از خوشی ها و حسرت ها

 

                   

 

"سماور كهنه، بشكه كهنه، يخچال كهنه، آبگرمكن كهنه خريداريم" ...

با صداي تو دماغي كه سعي مي كرد لهجه اي تهراني بگيرد بيدارم كرد. اتاقك زنگ زده وانت تا نيمه از آهن‌آلات فرسوده انباشته بود. مي دانستم در انبار آنقدر فلز كهنه داريم كه به چادر سر كردن و سرازير شدن از پله ها بيارزد اما نرفتم. جمعه است. همسايه ها زده اند بيرون. هوا كه آفتابيست و از فردا هم كه ماه رمضان. لابد تا آب تني نيافتاده به سال بعد ، رفته اند سنگاچين ، حسن رود، چمخاله ، حاجي بكنده. لابد با فلاسك چاي و بالش و حصير. همخانه هم نذر كرده همه جمعه ها برود اضافه كاري! توي اين ساختمان ديو‌ زده فقط من ماندم و دختر. اول صبحي به تنهايي گل و گشادم فكر كردم، به حلقه دوستان اندكم، به حرفهايي كه چه خوب بود با يكي ديگر مي گفتمشان وقتي نشسته ايم كنار همين ميز آشپزخانه كه رويش نان بربري هست، پنير سيامزگي هست، چاي لاهيجان و عسل آويشن و قبض هاي برق و گاز هست، تاريخ مشروطه و گوشي تلفن و قندان و عينك و سايه گلدان هاي تراس هست، خرما و انجير خشك و مورچه و آينه و بيسكويت نيم‌خورده و ... همه چيزي هست غير از همان "يكي ديگر".

قرارست ماه رمضان امسال بي ربّناي هرسال بگذرد. دچار يكجور بي اشتهايي شده ام. حال بچه اي را پيدا كردم كه پولهاي عيديش را مادر ازش بگيرد و بگويد تو نمي فهمي. از پريروز دائم صدايش را  نميدانم از كدام حفره قلبم مي شنوم... ربنا لا تزع قلوبنا بعد إذ هديتنا و هب لنا من لدنك رحمه... چه زلالست اين طنين كه مي شود هر غروب به نوايش ايمان دوباره آورد به كسي كه مي شود گاهی آن "يكي ديگر" باشد در مجاورت ميز بيد زده آشپزخانه. كاش دروغ باشد اين خبر.

 

 

نبش علی آباد

امروز در كلاس سمبل، رديف اول،كنار آن خانم دماغ دراز نسبتا قشنگ كه دندان هايش انگار هنوز شيري بود و وقت حرف زدن،در فواصل نامرتبش كف با حباب هاي ريز جمع مي شد نشسته بودم.يك آقايي هم آمد كه ما فكر مي كرديم و خودش هم باورش شده بود استاد است. سه ساعت تمام به حرفهايش گوش داديم و ته جملاتش فعل مناسب چسبانديم و آنقدر خميازه كشيديم، آخر وقت ديدم در دفترچه ام تنها سه خط آن هم محض تعارف يادداشت گذاشته ام. امروز از آن كلاس در آن مدرسه محله فقيرنشين كه جاي دبشي است براي بعضي ها كه ماشين بابايشان را ربع ساعتي بندازند زير پاي دوست دخترشان، پياده راه افتادم تا خانه. پاي پنجره اي با نرده هاي فلزي قديمي و طاقنماي فرسوده بود يا دم دكاني كه بوي سركه و آبغوره مي داد ، مشغول نوشتن يادداشت هاي يك خطي در ذهنم بودم. به خودم قول دادم كه اين آخرين باري باشد به اين نتيجه روشن ميرسم كه مزخرف ترين رشته اي بود كه ميشد از آن فارغ التحصيل شوم.  

براده ها

 

استاد ادبياتمان آن روز كه تعليق درس مي داد ، همه مثال هايش را از اتاق خواب و زن برمي داشت. آخر كلاس وقتي در حس ناگهان تعليق شناور مانده بوديم ، چشمهايش را از ما دزديد. مثل قماربازي كه همه كارتهايش رو شده باشد بي تعارف برگ آخر را انداخت:"زن هرچه بي سوادتر، باصفاتر"....

همسايه مان مبلمان خانه را عوض كرده. فردا قبل از ظهر كيك كوچكي توي آن قالب كه شكل گل است مي پزم. چند تكه اش را در بشقابي، طوري كه زياد به نظر بيايد مي چينم و يادم هست همان لحظه كه پاي راستم را وارد آپارتمان نقلي اش مي كنم حسابي شگفت‌زده باشم تا او اين خوشبختي كوچك را در مقياسي بزرگ لمس كند. دستي به پرده مي كشم، روي مبل مي نشينم و برمي خيزم چند بار با لبخند و از ظروف كريستال خسته كننده بوفه اش كه هميشه خالي بوده اند از چاي و شيريني و پر بوده اند از اضطراب شكستن ، مثل افتتاح باشكوه پروژه عمراني عظيمي بازديد مي كنم. زن همسايه مان حتما روفرشي نويي به پا كرده و در فنجان هاي جديدي برايم چاي آلبالو مي آورد و كنارم مي نشيند و انگشتانش را لاي موهاي شقيقه ام تا پس سر مي سراند، مي گويد: "بلند شده، فردا بيا برات مرتبش كنم" ... همسايه مان چه زن باصفايي دارد!

