روزی از روزها
صبح جمعه مامان را سر خاك مادربزرگ و خاله بردم. عصازنان يك قدم عقبتر همراهم مي آمد. صداي برخورد فلز با آسفالت كلافه ام مي كرد. گفتم هنوز كه آنقدر از پا نيفتادي. چرا عصا دست ميگيري؟ آرامتر بر زمين بكوبش... ايستاد. چادرش را مرتب كرد و نگاهي به انتهاي ناپيداي گورستان انداخت و گفت. سال به سال دنيا خراب مي شود، قبرستان آباد.
سالها پيش، وقتي از آخرين زايمان مادرم تنها چند ماه گذشته بود، مادربزرگ به اتفاق سه دخترش قبرهايي در جوار هم خريدند. روزي بود كه تابستان بود و گرم. مادربزرگ پاي عليلش را دراز كرده بود و خاله با حسرت به حياط خرم دكتر زل زده بود. سند قبرها وسط هال، كنار سيني چاي و بشتزيك افتاده و به نظر مي آمد از آن معامله سود كرده و راضي باشند. مامان كاغذها را باز كرد و نشانم داد و گفت كه وصيت مرگ نمي آورد و مرگ حق است و من دختر بزرگم و بايد كه بعضي چيزها را به من بسپارد. گفت شبي، نيمه شبي، وقتش كه رسيد اين كاغذ را از گوشه صندوق اتاق رو به قبله بردارم و بدهم به پدرم، مبادا مرده سرگردان بماند. گفت كه خدا نكند بعد از پدرم سر زنده به دنيا داشته باشد كه خانه بي مرد سكه ندارد و زن بي مرد سايه. گفتم نه تو مريضي نه خاله ها، حيف پول نبود؟ مي رفتيد مكه. گفت اجل برگشته مي ميرد نه بيمار سخت. يك سال بعد خاله بزرگ مرد و چهل روز بعدش مادربزرگ دقمرگ شد. پدرم همه كتاب هاي شعرش را ورق زد و سرانجام دو بيت كه در فاميلمان كسي معنايش را نمي فهمد انتخاب كرد و به حكاك سپرد. نوزده سال گذشته، مامان همه نمازهاي نخوانده مادربزرگ و خاله را خوانده و روزه هايشان را گرفته است. شب هاي جمعه سر خاكشان فاتحه مي خواند و انگار هنوز سيني چاي و بشتزيك وسط باشد، برايشان حرف مي زند. از خاله كوچكم كه باهاش قهر است. ازينكه پا ندارد به دخترك معلول خاله سربزند. از سنگ مي پرسد چرا آن شب توي خواب گريه مي كردي؟ مگر خيراتي كه دادم بهات نرسيده؟ بعد سراغ قبر خالي خودش مي رود و فاتحه مي خواند و سفارش مي كند به كساني كه نمي دانم چطور يقين به بودنشان پيدا كرده، جايي گوشه و كنار قبر براي قيامتش ذخيره كنند.
بطري پلاستيكي را كه لاي شاخه هاي شمشاد مخفي كرده بيرون مي كشم. به تنه درخت آگهي پيش فروش قبرهاي سه طبقه خانوادگي چسبانده شده. آب مي آورم و قبر را مي شويم. انگشتم لاي خطوط نستعليق سنگ مي رقصد. مامان به مادربزرگ يادآوري ميكند این که قبرت را می شوید همان میم است و برايت پول چراغ داده و از مال شوهرش نداده كه حلال نباشد. ميان همهمه كلاغ ها فاتحه مي خوانم. موقع برگشتن چشمهايم را كه ميل عجيبي دارند به ديدن تابلوي كوچك "آرامگاه ابدي" روي قبر خالي مامان ، رام مي كنم.
ميچكا در مازندران به معناي گنجشك است و ميچكاكِلي يعني لانه گنجشك