يكي از دردسرهاي چرت عصرانه ام، صداي زنگ تلفن است وقتي يك مشت باقلا و چند پر سير همراه ناهارم خورده باشم و فشارم افتاده باشد و آن طرف خط ، گوشي دست فاطي باشد: سلام، خوبي؟ خواب نبودي كه؟ واي اگه بدوني چي شد. امروز تو خيابون باهام مصاحبه كردن! درباره انتخابات. كلي حرف زدم آخرش گفتم ولي آقا من كه راي نميدم. كوپ كرد! دوربين و وسايلشو جمع كرد رفت."... و بعد نازك نازك خنديد.

ياد نوشته اي افتادم كه مخملباف در حمايت از كانديدايي نوشته بود. فاطي معتقدست: چرا راي بديم؟ به كدومشون راي بديم؟ اين چن سال برامون چيكار كردن؟ اين از وضع زندگي مون، اون از اعصابمون، نه يه مسافرتي، الان چن ساله تو منو مي شناسي ديدي يه مسافرت بريم؟ اصلا پولي مي مونه؟ همه عصبي، بچه ها پرخاشگر، همه موهام ريخته، خب از چيه؟ اعصابه ديگه. اعصاب مردم چطور خراب شده؟

همينطور كه مشغول عجز و لابه ست، صداي دعوا و كتك كاري دو پسرش از اتاق مجاور مي آيد و فاطي هر چند لحظه بهشان وعده كتك مفصلي وقتي بابايشان بيايد مي دهد. فاطي مجبورست موقع حرف هاي تلفني راه برود تا دست ته تغاري به گوشي نرسد و درين بين گاهي بچه جيغي مي زند و نفسش مي رود و فاطي مي گويد: واي يه لحظه گوشي، جان مامان جااان! چرا مياي زير دست و پام آخه؟...

 ريزش موي فاطي جديست و چيزي به طاسي اش نمانده. تشخيص اينكه چند درصد اين طاسي تقصير رئيس جمهورست و چند درصد آن پيامد زايمان هاي مكرر و چادر مقنعه نايلوني كار دشواري نيست. فاطي در حاليكه ديپلمي با نمره پايين دارد و تنها كمي خياطي بلدست و تفريحات ثابتش خريد تي شرت خارجي، امتحان انواع شامپو و نرم كننده مو (هد اند شولدرز، پن تن،سوئيس فرمولا)، خلال كردن باقلاي سبز، كتك زدن بچه ها، انواع فال و استخاره، خواندن مجلات زرد، اشغال تلفن و كشف بوتيك هاي اجناس دبي و تركيه در انتهاي كوچه هاي تو در توي چله خانه است، صاحب خانه و مغازه ست. هرگز داروي ايراني مصرف نمي كند و معتقدست پسرانش هوش افلاطون دارند چون در دوران بارداري ژل رويال خورده و اين را از مادر افلاطون ياد گرفته بوده است! فاطي خيانت دامادش را هم تقصير رئيس جمهورهاي اين چند سال مي داند و براي خواهرش استخاره كرده و صبر آمده و سفارش كرده بنشيند تا طرف سرش به سنگ بخورد و برگردد سر زندگي اش.

صداي افتادن و پشت سرش جيغ... محشر كبري مي شود. خميازه اي مي كشم و وسط تخت مي نشينم. تايمر گوشي دقيقه سي و دوم را نشان مي دهد. قطع مي كنم . كتري را پر مي كنم و مي گذارم روي شعله. دكمه كنترل تلويزيون را فشار مي دهم. گزارش آزادي ركسانا صابري براي چندمين بار در حال پخش است. صداي زنگ تلفن. فاطي است: خواستم اينو بهت بگم.سه راه حاجي آباد اون مغازه هه هس كه جنساي خارجي شيك مياره. حراج گذاشته نصف قيمت. مياي غروب بريم؟

