جنب آن داروخانه كه قرص هاي خواب آور معركه اي دارد با فروشنده اي طاس و هميشه بيمار، كتابفروشيست. كتابفروش پيرمرديست . وقت ديدن، چشمهايش را ريز مي كند از بالاي عينك. بعيد نيست عمرش را صرف يافتن ضريب همبستگي ميان چهره آدم ها و جلد كتابها كرده باشد. مغازه كوچكش تنها محل كنار اين خيابان شلوغست كه صداي بوق ماشين هاي شتابزده هراس انگيز را به خود راه نمي دهد. پر از بوي كاغذ و خمار از ويلون كلاسيك. مي بينمش كه در صبحي مه گرفته، اواسط پاييز، نشسته روي صندلي فرسوده اش، پشت ميز انباشته از كاغذ هاي يادداشت و شمارگان مجله گيله وا، مرده... به همين شيريني! بايد كه تا قبل از پاييز ، قفسه كتابخانه مدرسه آراسته شود به كتابهايي كه پيش از مرگ بايد خواند. مي شود يعني؟
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد ۱۳۸۸ ساعت توسط میم
|
ميچكا در مازندران به معناي گنجشك است و ميچكاكِلي يعني لانه گنجشك