مدرسه ميچكا بهشان كتاب فروخته. "مرگ دروازه ورود به آخرت". نوشته «چرا بايد مرگ را دوست داشت؟»... «به ياد مرگ بودن چه حسني دارد؟».... ميچكا تمام بعدازظهر ديروز با دختر همسايه واليبال و دوچرخه بازي كرد و با تكه چوبي عنكبوت ها را قلقلك داد.
***
بچه هاي مدرسه گر و گر شوهر مي كنند. فكر نمي كنم سال بعد ، كلاس دوم انساني تشكيل بشود. دو تا از اول راهنمايي ها هم عقد كردند. ما داريم فرني سوخته را هي هم مي زنيم، هم مي زنيم. ديروز زنگ دوم بغض داشتم. ليلا حواسش بود. هميشه حواسش بهم هست. پرسيد خانم ناراحتين؟... نگفتم نه. تمام فرودين تعارف كردم. گفتم بله. پرسيد چرا خانوم؟... گفتم خب گاهي آدم اينجور ميشه، دليل خاصي نداره ... خنديد، گفت مثل فيلم ها حرف مي زنيد. گفتم آره ليلا. ما زياد نقش بازي مي كنيم، خودمان را پشت ماسك تعارف و تملق قايم مي كنيم... يك دقيقه مانده به زنگ كاغذي بهم داد. نامه دوستانه اي نوشته بود به زبان تالشي. تشكر كردم و نامه را لاي كتاب گذاشتم. رفتم سمت پنجره و تا خوردن زنگ به گاوي كه شاليزار را شيار مي كرد نگاه كردم و چشمهايم را هي گشاد كردم. زنگ كه خورد قبل از خارج شدن بقيه معلم ها از كلاسشان، كيف را روي ميز دفتر گذاشتم و رفتم مستراح. گريه كردم. بدون هيچ علتي، يا براي همه چيز. سبك كه شدم كنار پنجره دستشويي صورتم را با دست باد زدم تا قرمزي چشم ها برود. يدالله پاي ديوار ايستاده مي شاشيد. خنده ام گرفت. به همين مسخرگي حالم بهتر شد و برگشتم.
***
عصرها با همخانه و آقاي مشاور املاك به خانه هاي فروشي سر مي زنيم. سرمان را توي زندگي مردم مي كنيم. يكي زنش مريض است و خانه را گذاشته براي فروش. يكي بچه هاش آنور دنيا منتظرند. يكي پسرش چوب توي شلوار بابا كرده، بفروش برايم مغازه بخر. يكي آنقدر اسباب و اثاثيه لوكس و مدرن جمع كرده كه خودش توي خانه جا نمي شود. به اتاق خواب ها مي روم و عكس هاي خانوادگي روي ميز توالت را ديد مي زنم. آشپزخانه ها را بو مي كشم ببينم آيا زن صاحبخانه دچار افسردگي نيست؟ تابلوهاي منجوق دوزي روي مخمل سياه، كلكسيون پيپ، پيچ گوشتي بجاي دستگيره در، فرش ابريشم توي راه پله، شيشه هاي سيرترشي، دو زن در يك خانه، بوي ترياك، درخت آلوچه...
ميچكا در مازندران به معناي گنجشك است و ميچكاكِلي يعني لانه گنجشك