آدمها مي‌توانند حتي در نه سالگي از شدت برانگيختگي احساسي ناشناخته گريه كنند .احساسي كه با هر بار گوش دادن به موسيقي خاصي بجوشد و چنان ناكارشان كند كه دنبال گوشه‌اي باشند براي خزيدن و جمع شدن جنين‌‌گونه.

ضبط صوت خانه ما كه از فرط كهنگي ، بيشتر ناله چرخ دنده ‌هايش  شنيده مي‌شود، مدتهاست كاستي در شكم دارد. مجموعه قطعاتيست كه زن و مردي با مهارت تمام مي‌نوازند. دخترك هربار خودش را بغلم جاكرده و چشمهايش را بسته و تا انتهاي نوار و پريدن وحشيانه دكمه ضبط حركتي نكرده. عصر ديروز وقتي به چشم‌انداز دلگير پنجره هال، كه ديش‌هاي زنگ زده را به آسمان خاكستري چسبانده  نگاه مي‌كردم، ميچكا با اين موسيقي عجيب گريه كرد و با تعجب دليلش را از من ‌پرسيد. دختركم تنها دو دليل براي گريه مي‌شناسد، غم و شادي. دستپاچه  ازينكه نكند «نوجواني» به اين سرعت پشت در خانه‌مان رسيده باشد، گفتم كه من هم حوالي سن او همين اتفاقات برايم افتاده با اين تفاوت كه مادرم آن وقت، آنقدر رخت براي شستن داشت كه فرصت سوال و جواب نبود. فکر کردم هيچ جاي نگراني نيست ٬ اين گريه مثل فرو دادن نفس‌هاي عميق بر بلندي‌هاي اسپيلي، مصفاست. به اندازه گاز زدن هندوانه شب يلدا واجب است. ميچكا از جاري شدن اشكهايش وقت شنيدن اين نوار احساس حماقت مي‌كند ،طوريكه مي‌ترسم من بعد بخواهد آن را تنها در اتاقش زير پتو بشنود.

 

 همان ديروز كه همخانه به انارهاي درون قدح گلپر مي‌پاشيد گفتم كه به عقل من جايزه صلح نوبل را نبايد به اوباماي هنوز كوچك داد. اين نشان برازنده براي آن نيست كه از ظرفيتش براي بزرگ جلوه دادن كسي بهره گرفت، اگرچه آن كس بالقوه لياقتش را دارا باشد. مگر نه آنست كه عينك گاندي اعتبارش را از صاحبش وام گرفته؟ جمعيتي ازمابهتران نشسته بودند در تلويزيون و  مردي به گمانم فرانسوي با لحن شاعرانه متني طولاني خواند و  در پايان با  جمله‌اي از مارتين لوتركينگ به چشمهاي اوباما و همسرش نور پاشيد.

با آرامش كسي كه حقه تبديل خرگوش به کبوتر زير كلاه شعبده‌باز را فهميده باشد ، نخ را دور انگشت سبابه پيچاندم و يك رج گل زدم. همخانه اخبار تازه شنيده اي نقل كرد و فهميدم كه ديگر نمي‌دانم در كدام صف بايد ايستاد. بعد نوبت من شد كه او بپرسد چه خبر؟ يادم آمد همين سه يا چهارشنبه معلم تاريخ ،موقع گفتن چاي تلخ در گلويش پريده بود، كه در اداره شوهرش فرم تسهيلات براي آقايان از طرف نمي‌دانم كجا آمده كه در بند افراد تحت تكفل، جای خالی برای دو همسر منظور شده بود. ثانيه ها رديف به رديف، موريانه‌وار جملاتم را جويدند و وقتي بافتني‌ام به حلقه آستين رسيد ديگر دير شده بود براي نوشتن. اين صفحه تكه كوچكي از ناخودآگاه دست نيافتني سال هاي آينده‌ام است.   

