زندگی تار موی حنابسته پیرزنیست، آویخته از شانه پیرمردی
امروز كه ميچكا امتحان اجتماعيش را بدهد من هم از شر خانواده آقاي هاشمي و دروغهايشان خلاص خواهم شد. خانواده اي كه هيچوقت نفهميديم چقدر قسط دارد. زنش با آنهمه خياطي نه آرتروز دارد و نه خسته مي شود. هیچ نمی پرسد با وجود انواع وام بانکی٬ که میچکا هم دفترچه های اقساطشان را می شناسد٬ چرا ماشین نمی خریم و مودبانه از پله های اتوبوس بالا می رود. جواد آقا باجناق آقاي هاشمي كه كارگر كارخانه پارچه بافيست، بي هماهنگي قبلي، همگيشان را مي برد تا از كارخانه بازديد كنند و وقتي سوار مترو مي شوند مي فهمي همه اين داستان در سال دوهزار و نه ميلادي نوشته شده اما تا بحال آقاي هاشمي تلفن همراهش را از جيب بيرون نياورده و هنوز خبري از رايانه و ديش ماهواره نيست. علي بلوزي پوشيده كه طرح آن بجاي بتمن و اسپایدرمن، بادبادك خندانيست و من مطمئنم چنين بلوزي در هيچ فروشگاهي پيدا نمي شود. آقاي هاشمي بيش از بيست سالست اين مسير را با خانواده اش طي مي كند و هنوز نفهميده بهترست به جاي بازديد از كارخانه جوادآقا، سري به تخت جمشيد كه در مسيرش قرار گرفته بزند.
تنها چيزي كه براي من در اين كتاب قابل باورست تصوير زنان شاليكار شماليست. «سكينه» در كلاس دست و كمرش را مي مالد. روزهاي اول كار در مزرعه با درد عضلات همراهست. مي خندد و مي گويد: راستي خانم گاو من حامله ست... مي گويم انشالله برايت دختر چاقي بزايد... «اكرم» به بغل دستي اش نگاه مي كند و مي گويد: انشالله خودش پسر بزاد... «سكينه» عمدا چند تار مويش را سُر داده بيرون. مي گويم مبارك باشه. سكينه موهاي دكلره شده را مي اندازد زير مقنعه. «پشت مساري» دست راست را مي گذارد روي سر: خانم هيفدِ هزاااار تومن داد!... يكي ديگر تكرار مي كند:هيفدِ هزااار؟!... «كسمايي» خميازه كشداري مي كشد و بچه ها مي زنند زير خنده. مي دانم شوهر دارد. بهم برميخورد و اخم مي كنم. «كسمايي» سرخ مي شود: خانم ديشب اصلا نخوابيدم... بچه ها بلندتر از قبل مي خندند. شرمم مي آيد. كتاب را باز ميكنم: همه تون سوال هشت را اشتباه نوشته بوديد. "اثرات منفي تراكم ثروت در جوامع ليبرال و كمونيست را مقايسه كنيد"... «كسمايي» باز خميازه مي كشد.
ميني بوس از ميان باغهاي صنوبر مي گذرد. سه تا از سال اوليها ميله را گرفته و ايستاده اند. معلم جغرافي كنارم نشسته:حالم از هرچي دانش آموز بهم ميخوره. بيتربيت، تنبل، بيحيا. از رشت تا ضيابر سرپا وايساده بودم، دانش آموز از جاش پانشد يه تعارف بكنه. روزشماري مي كنم تا تعطيل بشم، حالم از شكل اين جاده بهم خورده ديگه!
جاده باريكيست. دو طرفش گاهي شاليزارست ، گاهي باغ با رديفهاي منظم صنوبر ، گاهي مرداب و گاهي مرتع كه اسبها و گاوها با پستان هاي پرشير مشغول چريدنند. كره اسب زير نور آفتاب به پهلو خوابيده و مادرش مشغول چريدن علف هاي ميان ترشهواش و آشكياني و اناريجه است. پيرمرد ماهيگيري كه صبح موقع آمدن كنار «هندخاله» پياده شده بود، با زنبيل حصيري اش دوباره سوار شده و روي صندلي جلويي نشسته. تار موي بلند حنابستهاي ، كنار گوش بزرگ پرمو و از لاي موهاي مجعد سفيدش آويخته و به سرشانه كت قهوه اي كهنه ش چسبيده است. ميچكا با آنكه همه جاي خانه آقاي هاشمي را ديده و نه ماه همسفرشان بوده، هيچ تصوري از موهاي بلند طاهره خانم ندارد.
ميچكا در مازندران به معناي گنجشك است و ميچكاكِلي يعني لانه گنجشك