زندگی تار موی حنابسته پیرزنیست، آویخته از شانه پیرمردی

امروز كه ميچكا امتحان اجتماعيش را بدهد من هم از شر خانواده آقاي هاشمي و دروغهايشان خلاص خواهم شد. خانواده اي كه هيچوقت نفهميديم چقدر قسط دارد. زنش با آنهمه خياطي نه آرتروز دارد و نه خسته مي شود. هیچ نمی پرسد با وجود انواع وام بانکی٬ که میچکا هم دفترچه های اقساطشان را می شناسد٬ چرا ماشین نمی خریم و مودبانه از پله های اتوبوس بالا می رود. جواد آقا باجناق آقاي هاشمي كه كارگر كارخانه پارچه بافيست، بي هماهنگي قبلي، همگيشان را مي برد تا از كارخانه بازديد كنند و وقتي سوار مترو مي شوند مي فهمي همه اين داستان در سال دوهزار و نه ميلادي نوشته شده اما تا بحال آقاي هاشمي تلفن همراهش را از جيب بيرون نياورده و هنوز خبري از رايانه و ديش ماهواره نيست. علي بلوزي پوشيده كه طرح آن بجاي بتمن و اسپایدرمن، بادبادك خندانيست و من مطمئنم چنين بلوزي در هيچ فروشگاهي پيدا نمي شود. آقاي هاشمي بيش از بيست سالست اين مسير را با خانواده اش طي مي كند و هنوز نفهميده بهترست به جاي بازديد از كارخانه جوادآقا، سري به تخت جمشيد كه در مسيرش قرار گرفته بزند.

 تنها چيزي كه براي من در اين كتاب قابل باورست تصوير زنان شاليكار شماليست. «سكينه» در كلاس دست و كمرش را مي مالد. روزهاي اول كار در مزرعه با درد عضلات همراهست. مي خندد و مي گويد: راستي خانم گاو من حامله ست... مي گويم انشالله برايت دختر چاقي بزايد... «اكرم» به بغل دستي اش نگاه مي كند و مي گويد: انشالله خودش پسر بزاد... «سكينه» عمدا چند تار مويش را سُر داده بيرون. مي گويم مبارك باشه. سكينه موهاي دكلره شده را مي اندازد زير مقنعه. «پشت مساري» دست راست را مي گذارد روي سر: خانم هيفدِ هزاااار تومن داد!... يكي ديگر تكرار مي كند:هيفدِ هزااار؟!... «كسمايي» خميازه  كشداري مي كشد و بچه ها مي زنند زير خنده. مي دانم شوهر دارد. بهم برميخورد و اخم مي كنم. «كسمايي» سرخ مي شود: خانم ديشب اصلا نخوابيدم... بچه ها بلندتر از قبل مي خندند. شرمم مي آيد. كتاب را باز ميكنم: همه تون سوال هشت را اشتباه نوشته بوديد. "اثرات منفي تراكم ثروت در جوامع ليبرال و كمونيست را مقايسه كنيد"... «كسمايي» باز خميازه مي كشد.

ميني بوس از ميان باغ‌هاي صنوبر مي گذرد. سه تا از سال اولي‌ها ميله را گرفته و ايستاده اند. معلم جغرافي كنارم نشسته:حالم از هرچي دانش آموز بهم مي‌خوره. بي‌تربيت، تنبل، بي‌حيا. از رشت تا ضيابر سرپا وايساده بودم، دانش آموز از جاش پانشد يه تعارف بكنه. روزشماري مي كنم تا تعطيل بشم، حالم از شكل اين جاده بهم خورده ديگه!

جاده باريكيست. دو طرفش گاهي شاليزارست ، گاهي باغ با رديف‌هاي منظم صنوبر ، گاهي مرداب و گاهي مرتع كه اسبها و گاوها با پستان هاي پرشير مشغول چريدنند. كره اسب زير نور آفتاب به پهلو خوابيده و مادرش مشغول چريدن علف هاي ميان ترشه‌واش و آشكياني و اناريجه است. پيرمرد ماهيگيري كه صبح موقع آمدن كنار «هندخاله» پياده شده بود، با زنبيل حصيري اش دوباره سوار شده و روي صندلي جلويي نشسته. تار موي بلند حنابسته‌اي ، كنار گوش بزرگ پرمو و از لاي موهاي مجعد سفيدش آويخته و به سرشانه كت قهوه اي كهنه ش چسبيده است. ميچكا با آنكه همه جاي خانه آقاي هاشمي را ديده و نه ماه همسفرشان بوده، هيچ تصوري از موهاي بلند طاهره خانم ندارد.

