بعد با خودش قهر مي‌كند و نيمرويش را نمي‌خورد.

***

پنج و نيم صبح با همخانه رفتيم ورزش صبحگاهي. پارك محتشم خيس بود و همه نفس عميق مي‌كشيدند. من در اوهام بودم. او حرف مي‌زد. از لوله هايي كه آنجا ريخته بود و  استاندارد نبود و سيستم غلط آبياري پارك و بوي رودخانه كه بزودي خفه‌مان مي‌كند و ازين جور چيزها كه هميشه مي‌گويد. از كوچه پشت زايشگاه بر می گشتيم. گفت بيا تا سر كوچه بدويم. مردي از روبرو مي‌آمد، گفتم بگذار وقتي رد شد... وقتي رد شد كه ديگر به خيابان رسيده بوديم. گفت تو اهل ورزش نيستي.

***

زير تخت و بالاي كمد را مي‌گردم. يك دست بشقاب، يك ديس ميوه‌خوري، يك قدح كريستال، سيني بزرگ نقره اي، پتوي مسافرتي، قابلمه پيركس ترك، سفره دوازده نفره و چند چيز ديگر كه هنوز كاغذ كادو دورشان چسبيده. يك جور فنگ‌شوييست. فعلا مي‌دانم كه سيني مال زهراست. ده بار برايش اتوماسيون را توضيح دادم و نفهميده اما دختر خوبيست. زندگي‌جمع‌كن. همه طلاي سرعقدش سه النگوي نازك و يك انگشترست. نامزدش نقاش يا بنا يا جوشكار، يك همچو چيزيست و از حرفهاي دخترك برمي‌آيد ، كاري و بزن بهادرست. وام روستايي گرفته و ديوارها را بالا برده و تابستان عروسش را به خانه مي‌برد.

فاطمه مي‌گويد: همه‌شان دروغ مي‌گويند خانم. توي اين محل هيچ دختري به قدر من و ليلا بجاركاري نكرده.

بچه‌ها دورنگ شده‌اند. سفيدها كار خانه مي‌كنند و برنزه‌ها كار شاليزار. روزهاي تعطيل وانت مي‌آيد روستا. دخترها سوار مي‌شوند. با چادر گلدار دور كمر. روزي بيست هزار تومان مزدشان است. ليلا براي خواهرش جهاز جور مي‌كند. برايش سرويس قابلمه چدني فرانسوي پسند كرده، صد و هشتاد هزار تومان.

مادر «فتمه‌سري» آمده بود دفتر. يكريز حرف مي‌زد . يك ربع تمام. ماجراي ساده‌اي را چند بار تعريف كرد، يك بار از اول يك بار از وسط... يك جا هم گفت: بي‌ادبيه، پنج تا بچه دارم.