 

 

       

آنها هرشب بعد از جويدن نيمي از گوسفندي كه هنوز علفهاي تازه لاي شكمبه اش  معطر بود٬ ايمانشان را به رخ هم مي كشيدند. شوهر عمه بهتر از آن چند نفر ديگر بلد بود برهان عليت را براي صدمين بار اثبات كند و دائم به كتابي كه روي رف بود اشاره مي كرد و به جوهر كلمات قسم مي خورد. او همه داستان هاي باورنكردني و موجودات نامرئی را به راحتي باور كرده بود، اگرچه تا پایان در بهت تلفن بدون سيم كه او را از لاريجان به آذربايجان وصل مي كند خواهد ماند. صبح زود ، عمه جان پره عسل زردي را كه خورشيد ميان شش ضلعي هاي منظمش به دام افتاده بود، وسط سفره گذاشت.زنبوري آمد. بچه ها ترسيدند.حتي من و عروس عمه. زنبور پي عسلش آمده بود و ديوانه وار بالاي سر سفره مي چرخيد. شوهر عمه گفت : کو مگس كش؟... بابا كه دلش براي ممدنژاد هم نمي سوزد گفت: همه بركت سفره ت را مديون اين حيواني. چرا مي كشي؟ بفرست بيرون... شوهر عمه خنديد: اين زنبور اگر در برود بقيه را هم خبر مي كند. مي آيند دنبال عسلشان. فتنه مي كند... اينها را كه مي گفت مگس كش روي ديوار آونگ شده و زنبور مرده بود. بابا تكه اي از عسل مومدار را خورده بود و زنبورها در باغ٬ بي خبر از فتنه هاي زنبوردار ، بي دريغ عسل مي اندوختند.

دلم تاب مي خورد از ديشب، مثل مگس كش روي ديوار.

 

 

 

جنب آن داروخانه كه قرص هاي خواب آور معركه اي دارد با فروشنده اي طاس و هميشه بيمار، كتابفروشيست. كتابفروش پيرمرديست . وقت ديدن، چشمهايش را ريز مي كند از بالاي عينك. بعيد نيست عمرش را صرف يافتن ضريب همبستگي ميان چهره آدم ها و جلد كتابها كرده باشد. مغازه كوچكش تنها محل كنار اين خيابان شلوغست كه صداي بوق ماشين هاي شتابزده هراس انگيز را به خود راه نمي دهد.  پر از بوي كاغذ و خمار از ويلون كلاسيك. مي بينمش كه در صبحي مه گرفته، اواسط پاييز، نشسته روي صندلي فرسوده اش، پشت ميز انباشته از كاغذ هاي يادداشت و شمارگان مجله گيله وا، مرده... به همين شيريني! بايد كه تا قبل از پاييز ، قفسه كتابخانه مدرسه آراسته شود به كتابهايي كه پيش از مرگ بايد خواند. مي شود يعني؟

 

نه سالگی زیر باران

نه سالست ميچكا هر روز و هر دقيقه همراه نور و هوا، دور و برم مي چرخد و حرف مي زند و نقاشي مي كشد و قهر مي كند و گرسنه اش مي شود و گريه اش مي گيرد و خنده اش و ... نه سالست مشتري دائم مزرعه سيب زميني و كارخانه ماكاروني ام. درجه تب از اشياء روزمره داخل كشو ميزم شده و سنجاق هاي ريز هر روز در پايم فرو مي روند. چه بسا نامه هاي "روزت مبارك مادر عزيزم" و نامه هاي عذرخواهي و عهدنامه هاي هزار امضا. جمع كردن خرده مقوا و نقاشي هاي نيمه كاره و خواندن يادداشت هاي كنار نقاشي ها و رمزگشايي. شستن جوراب هاي كوچك و ايستادن پشت ويترين كلوپ ها و تماشاي جلد انيميشن هاي جديد و اسباب بازي فروشي ها و جمع كردن كارت هاي شهربازي. با هر سارافون سفيد و آبي اش ذوق مي كنم و همراه كفش هاي قديمي اش كهنه مي شوم، آينه گواه است. او ركاب مي زند تندتر از سال پيش و موهايش در باد بلندتر از سال پيش... آرزو مي كنم، آرزو مي كنم...  

***

نگران شاليزار خوابيده زير بارانم و عروسي سكينه كه قرارست پشت گوني هاي دم سياه سربگيرد. ديشب هم باران زد. مثل شب هاي پيش. حالا همه جا سايه است. نسيم خنك خواب ميچكا را طولاني كرده. انگار خواب همه بچه هاي مجتمع را! شايد نطفه كلمات در سكوت بسته مي شود.           

 

کاشان