آنها هرشب بعد از جويدن نيمي از گوسفندي كه هنوز علفهاي تازه لاي شكمبه اش  معطر بود٬ ايمانشان را به رخ هم مي كشيدند. شوهر عمه بهتر از آن چند نفر ديگر بلد بود برهان عليت را براي صدمين بار اثبات كند و دائم به كتابي كه روي رف بود اشاره مي كرد و به جوهر كلمات قسم مي خورد. او همه داستان هاي باورنكردني و موجودات نامرئی را به راحتي باور كرده بود، اگرچه تا پایان در بهت تلفن بدون سيم كه او را از لاريجان به آذربايجان وصل مي كند خواهد ماند. صبح زود ، عمه جان پره عسل زردي را كه خورشيد ميان شش ضلعي هاي منظمش به دام افتاده بود، وسط سفره گذاشت.زنبوري آمد. بچه ها ترسيدند.حتي من و عروس عمه. زنبور پي عسلش آمده بود و ديوانه وار بالاي سر سفره مي چرخيد. شوهر عمه گفت : کو مگس كش؟... بابا كه دلش براي ممدنژاد هم نمي سوزد گفت: همه بركت سفره ت را مديون اين حيواني. چرا مي كشي؟ بفرست بيرون... شوهر عمه خنديد: اين زنبور اگر در برود بقيه را هم خبر مي كند. مي آيند دنبال عسلشان. فتنه مي كند... اينها را كه مي گفت مگس كش روي ديوار آونگ شده و زنبور مرده بود. بابا تكه اي از عسل مومدار را خورده بود و زنبورها در باغ٬ بي خبر از فتنه هاي زنبوردار ، بي دريغ عسل مي اندوختند.

دلم تاب مي خورد از ديشب، مثل مگس كش روي ديوار.