حي علي الصلاة

 

فلكه يخسازي بازار كوفه است. قرارست پل روگذر بنا شود. كركره هاي زردرنگ خيابان را قسمت بندي كرده و ماشين و عابر و جرثقيل در هم مي لولند. راننده خطي فلكه توشيبا با جوانك راننده ديگري دست به يقه شده اند. راننده خطي مسافر را از ماشين جوانك غير خطي پياده مي كند. مسافر كت و شلوارپوش، با شرمندگي پايين آمده، منتظرست تكليفش روشن شود. دو نفر مشغول خوردن كباب سيخي، به هيجان آمده و تشويق مي كنند: بزن دِ ري! ...پليس يك بند سوت مي زند. لاستيك پرايد سر پيچ جيغ مي كشد و به سرعت دور مي شود و صداي موسیقی هارد راکش جا مي ماند. يك نفر اسمم را صدا مي‌زند. صدايش آشناست.دير كرده ام. پايم را تندتر مي كنم.دوباره صدا مي‌زند: ميم!

دستي چادرم را مي كشد. بر مي گردم. آشناست. كجا ديدمش؟ اداره ؟ بسرعت همسايه هاي قديمي را در ذهن مرور مي كنم. همكاران ادراه. مدرسه.

:چقدر لاغر شدي؟ مريض شدي؟ ...

چرا به خاطر نمي آورمش؟ مي گويم بله لاغر شدم. نگران مي شود:"چرا ديگه نمياي؟ بچه ها چندبار سراغتو گرفتن. خانم كلانتري هم همينطور"...

خانم كلانتري؟! كلاس زبان! زهره! اوه زهره! :"راستي بچه ها همه خوبن؟ هَو واز ايت گوئينگ؟حال دختر خوشگلتون چطوره؟ قربون شما برم، خيلي دلم براتون تنگ شده بود. شماره تونو نداشتم زنگ بزنم. به خانم كلانتري خيلي سلام برسونين. ببخشيد من ديرم شده. امري نيست؟ با اجازه...

***

ده دقيقه به يك مي رسم مدرسه. پنج دقيقه تاخير. مدير به ساعت ديواري نگاه مي كند. چشم غره مي رود. دفتر ورود را كه امضا مي زنم خانم مشاور مي پرسد:اذان گفتن؟... لابد مي خواهد مرا محك بزند. مي گويم نه هنوز. به سرعت پوشه ام را برميدارم و از پله ها بالا مي دوم.

زنگ تفريح اول٬ شيفت عصر. معلم جغرافي چند بار از سروصداي بچه ها در راهرو شكايت مي كند تا بتواند برسد به جمله: نفهمستم نماز خدايه چه جور بخوانسمه... معلم تاريخ چند بار تا دستشويي مي رود و برميگردد تا خلوت شود براي وضو. معلم رياضي روي تكه موكت كهنه اي قامت مي بندد.معلم زيست و عربي گرم صحبتند ،بالاخره بعضی ها عذر شرعي دارند. خانم پرورشي مي گويد انگشتر جزء تزئينات است و گناه دارد.فقط حلقه ازدواج جايزست. دستهايم را در هم قلاب مي كنم و انگشترم را كه يادگار اولين مسافرتم با همخانه به اصفهانست مخفي مي كنم. گنبد مسجد شيخ لطف الله را می بینم... دنیا به رنگ آبی فیروزه ای درآمده... صداي چرخ كالسكه ها و سم اسبهایی كه دور نقش جهان مي دوند به گوش مي رسد...

فكر مي كنم ناظم همه جا دنبالم است. حتي وقتي انتهاي نمازخانه ميان دانش آموزان ريز و درشت به سجده رفته ام. بچه ها بين خودشان برايم جا باز مي كنند. «شنبه بازاري» چادر نماز كهنه اي دستم مي دهد. برگهاي درخت صنوبر پشت پنجره مي رقصند. باد زير چادرم مي دود. كنار بچه ها نماز خواندن چه لطفي دارد!

