مرد میانسال توی ایستگاه داد میزد: آهوی بیابان بمویه/عروس خیابان بمویه/رخش جاده، پیکان بمویه... او تنها راننده غیرخطی جاده است که قاچاقی وارد ایستگاه می شود و با شعر و متل مسافر میگیرد و راننده ها هم بهش سخت نمی گیرند. یک نفر کم داشت تا پیکان اوراقش حرکت کند. چند مسافر منتظر پژوهای زرد خطی بودند و سوار نمیشدند. اگر منتظر می شدم واقعا دیر میکردم و مدیر واقعا فکر میکرد دارم از رابطه صمیمانه مان سوءاستفاده می کنم. نشستم روی صندلی عقب ،کنار مردجوانی با شلوار سبز ارتشی که از سوراخی سر زانویش چند تار موی مشکی فرفری بیرون زده بود. نیم ساعت تمام خودش را منقبض نگهداشته بود تا جای بیشتری برای من باز کرده باشد. به سه راهی که رسیدیم کنار بازار چوب پیاده شد و من توانستم کیفم را از توی دلم بیرون بیاورم و یک هزار تومنی به راننده بدهم. وقتی صد تومن باقیمانده را نگرفتم، نه از روی بخشندگی بلکه چون راننده پیش از پیاده شدن دستش را گرفته بود جلوی بینی اش و فرت کرده بود توش و پرت کرده بود پای دیوار و با شلوار دست را پاک کرده بود، راننده برای اینکه نشان دهد این روزها با صد تومن آدم مدیون کسی نمی شود از قیمت لاستیک و فنر و روغن گفت. بتدریج دو مسافر دیگر هم وارد بحث شدند. بحثی که مانند مهی غلیظ آدم ها را بلعیده و کسی یک قدم جلوتر را نمی بیند. من چشم دوخته بودم به مرغابی های تیرخورده ای که از پا به سقف دکانی آویخته بود. به مترسک هایی که چهارسال است با همان یکدست لباس پای شالیزاری که معلوم نیست سود میدهد یا ضرر ایستاده اند. و جالیزهای کوچک سیر و باقالی و ترب که معجزه زمستانشکن زنان روستاییست. به مدرسه که رسیدم یکی از دانش آموزان سال قبل با شال صورتی و خط چشم منتظرم بود. با جعبه ای شیرینی به مناسبت نامزد شدنش. نامزدش هنوز بیکار است اما قول داده کار گیر بیاورد.
***
میچکا گفت چادر میخوام. چادر سیاه. پرسیدم مدرسه تان خواستند؟ گفت نه، خودم میخوام چادری بشم. گفتم باشه میگم مادرجون برات بدوزه. گفت چادر دوستمو گذاشتم بچه ها گفتن بهت میاد. بعد کمرش را قر داد و رفت توی اتاق جلوی آینه و گوشواره های درازش را به گوشش آویخت و دیس گرل ایز آن فایر خواند.
ميچكا در مازندران به معناي گنجشك است و ميچكاكِلي يعني لانه گنجشك