مشتري ها حريصانه لباس ها را ورق مي زدند. روي پيشخوان بلوزهاي تور و حرير انباشته و مچاله، هر كس تكه اي را مي كشيد.پشت اتاق هاي پرو صف كشيده بودند. از ميان لباس هاي شب و دختران نازك سر خوردم درون اتاق. پيراهن آبي بلند و بي آستين را تن كردم. دامن ابريشمينش رها شد. به همزادم در آينه خيره شدم. يك قدري قوز‌پشت بود و عضلات بازويش از آخرين باري كه ديده بودم افتاده‌تر بودند. گردنم را بالا گرفتم. روي نوك پا ايستادم. زير لامپ داغ و ميان ديوارهاي بهم آمده اتاقك پرو رقصيدم. چرخيدم. يك نفر براي چندمين بار به در كوبيد، مانتو و شلوارم را پوشيدم و كش چادر را پشت گوش انداختم. پيراهن آبي را  مثل دريا‌پري كه تازه از آب گرفته باشم دودستي روي پيشخوان گذاشتم. پيراهن مشكي آستين بلندي خريدم و  برگشتم. شب عيد قربان بود. مردي علف‌هاي بلوار را مي چيد براي گوسفندي كه یقین صبح فردا ذبح مي‌شد. ميچكا به ناخن‌هايش لاك صورتي ماليده و لب هايش را از من مخفي مي كرد... آن شب، وقتي گروه موزيك مي خواند "اين خانه پر از شمع و چراغست"، من و انگشت شست پاي مادربزرگ عروس به هم لبخند مي زديم. او بهتر از بقیه روي سنگ ضرب گرفته بود.

روزی از روزها

صبح جمعه مامان را سر خاك مادربزرگ و خاله بردم. عصازنان يك قدم عقب‌تر همراهم مي آمد. صداي برخورد فلز با آسفالت كلافه ام مي كرد. گفتم هنوز كه آنقدر از پا نيفتادي. چرا عصا دست مي‌گيري؟ آرامتر بر زمين بكوبش... ايستاد. چادرش را مرتب كرد و نگاهي به انتهاي ناپيداي گورستان انداخت و گفت. سال به سال دنيا خراب  مي شود، قبرستان آباد.

سالها پيش، وقتي از آخرين زايمان مادرم تنها چند ماه گذشته بود، مادربزرگ به اتفاق سه دخترش قبرهايي در جوار هم خريدند. روزي بود كه تابستان بود و گرم. مادربزرگ پاي عليلش را دراز كرده بود و خاله با حسرت به حياط خرم دكتر زل زده بود. سند قبرها وسط هال، كنار سيني چاي و بشتزيك افتاده و به نظر مي آمد از آن معامله سود كرده و راضي باشند. مامان كاغذها را باز كرد و نشانم داد و گفت كه وصيت مرگ نمي آورد و مرگ حق است و من دختر بزرگم و بايد كه بعضي چيزها را به من بسپارد. گفت شبي، نيمه شبي، وقتش  كه رسيد اين كاغذ را از گوشه صندوق اتاق رو به قبله بردارم و بدهم به پدرم، مبادا مرده سرگردان بماند. گفت كه خدا نكند بعد از پدرم سر زنده به دنيا داشته باشد كه خانه بي مرد سكه ندارد و زن بي مرد سايه. گفتم نه تو مريضي نه خاله ها، حيف پول نبود؟ مي رفتيد مكه. گفت اجل برگشته مي ميرد نه بيمار سخت. يك سال بعد خاله بزرگ مرد و چهل روز بعدش مادربزرگ دق‌مرگ شد. پدرم همه كتاب هاي شعرش را ورق زد و سرانجام دو بيت كه در فاميلمان كسي معنايش را نمي فهمد انتخاب كرد و به حكاك سپرد. نوزده سال گذشته، مامان همه نمازهاي نخوانده مادربزرگ و خاله را خوانده و روزه هايشان را گرفته است. شب هاي جمعه سر خاكشان فاتحه مي خواند و انگار هنوز سيني چاي و بشتزيك وسط باشد، برايشان حرف مي زند. از خاله كوچكم كه باهاش قهر است. ازينكه پا ندارد به دخترك معلول خاله سربزند. از سنگ مي پرسد چرا آن شب توي خواب گريه مي كردي؟ مگر خيراتي كه دادم به‌ات نرسيده؟ بعد سراغ قبر خالي خودش مي رود و فاتحه مي خواند و سفارش مي كند به كساني كه نمي دانم چطور يقين به بودنشان پيدا كرده، جايي گوشه و كنار قبر براي قيامتش ذخيره كنند.

 بطري پلاستيكي را كه لاي شاخه هاي شمشاد مخفي كرده بيرون مي كشم. به تنه درخت آگهي پيش فروش قبرهاي سه طبقه خانوادگي چسبانده شده. آب مي آورم و قبر را مي شويم. انگشتم لاي خطوط نستعليق سنگ مي رقصد. مامان به مادربزرگ يادآوري مي‌كند این که قبرت را می شوید همان میم است و برايت پول چراغ داده و از مال شوهرش نداده كه حلال نباشد. ميان همهمه كلاغ ها فاتحه مي خوانم. موقع برگشتن چشمهايم را كه ميل عجيبي دارند به ديدن تابلوي كوچك "آرامگاه ابدي" روي قبر خالي مامان ، رام مي كنم.