آدمها مي‌توانند حتي در نه سالگي از شدت برانگيختگي احساسي ناشناخته گريه كنند .احساسي كه با هر بار گوش دادن به موسيقي خاصي بجوشد و چنان ناكارشان كند كه دنبال گوشه‌اي باشند براي خزيدن و جمع شدن جنين‌‌گونه.

ضبط صوت خانه ما كه از فرط كهنگي ، بيشتر ناله چرخ دنده ‌هايش  شنيده مي‌شود، مدتهاست كاستي در شكم دارد. مجموعه قطعاتيست كه زن و مردي با مهارت تمام مي‌نوازند. دخترك هربار خودش را بغلم جاكرده و چشمهايش را بسته و تا انتهاي نوار و پريدن وحشيانه دكمه ضبط حركتي نكرده. عصر ديروز وقتي به چشم‌انداز دلگير پنجره هال، كه ديش‌هاي زنگ زده را به آسمان خاكستري چسبانده  نگاه مي‌كردم، ميچكا با اين موسيقي عجيب گريه كرد و با تعجب دليلش را از من ‌پرسيد. دختركم تنها دو دليل براي گريه مي‌شناسد، غم و شادي. دستپاچه  ازينكه نكند «نوجواني» به اين سرعت پشت در خانه‌مان رسيده باشد، گفتم كه من هم حوالي سن او همين اتفاقات برايم افتاده با اين تفاوت كه مادرم آن وقت، آنقدر رخت براي شستن داشت كه فرصت سوال و جواب نبود. فکر کردم هيچ جاي نگراني نيست ٬ اين گريه مثل فرو دادن نفس‌هاي عميق بر بلندي‌هاي اسپيلي، مصفاست. به اندازه گاز زدن هندوانه شب يلدا واجب است. ميچكا از جاري شدن اشكهايش وقت شنيدن اين نوار احساس حماقت مي‌كند ،طوريكه مي‌ترسم من بعد بخواهد آن را تنها در اتاقش زير پتو بشنود.