ننجون که مرد مامان و خاله کوچک رفتند اثاثش را جمع و تقسیم کردند و خانه را تحویل صاحبش دادند. خاله بزرگ نرفته بود. با مرده قهر بود. گفته بود چرا مرا زود شوهر داده؟ چرا نگذاشته طلاق بگیرم؟ چرا یک عمر با مردی که بچه اش نمیشد زندگی کردم؟ برای من باور اینکه شوهرخاله غول­پیکرم که نرینگی از صدا و کفشها و سبیل استالینی اش بیرون میزد ضعف جنسی داشته سخت است. به نظر من هر کس شلوار او را می پوشید حامله میشد. اما  خاله به همه گفته بود که این تشخیص دکتر مصدق است و همه قانع شده بودند چون گفته بود که او دکتر مخصوص شاه است. "مخصوص شاه" مخصوص خاله بود. یادم هست برای یک خیاط و یک باغبان هم استفاده می کرد. خاله بزرگ معمولا با کل فامیل قهر بود جز یک نفر و آن یک نفر همیشه همان نفر بود و از طریق او پیغام ها و دلخوری هایش را برای فامیل مخابره و اخبار جدید را دریافت میکرد. همه اثاث کهنه ننجون را خاله کوچک برداشت جز یک میوه خوری بلور سبز،یک روسری نشسته ململ سفید و یک قابلمه رویی که مامان برداشت. روسری توی صندوق است. بلور سبز توی هال. قابلمه هم اسم دارد: مه جانه ماره قابلامه. جانه ماره قابلامه ضخیم است و پلوی خوبی میدهد. مامان فکر میکند دعای خیر ننجون همراه این قابلمه است که غذا توش ته نمی گیرد، خورشت جا می افتد، آبگوشت به همه می رسد.

***

بیخوابی زده به سرم. پیرمرد واحد دوازده اسهال گرفته. یک جفت قابلمه پایش کرده راه افتاده توی خانه و هر نیم ساعت می رود حمام چون توالت فرنگیش آنجاست و تا فیه خالدونش را خالی می کند، سیفونش هم استسقا گرفته. بعد می رود آشپزخانه و توی کابینت ها دنبال نبات می گردد. تلویزیونش هم روشن است، گوش هایش هم کر است. دو تا تخمسّگ هم ویرشان گرفته خیابان پایین پنجره را با ماشین عین تام و جری هی بروند تا ته و برگردند. قابلمه ننجون پر از پیاز داغ است. پیاز داغ توی یخچال است.