عصر عروسی شغال بود. حالا که از نیمه شب گذشته صدای رعد می آید. در باور گیلانی، ابرها گله های گاو آسمانند که وقتی تشنه شان شود سمت دریا می روند و وقت بازگشت از شدت مستی می دوند و از برخورد سم­شان با آسمان رعد پدید می آید. میچکا بعد ازینکه سه دور ناخن های دست و پایش را به لاک ناخن های جورواجور آغشته کرد تا لج مرا دربیاورد رفت که بخوابد. من هم کم و بیش دارم گریه می کنم. گوش هایم باد کرده و مراقبم صدایی از دماغم درنیاورم. امروز سه بار باهاش دعوا کردم. بخاطر چیزهای بی اهمیتی که شاید هر دختری در زمان خود یاد خواهد گرفت. بخاطر اینکه لباس زیرش وسط اتاق روی زمین افتاده بود و او دائم جلوی آینه می ایستاد و یک دستش را بالا می برد تا ببیند دستهای دختر رقاصی را که مشغول نقاشی اش است درست کشیده یا نه. بخاطر اینکه سه بار طی این دو روز فیلم انیمیشن تکراری ای را تماشا می کرد. و بخاطر اینکه بشقاب غذایش را جلوی تلویزیون آورده بود و وقتی وادارش کردم سر میز،روی سفره ،مثل بچه آدم غدا بخورد، عمدا قاشق را به دندانش می کشید. هی به یاد می آوردم که چطور خودم از همان ابتدا، توی شکم مادرم، بسیاری ازین اصول مزخرف را می دانستم و نیازی نبود که مادرم بهم آموزش بدهد.چون اصلا حواسش نبود ما کی بزرگ شدیم و حتی اولین سینه­بند را خاله ام برایم خرید و همان روز مادرم را سرزنش کرد که چرا به میم یاد نمی دهی پاهایش را بتراشد؟ و مادرم با آنکه پنجاه را رد نکرده بود و هنوز در عروسی پسرخاله ام "ارباب جونم زن میخوام" می رقصید، گفت مگر من دیگر حوصله و دل و دماغ این کارها را دارم؟ خودش بزرگ شده٬ باید بفهمد.

ساعت دو و پانزده دقیقه. ماشینی از خیابان خیس گذشت. هایده گفت "دلم گم شده رسواش می کنم".میچکا خوابش برده و شیشه های لاک و آستون روی فرش افتاده اند.

 

سیل رحیم آباد را گرفته. سیل از سفیداب گذشته، چند پل را برده،خانه ای را یکجا کنده و تا اینجا یکنفر را همراه خودش برده معلوم نیست کجا. دو روز است همخانه با ستاد بحران در منطقه مستقر شده. رحیم آباد منطقه زیباییست. همانجا که سریال بچه های مدرسه همت را فیلمبرداری کردند. آن پسرک بود که لهجه آذری داشت، آن ناظم بود که هیچکس ازش نمی ترسید، آن پرنده ها که وسط کلاس صداشان می آمد، آن نوجوانی که ملاقه زدیم و دور ریختیم! پوفففففت!

سیل ابله آمده تا پایین و برنجزارها را لگد کرده. مردم در عقایدشان تجدیدنظر می کنند. احتمالا چند نفر دست به خودکشی می زنند ،تعدادی مقیم بقعه های زیارتی لابلای جنگل می شوند. مثل عمه جون خواب های نورانی می بینند و در بیداری ناگهان یادشان می آید درخت توی خواب همان درخت توت قدیمی وسط حیاط  «کل صبورا» است. اگر عمه اهل رحیم آباد بود زودتر از بقیه درخت را پیدا می کرد و برایش دامن سبز می دوخت. عمه این روزها نگران است. نگران پسرانش که با پسران طایفه ای دیگر درافتاده اند و تیر و تفنگ کرده اند سر مرتع. ریش سفیدها هر روز ناهار جمع می شوند در خانه یکی و بعد از خالی کردن دیس های گوشت و مرغ ،شور می کنند و در نهایت بی نتیجه برمی خیزند و ادامه بحث موکول می شود به ناهاری دیگر. عمه تا وقتی پسرهاش تفنگهای شکاری شان را زمین نگذارند لب به غذا نمی زند. هی دامن سبز می دوزد.

