دخترک از مدرسه که برگشت گفت خانم بهداشتمون گفته کرم موبر بخرید و خودتان را تمیز نگهدارید. داشتم اناریجه پاک میکردم برای شکم ماهی یا نمیدانم چه که همانطور سرم را پایین نگهداشتم تا نگاهش نکنم. گفت همه بچه ها از خیلی وقت پیش "ماماناشون" این را خریده اند و وقتی خانم بهداشت پرسید اونایی که بلدن دستا بالا، فقط من و دو تا گاگول دیگه دستامون پایین موند. همانطور سر پایین پرسیدم برات بخرم؟ با خجالت گفت نمیدونم، نه بابا! گفتم که بدونی. در نقش مادری ام یک رابینسون کروزوی تنها و سرگردان در جزیره متروک نادانی هستم.
غروب که از دندانپزشکی بیرون آمدم رفتم داروخانه. گفتم بهترینش را بدهید. داروخانه چی چند جور کرم خارجی روی پیشخوان گذاشت و گفت اینها همه خوبند. روی جعبه هاشان چیزهایی به فرانسه و آلمانی نوشته شده بود. نمی فهمیدم. کاش انگلیسی می نوشتند. البته باز هم نمی فهمیدم اما بیشتر احساس امنیت می کردم. شب جعبه کرم را گذاشتم روی میز توالت. متوجه بودم چند بار رفت توی اتاق و برگشت و جعبه هم مثل گربه مرده آنجا افتاده بود. نمیدانستم چطور جمله ام را شروع کنم چون میان باور دست و پاگیر "اون هنوز یه بچه ست" و واقعیت غیرقابل انکار "اون دیگه بزرگ شده" گیر افتاده بودم. حتی میان بخش سنتی و مذهبی موروثی خودم و بخش نوساز جا نیفتاده روشنفکرمابانه این سالهایم. چند وقت پیش هم فیلمی از دوستش قرض گرفته بود و انداخته بود توی کامپیوتر ببیند. به همخانه گفتم تو هم بنشین باهاش ببین،دلم شور می زند. همخانه گفت اگر صحنه داشت چی؟ گفتم خودت را به خواب بزن. خیلی وقتها خودم را به خواب میزنم چون نمیدانم چکار باید بکنم. وقتی برای نگه داشتنش باهاش همصدا میشوم:ایف آی واز یور بوی فرند، واقعا نمیدانم بهتر است خفه شوم یا به خواندن این ترانه کوفتی ادامه دهم. اینجور وقتها دلم میخواهد یک کشتی از حوالی جزیره ام عبور کند و نجاتم دهد. یا لااقل بطری حامل نامه به ساحل جزیره ام رسیده باشد.
***
و باز عیدی دیگر. خیابان ها شلوغ و آدمها در رفت وآمد. مسافر پرسید: این مردم که می گویند پول نداریم و گران است پس دنبال چه می گردند؟ راننده تاکسی جواب داد: دنبال قرص سرگردانی.
ميچكا در مازندران به معناي گنجشك است و ميچكاكِلي يعني لانه گنجشك