همان ديروز كه همخانه به انارهاي درون قدح گلپر مي‌پاشيد گفتم كه به عقل من جايزه صلح نوبل را نبايد به اوباماي هنوز كوچك داد. اين نشان برازنده براي آن نيست كه از ظرفيتش براي بزرگ جلوه دادن كسي بهره گرفت، اگرچه آن كس بالقوه لياقتش را دارا باشد. مگر نه آنست كه عينك گاندي اعتبارش را از صاحبش وام گرفته؟ جمعيتي ازمابهتران نشسته بودند در تلويزيون و  مردي به گمانم فرانسوي با لحن شاعرانه متني طولاني خواند و  در پايان با  جمله‌اي از مارتين لوتركينگ به چشمهاي اوباما و همسرش نور پاشيد.

با آرامش كسي كه حقه تبديل خرگوش به کبوتر زير كلاه شعبده‌باز را فهميده باشد ، نخ را دور انگشت سبابه پيچاندم و يك رج گل زدم. همخانه اخبار تازه شنيده اي نقل كرد و فهميدم كه ديگر نمي‌دانم در كدام صف بايد ايستاد. بعد نوبت من شد كه او بپرسد چه خبر؟ يادم آمد همين سه يا چهارشنبه معلم تاريخ ،موقع گفتن چاي تلخ در گلويش پريده بود، كه در اداره شوهرش فرم تسهيلات براي آقايان از طرف نمي‌دانم كجا آمده كه در بند افراد تحت تكفل، جای خالی برای دو همسر منظور شده بود. ثانيه ها رديف به رديف، موريانه‌وار جملاتم را جويدند و وقتي بافتني‌ام به حلقه آستين رسيد ديگر دير شده بود براي نوشتن. اين صفحه تكه كوچكي از ناخودآگاه دست نيافتني سال هاي آينده‌ام است.