استاد ادبياتمان آن روز كه تعليق درس مي داد ، همه مثال هايش را از اتاق خواب و زن برمي داشت. آخر كلاس وقتي در حس ناگهان تعليق شناور مانده بوديم ، چشمهايش را از ما دزديد. مثل قماربازي كه همه كارتهايش رو شده باشد بي تعارف برگ آخر را انداخت:"زن هرچه بي سوادتر، باصفاتر"....

همسايه مان مبلمان خانه را عوض كرده. فردا قبل از ظهر كيك كوچكي توي آن قالب كه شكل گل است مي پزم. چند تكه اش را در بشقابي، طوري كه زياد به نظر بيايد مي چينم و يادم هست همان لحظه كه پاي راستم را وارد آپارتمان نقلي اش مي كنم حسابي شگفت‌زده باشم تا او اين خوشبختي كوچك را در مقياسي بزرگ لمس كند. دستي به پرده مي كشم، روي مبل مي نشينم و برمي خيزم چند بار با لبخند و از ظروف كريستال خسته كننده بوفه اش كه هميشه خالي بوده اند از چاي و شيريني و پر بوده اند از اضطراب شكستن ، مثل افتتاح باشكوه پروژه عمراني عظيمي بازديد مي كنم. زن همسايه مان حتما روفرشي نويي به پا كرده و در فنجان هاي جديدي برايم چاي آلبالو مي آورد و كنارم مي نشيند و انگشتانش را لاي موهاي شقيقه ام تا پس سر مي سراند، مي گويد: "بلند شده، فردا بيا برات مرتبش كنم" ... همسايه مان چه زن باصفايي دارد!