شب ها پاي اينترنت و لاي روزنامه دنبال حرف هايم مي گردم تا فردا جلو بچه ها لال نمانم و كارم به بافتني بافتن سركلاس نكشد. صبح قبل از آنكه دست به آب برسانم، ورق پاره هاي ناخواناي ديشب را كه از تاريخچه تبعيض نژادي و يقه سفيدان و قيام مزدكيان گرفته تا فراكسيون چيست و تغيير هويت چگونه است و فغفور كيست، تا خصوصي سازي و رانت خواري و خلاصه هرآن چيزي كه تا امروز روحم از همه شان بي‌خبر بود مچاله مي كنم و مي چپانم توي كيف و اين مي شود همه سواد امروز خانم معلم!

حضور غياب كه مي كنم بچه ها مي خندند. مي پرسم چرا مي خنديد؟ مگر اينجا رسم حضور غياب ورافتاده؟ ... ساكت مي شوند. سرخ مي شوند! از هر پنج نفر كه در ليست حضور غيابند، يك نفر به دليل بي علاقگي يا ازدواج ترك تحصيل كرده است. از هر سه نفر كه حاضرند يكي حلقه به انگشت، بند ابرو كرده، خميازه مي كشد. سواد مچاله شده ام را از كيف بيرون مي كشم. گوشم سوت مي كشد. درد مي گيرد. صدا آنچنان مهيب است كه شانه هايم از شدت ترس جمع مي شوند. بچه ها مي خندند، خنده دردناكي مي كنم و سر مي چرخانم سمت پنجره. باز گاوهاي رها شده در محله و دروازه باز مدرسه. گاو حنايي رنگ با دو شاخ اره شده پاي پنجره زل زده به كلاس ، به من. روي تخته مي نويسم: «توزيع عادلانه مزاياي اجتماعي» ...

همه دخترها زير ميزشان تكه آينه شكسته اي دارند. صفحه صد و نه كتاب نوشته: «بيل گيتس چندين سال پياپي از ثروتمندترين افراد جهان محسوب مي شود» ... «شركت هاي مايكروسافت و اپل»... «گوگل» ... «نازبراري» با لهجه غليظ تالشي به حرف مي آيد:" اجازه خانم ، اين درس خيلي سخت هست". «فتمه‌سري» بلافاصله تاييد مي كند. «پشت‌مساري» كتابش را با بي ميلي سُر مي دهد جلوتر، مثل بچه اي كه قهر كند و بشقاب غذايش را پس بزند... كلاس به هم مي ريزد. مي كوبم روي ميز، همانجور كه آقاي اخلاقي گفته بود. بعد خنده ام مي گيرد از ميخي كه كوبيدم. بعد كتاب را مي بندم و به ساعتم نگاه مي كنم. تخته را پاك مي كنم و ميان ذرات گچ پخش شده در هوا كه روي مقنعه سورمه ايم مي نشينند ، بالاي تخته مي نويسم:«فرهنگ مردم»...

:هركس ضرب المثل تالشي يا رسم و رسوم محلي يا داستان قديمي بلده تعريف كنه.

بچه ها خوابشان مي پرد. همه با هم شروع به حرف زدن مي كنند. «چينه‌وري» صدايش بلندترست: خانم ما وقتي عروس مياريم، غروب كه عروس را آوردند خونه پدرشوهر، مرداي خانواده شوهر ميان توي ايوان يا حياط با تفنگ شكاري تير هوايي مي زنند. يعني ما برنده شديم.

زنگ تفريح و نشستن توي دفتر پاي صحبت معلم ها كسل كننده ترين اوقات مدرسه ست. معلم جغرافي دائم از تنبلي بچه ها ناله مي كند. معلم رياضي ازينكه وضعيت استخدامش معلوم نيست. معلم شيمي و ديني كار هر روزشان تبليغ از كانديداي محبوبشان و جنگ و تو ذوق هم زدن است. معلم ورزش بزرگترين ناراحتيش اينست كه همه مدرسه ها زنگ تفريح برنامه تغذيه معلمان پرو پيمان است و چرا ما اينجا فقط چاي و خرما مي خوريم؟ معلم ادبيات كه قوز پشت و گوشه گيرست، آرام  برايم از وضعيت اقتصادي خانواده ها، سطح پايين فرهنگ منطقه، سوءتغذيه، ازدواج زودرس و بچه هاي كم توان ذهني كه به وفور لاي بچه هاي مدرسه ديده مي شوند مي گويد. «چكوسري» دانش آموز ساعت قبل آمده كتابي را كه امانت برده بود پس بدهد. مي پرسد كتابي كه درباره  كشورها باشد داريم؟

 نگاهي به قفسه كتاب ها( كتابخانه مدرسه) مي اندازم. «كلاغ قارقاري و پنير خال‌خالي» ، « اصول آموزش و پرورش كودكان پيش دبستاني» ، «  مجموعه ترانه هاي حسني» ، « گاليور در سرزمين كوتوله ها»... ياد بيل گيتس و مايكروسافتش افتاده ام و كامپيوترهاي اسقاطي شركتي كه محل كار همخانه است. كاش مي شد چند دستگاه از آن كوه كامپيوترهاي سالم انبار شركت، كه تنها دو مدل عقب افتاده اند بياوريم براي اين دخترها كه زالوهاي شاليزار خونشان را مي مكد، در پانزده سالگي مادر مي شوند و مطيع ترين زناني اند كه تا امروز ديده ام.