می دیل هزار لا انه ره بسوخت

 

روي تخته كلاس نوشته "ما آقاي ناطق را مي خواهيم". انگار ناغافل يك ليوان آب يخ ريختند توي يقه ام.  اين جواب دندان شكن به تلافي امتحان كتبي هفته قبل بود. حضور غیاب می کنم. «چالكي» غايب است. بچه ها مي گويند ديگر نمي آيد. عجيب نيست؟ چيزي به خرداد نمانده. چه وقت شوهر دادن بود؟ بچه ها مي گويند "شوهر نكرده خانم. ترك تحصيل كرده". چرا؟... "باباش اجازه نمي دهد خانم". چرا؟ ..."خانم شما خودتان مي دانيد" ...لا اله الا الله!... "از دفتر بپرسيد". سرهاشان را پايين مي اندازند. ناراحتند. نگران مي شوم. فكر مي كنم نكند دخترك خودكشي كرده! ... دختر چشم زاغي كه رديف دوم نشسته و ابرويش را لنگه به لنگه برداشته اند٬ كله اش را پشت نفر جلويي مخفي مي كند:"اغفال شد خانم"...

هرچه كردم نخندم نشد. فكر كردم كي همچه حرف گنده اي را توي دهان اين بچه سال اولي گذاشته؟ ... دخترك صبح كه مي آمده، در ماشين پسركي مي نشيند و اين را مشاور مدرسه مي بيند و به معلم پرورشي اطلاع مي دهد و معلم پرورشي دوان دوان سر مي رسد و غيرت و ناموس پرستي اش جوش آمده، چنگ مي اندازد به بازوي دانش آموز و از ماشين بيرونش مي كشد. كسبه جمع مي شوند و ازدحام و تو بگير و من بزن! مدير با خانواده تماس مي گيرد و پدر بخت برگشته براي اينكه نشان دهد چقدر آبرويش را مي خواهد پرونده را زير بغل مي زند و داستان تمام مي شود.

مي دانم كه به من مربوط نيست و مي دانم كه مدير خوشش نمي آيد معلمي در موضوعي كه به او مربوط نيست دخالت كند. مي دانم همه همكاران باخبرند از ماجرا و عادت كرده اند و ذهنشان مثل پاهاي چاق عمه سلطان مدتهاست خواب رفته و دنبال دردسر نمي گردند. با اينهمه چه قدر حيف مي شد اگر استدلال خانم مدير را نمي شنيدم: " از اون دانش آموزايي بود كه مدرسه را بهانه مي كرد تا توي مسير رفت و برگشت يه شوهر پيدا بكنه، درسخون نبود، آخرشم شهريوري ميشد و شهريورم امتحان نمي داد و ترك تحصيل مي كرد.شما غصه اينا رو نخوريد"... 

***

بهارست. وقت مرباي بهارنارنج. روح كافكا شاد، شباهت عجيبي به مورچه پيدا كرده ام! كشوهاي فريزر پر از نخودفرنگي بخارپز شده، باقلاي سبز پلويي و انواع سبزي تازه ست و باز هربار كه از كنار وانت هاي پر از باقلا رد مي شوم و نرخ روز را مي خوانم: سه كيلو 1000، چهار كيلو 1000... مكث مي كنم. حساب مي كنم از اولين كيلويي كه خريدم تا حالا چقدر سرم كلاه رفته!

 ميچكا قسم خورده تمام آلوچه هاي سوپر آقا ناصر را تمام كند. مگر دندانش كند شود تا از كنار آبكش آلوچه دور شود. توت فرنگي تا اسهال، سير و اشپل و باقلا تا خون در بدن دارم... هواي ملس و بعد از ظهر طولاني و ضرب سه رقمي در دو رقمي.

 

 

روز معلم

 

حلواي گزنه

خانم ناظم دكمه زنگ را فشار مي دهد و پشت ميزش مي نشيند. بي اخم ، بي لبخند. اين يعني "ياعلي، مهماني كه نيامديد!"...