***

صبح که میچکا را می­بردم آموزشگاه هوا گرم بود. راننده های تاکسی سیر بودند. میچکا پاشنه دار پوشیده و نمی توانست پایش را تند کند. یکی از یک جایی گفت :پیس پیس! ... میچکا گفت اون بود مامان. مرد نتراشیده ای از پنجره طبقه دوم گفت: چِشم قوربان!.. گفتم نگاه نکن،بریم. دوباره گفت پیس پیس. میچکا گفت جوابشو بده مامان. گفتم یک ضرب المثل مازندرانی هست که میگه "سگِ دهون چو نده". و در حالیکه از "چشمِ قوربانِ" یارو  بدم هم نیامده بود تا آموزشگاه برایش ضرب المثل گفتم و دخترک ناچار بود بدود تا بشنود.

و از صبح مشترک مورد نظرم در دسترس نیست. نمیدانم رحیم­آباد چه خبر است.

 

 

خانم باتن یک گلدان گل زنده برایم آورده شبیه گیاهان مناطق گرمسیر. همخانه می گوید از خانواده نخل است. به اندازه یک جزوه در مورد اصول نگهداری  نخل ها حرف زد و آخر سر شکم بزرگش را خاراند و گفت:دیگه چی میخوای بدونی؟... من فقط می خواهم بدانم چه حجم اشپل و کباب و باقلا میتواند در ظرف مدت کوتاهی آدم را به شکل دوک نخ ریسی در بیاورد. تقصیر خودم هم هست و تابستان. امسال شیشه شیشه مرباهای من درآورده درست کرده ام. وقتی مربا میپزم بیشتر دوستم دارد. در من مادرش را می بیند. لوس می شود. توی هال می خوابد. زیر تلویزیون روشن.چون فکر می کند مادرها روی بچه هاشان پتو می کشند.

***

خاله رفته بانک ، با آن پوست سفید و موی سفید و چشمهای سفید بلکه متمایل به سبز، رو به متصدی گفته:آمده ام دنبال آریامهر!... رییس شعبه دلش غنج رفته او را نشانده و پرسیده چند دوره یارانه تان را نگرفته اید حاج خانم؟ خاله ترش کرده ازمان می پرسد: من که به زبانم رج نمی افتد. آخر آریانه هم شد اسم؟!

 

 

دوباره تابستان. آه خدا،چقدر عمر کرده ام! حوالی لیلاکوه شیشه ماشین را پایین کشیدم. عطر مرموز شالی به صورتم دوید،گفتم: بینج کل بزو،اشنونّی؟... چیزی نگفت. شاید توی دلم گفتم. رادیو روشن بود: دریا جان چهار تن را گرفت... آن سمت جاده. آبی.براق.لغزنده.عربی می رقصید دریا و در هر لرزش کمرش مشتی پولک سفید به دامن ساحل می ریخت. یادم نیست ٬دریا مونث مجازی بود؟... چقدر آدم. زن،بچه،شلوارک،دمپایی.

ما زودتر از شب به ییلاق رسیدیم. دماوند قلیان می کشید. از آن سمت دره سلام دادم. پسر ج گیلاس های شاخه های پایین را می چید. مامان حرص میخورد که اینها هنوز نرسیده.گناه دارد. در گوشش گفتم عیبی ندارد. چیزی نگو٬ مادرش ناراحت می شود. میچکا و دختر ف زیر درخت نیوتن دنبال هیزم می گشتند برای تنوری کردن سیب زمینی استامبولی. پشت دیوار کناری در باغ عباس سبیل، یک گروه جوان مست لایعقل با رکابی و پیژامه، محلی می خواندند و می رقصیدند. بابا عصبانی بود. از ف پرسید کی این جنایتکارها را راه داده؟ ... جنایتکارها نیمه شب از نفس افتادند.