روي تخته كلاس نوشته "ما آقاي ناطق را مي خواهيم". انگار ناغافل يك ليوان آب يخ ريختند توي يقه ام.  اين جواب دندان شكن به تلافي امتحان كتبي هفته قبل بود. حضور غیاب می کنم. «چالكي» غايب است. بچه ها مي گويند ديگر نمي آيد. عجيب نيست؟ چيزي به خرداد نمانده. چه وقت شوهر دادن بود؟ بچه ها مي گويند "شوهر نكرده خانم. ترك تحصيل كرده". چرا؟... "باباش اجازه نمي دهد خانم". چرا؟ ..."خانم شما خودتان مي دانيد" ...لا اله الا الله!... "از دفتر بپرسيد". سرهاشان را پايين مي اندازند. ناراحتند. نگران مي شوم. فكر مي كنم نكند دخترك خودكشي كرده! ... دختر چشم زاغي كه رديف دوم نشسته و ابرويش را لنگه به لنگه برداشته اند٬ كله اش را پشت نفر جلويي مخفي مي كند:"اغفال شد خانم"...

هرچه كردم نخندم نشد. فكر كردم كي همچه حرف گنده اي را توي دهان اين بچه سال اولي گذاشته؟ ... دخترك صبح كه مي آمده، در ماشين پسركي مي نشيند و اين را مشاور مدرسه مي بيند و به معلم پرورشي اطلاع مي دهد و معلم پرورشي دوان دوان سر مي رسد و غيرت و ناموس پرستي اش جوش آمده، چنگ مي اندازد به بازوي دانش آموز و از ماشين بيرونش مي كشد. كسبه جمع مي شوند و ازدحام و تو بگير و من بزن! مدير با خانواده تماس مي گيرد و پدر بخت برگشته براي اينكه نشان دهد چقدر آبرويش را مي خواهد پرونده را زير بغل مي زند و داستان تمام مي شود.

مي دانم كه به من مربوط نيست و مي دانم كه مدير خوشش نمي آيد معلمي در موضوعي كه به او مربوط نيست دخالت كند. مي دانم همه همكاران باخبرند از ماجرا و عادت كرده اند و ذهنشان مثل پاهاي چاق عمه سلطان مدتهاست خواب رفته و دنبال دردسر نمي گردند. با اينهمه چه قدر حيف مي شد اگر استدلال خانم مدير را نمي شنيدم: " از اون دانش آموزايي بود كه مدرسه را بهانه مي كرد تا توي مسير رفت و برگشت يه شوهر پيدا بكنه، درسخون نبود، آخرشم شهريوري ميشد و شهريورم امتحان نمي داد و ترك تحصيل مي كرد.شما غصه اينا رو نخوريد"... 

***

بهارست. وقت مرباي بهارنارنج. روح كافكا شاد، شباهت عجيبي به مورچه پيدا كرده ام! كشوهاي فريزر پر از نخودفرنگي بخارپز شده، باقلاي سبز پلويي و انواع سبزي تازه ست و باز هربار كه از كنار وانت هاي پر از باقلا رد مي شوم و نرخ روز را مي خوانم: سه كيلو 1000، چهار كيلو 1000... مكث مي كنم. حساب مي كنم از اولين كيلويي كه خريدم تا حالا چقدر سرم كلاه رفته!

 ميچكا قسم خورده تمام آلوچه هاي سوپر آقا ناصر را تمام كند. مگر دندانش كند شود تا از كنار آبكش آلوچه دور شود. توت فرنگي تا اسهال، سير و اشپل و باقلا تا خون در بدن دارم... هواي ملس و بعد از ظهر طولاني و ضرب سه رقمي در دو رقمي.