اولين كسي كه حساب ببرد و از دفتر بزند بيرون من هستم. مي دانم بچه ها معلمي را كه دير سر كلاس بيايد بيشتر دوست دارند. بچه ها نمي دانند كه اين را همه معلم ها خوب مي دانند. وقتي وارد كلاس مي شوم نصف بچه ها هنوز توي حياط و دستشويي و راهرو در حال جيغ زدن و دويدنند. «پشتيري» خودش را حائل كرده بين «جمعه بازاري» و «بهمبري» و سرشان روي ميز معلم خم شده است. « گوراب زرمخي» تا مرا مي بيند مي دود سمتشان و مقنعه «سيده ليلا» را از پشت مي كشد. «سيده ليلا» سر مي چرخاند و فحش تالشي حواله ش مي كند... كبريت هنوز بين انگشتان «بهمبري» مي سوزد.

 شمع نيم سوخته اي داخل كاسه ماست خوري روشن كرده و كنارش گل سرخي پرپر كرده اند... محقرترين و بي رياترين جشنيست كه ديده ام. چهره هاي آفتاب سوخته و خنده هاي گشاده. ديروز نصف بيشترشان نشاكاري رفته بودند. دلم نيامد امتحان بگيرم. گفتم بماند هفته بعد. كف زدند و هورا كشيدند. خب، بايد يك جوري از خجالتشان در مي آمدم.

«كپورچالي» و « سيده ليلا» نمايش دو نفره اي حاضر كرده بودند. پرسيدند خانم تالشي اجرا كنيم يا فارسي؟

«چكوسري» گفت: خانم كه تالشي بلد نيست.

گفتم تالشي اجرا كنيد. اورجينال بهتر است.

بچه ها پرسيدند: چي؟!

موضوع نمايش، خواستگاري بود. اصلا همه حرف و حديث هايشان به عروسي ختم مي شود.برایشان آدمهای شصت ساله ای را مثال می آورم که هنوز مشغول تحصیلند٬ یکی شان می گوید: خانم٬ ترانه هم پانزده سال داشت! هفته پيش وقتي پرسيدم اردوي هفته مشاغل كجا رفته بوديد، يكي شان گفت: رفتيم شهرك صنعتي. كارخانه توربافي. تور عروس مي بافتند.

«سكينه» كاسه شمع را از ميزم بر مي دارد و با اسفنج تخته پاك كن، ميز را تميز مي كند. حلقه براي انگشتش كوچك شده. «سكينه» دارد رشد مي كند. گونه ها و بيني اش زير آفتاب شاليزار سرخ و متورم شده اند. چقدر خوشگل شده! به نظرم عروس بي نظيري بشود.

 

از خرماي كرمان تا ترش كنوس گيلان

شب ها پاي اينترنت و لاي روزنامه دنبال حرف هايم مي گردم تا فردا جلو بچه ها لال نمانم و كارم به بافتني بافتن سركلاس نكشد. صبح قبل از آنكه دست به آب برسانم، ورق پاره هاي ناخواناي ديشب را كه از تاريخچه تبعيض نژادي و يقه سفيدان و قيام مزدكيان گرفته تا فراكسيون چيست و تغيير هويت چگونه است و فغفور كيست، تا خصوصي سازي و رانت خواري و خلاصه هرآن چيزي كه تا امروز روحم از همه شان بي‌خبر بود مچاله مي كنم و مي چپانم توي كيف و اين مي شود همه سواد امروز خانم معلم!

حضور غياب كه مي كنم بچه ها مي خندند. مي پرسم چرا مي خنديد؟ مگر اينجا رسم حضور غياب ورافتاده؟ ... ساكت مي شوند. سرخ مي شوند! از هر پنج نفر كه در ليست حضور غيابند، يك نفر به دليل بي علاقگي يا ازدواج ترك تحصيل كرده است. از هر سه نفر كه حاضرند يكي حلقه به انگشت، بند ابرو كرده، خميازه مي كشد. سواد مچاله شده ام را از كيف بيرون مي كشم. گوشم سوت مي كشد. درد مي گيرد. صدا آنچنان مهيب است كه شانه هايم از شدت ترس جمع مي شوند. بچه ها مي خندند، خنده دردناكي مي كنم و سر مي چرخانم سمت پنجره. باز گاوهاي رها شده در محله و دروازه باز مدرسه. گاو حنايي رنگ با دو شاخ اره شده پاي پنجره زل زده به كلاس ، به من. روي تخته مي نويسم: «توزيع عادلانه مزاياي اجتماعي» ...

