مشتري ها حريصانه لباس ها را ورق مي زدند. روي پيشخوان بلوزهاي تور و حرير انباشته و مچاله، هر كس تكه اي را مي كشيد.پشت اتاق هاي پرو صف كشيده بودند. از ميان لباس هاي شب و دختران نازك سر خوردم درون اتاق. پيراهن آبي بلند و بي آستين را تن كردم. دامن ابريشمينش رها شد. به همزادم در آينه خيره شدم. يك قدري قوز‌پشت بود و عضلات بازويش از آخرين باري كه ديده بودم افتاده‌تر بودند. گردنم را بالا گرفتم. روي نوك پا ايستادم. زير لامپ داغ و ميان ديوارهاي بهم آمده اتاقك پرو رقصيدم. چرخيدم. يك نفر براي چندمين بار به در كوبيد، مانتو و شلوارم را پوشيدم و كش چادر را پشت گوش انداختم. پيراهن آبي را  مثل دريا‌پري كه تازه از آب گرفته باشم دودستي روي پيشخوان گذاشتم. پيراهن مشكي آستين بلندي خريدم و  برگشتم. شب عيد قربان بود. مردي علف‌هاي بلوار را مي چيد براي گوسفندي كه یقین صبح فردا ذبح مي‌شد. ميچكا به ناخن‌هايش لاك صورتي ماليده و لب هايش را از من مخفي مي كرد... آن شب، وقتي گروه موزيك مي خواند "اين خانه پر از شمع و چراغست"، من و انگشت شست پاي مادربزرگ عروس به هم لبخند مي زديم. او بهتر از بقیه روي سنگ ضرب گرفته بود.