نبش علی آباد
امروز در كلاس سمبل، رديف اول،كنار آن خانم دماغ دراز نسبتا قشنگ كه دندان هايش انگار هنوز شيري بود و وقت حرف زدن،در فواصل نامرتبش كف با حباب هاي ريز جمع مي شد نشسته بودم.يك آقايي هم آمد كه ما فكر مي كرديم و خودش هم باورش شده بود استاد است. سه ساعت تمام به حرفهايش گوش داديم و ته جملاتش فعل مناسب چسبانديم و آنقدر خميازه كشيديم، آخر وقت ديدم در دفترچه ام تنها سه خط آن هم محض تعارف يادداشت گذاشته ام. امروز از آن كلاس در آن مدرسه محله فقيرنشين كه جاي دبشي است براي بعضي ها كه ماشين بابايشان را ربع ساعتي بندازند زير پاي دوست دخترشان، پياده راه افتادم تا خانه. پاي پنجره اي با نرده هاي فلزي قديمي و طاقنماي فرسوده بود يا دم دكاني كه بوي سركه و آبغوره مي داد ، مشغول نوشتن يادداشت هاي يك خطي در ذهنم بودم. به خودم قول دادم كه اين آخرين باري باشد به اين نتيجه روشن ميرسم كه مزخرف ترين رشته اي بود كه ميشد از آن فارغ التحصيل شوم.
ميچكا در مازندران به معناي گنجشك است و ميچكاكِلي يعني لانه گنجشك