همه دخترها زير ميزشان تكه آينه شكسته اي دارند. صفحه صد و نه كتاب نوشته: «بيل گيتس چندين سال پياپي از ثروتمندترين افراد جهان محسوب مي شود» ... «شركت هاي مايكروسافت و اپل»... «گوگل» ... «نازبراري» با لهجه غليظ تالشي به حرف مي آيد:" اجازه خانم ، اين درس خيلي سخت هست". «فتمه‌سري» بلافاصله تاييد مي كند. «پشت‌مساري» كتابش را با بي ميلي سُر مي دهد جلوتر، مثل بچه اي كه قهر كند و بشقاب غذايش را پس بزند... كلاس به هم مي ريزد. مي كوبم روي ميز، همانجور كه آقاي اخلاقي گفته بود. بعد خنده ام مي گيرد از ميخي كه كوبيدم. بعد كتاب را مي بندم و به ساعتم نگاه مي كنم. تخته را پاك مي كنم و ميان ذرات گچ پخش شده در هوا كه روي مقنعه سورمه ايم مي نشينند ، بالاي تخته مي نويسم:«فرهنگ مردم»...

:هركس ضرب المثل تالشي يا رسم و رسوم محلي يا داستان قديمي بلده تعريف كنه.

بچه ها خوابشان مي پرد. همه با هم شروع به حرف زدن مي كنند. «چينه‌وري» صدايش بلندترست: خانم ما وقتي عروس مياريم، غروب كه عروس را آوردند خونه پدرشوهر، مرداي خانواده شوهر ميان توي ايوان يا حياط با تفنگ شكاري تير هوايي مي زنند. يعني ما برنده شديم.

زنگ تفريح و نشستن توي دفتر پاي صحبت معلم ها كسل كننده ترين اوقات مدرسه ست. معلم جغرافي دائم از تنبلي بچه ها ناله مي كند. معلم رياضي ازينكه وضعيت استخدامش معلوم نيست. معلم شيمي و ديني كار هر روزشان تبليغ از كانديداي محبوبشان و جنگ و تو ذوق هم زدن است. معلم ورزش بزرگترين ناراحتيش اينست كه همه مدرسه ها زنگ تفريح برنامه تغذيه معلمان پرو پيمان است و چرا ما اينجا فقط چاي و خرما مي خوريم؟ معلم ادبيات كه قوز پشت و گوشه گيرست، آرام  برايم از وضعيت اقتصادي خانواده ها، سطح پايين فرهنگ منطقه، سوءتغذيه، ازدواج زودرس و بچه هاي كم توان ذهني كه به وفور لاي بچه هاي مدرسه ديده مي شوند مي گويد. «چكوسري» دانش آموز ساعت قبل آمده كتابي را كه امانت برده بود پس بدهد. مي پرسد كتابي كه درباره  كشورها باشد داريم؟

 نگاهي به قفسه كتاب ها( كتابخانه مدرسه) مي اندازم. «كلاغ قارقاري و پنير خال‌خالي» ، « اصول آموزش و پرورش كودكان پيش دبستاني» ، «  مجموعه ترانه هاي حسني» ، « گاليور در سرزمين كوتوله ها»... ياد بيل گيتس و مايكروسافتش افتاده ام و كامپيوترهاي اسقاطي شركتي كه محل كار همخانه است. كاش مي شد چند دستگاه از آن كوه كامپيوترهاي سالم انبار شركت، كه تنها دو مدل عقب افتاده اند بياوريم براي اين دخترها كه زالوهاي شاليزار خونشان را مي مكد، در پانزده سالگي مادر مي شوند و مطيع ترين زناني اند كه تا امروز ديده ام.