سیل رحیم آباد را گرفته. سیل از سفیداب گذشته، چند پل را برده،خانه ای را یکجا کنده و تا اینجا یکنفر را همراه خودش برده معلوم نیست کجا. دو روز است همخانه با ستاد بحران در منطقه مستقر شده. رحیم آباد منطقه زیباییست. همانجا که سریال بچه های مدرسه همت را فیلمبرداری کردند. آن پسرک بود که لهجه آذری داشت، آن ناظم بود که هیچکس ازش نمی ترسید، آن پرنده ها که وسط کلاس صداشان می آمد، آن نوجوانی که ملاقه زدیم و دور ریختیم! پوفففففت!

سیل ابله آمده تا پایین و برنجزارها را لگد کرده. مردم در عقایدشان تجدیدنظر می کنند. احتمالا چند نفر دست به خودکشی می زنند ،تعدادی مقیم بقعه های زیارتی لابلای جنگل می شوند. مثل عمه جون خواب های نورانی می بینند و در بیداری ناگهان یادشان می آید درخت توی خواب همان درخت توت قدیمی وسط حیاط  «کل صبورا» است. اگر عمه اهل رحیم آباد بود زودتر از بقیه درخت را پیدا می کرد و برایش دامن سبز می دوخت. عمه این روزها نگران است. نگران پسرانش که با پسران طایفه ای دیگر درافتاده اند و تیر و تفنگ کرده اند سر مرتع. ریش سفیدها هر روز ناهار جمع می شوند در خانه یکی و بعد از خالی کردن دیس های گوشت و مرغ ،شور می کنند و در نهایت بی نتیجه برمی خیزند و ادامه بحث موکول می شود به ناهاری دیگر. عمه تا وقتی پسرهاش تفنگهای شکاری شان را زمین نگذارند لب به غذا نمی زند. هی دامن سبز می دوزد.

***

صبح که میچکا را می­بردم آموزشگاه هوا گرم بود. راننده های تاکسی سیر بودند. میچکا پاشنه دار پوشیده و نمی توانست پایش را تند کند. یکی از یک جایی گفت :پیس پیس! ... میچکا گفت اون بود مامان. مرد نتراشیده ای از پنجره طبقه دوم گفت: چِشم قوربان!.. گفتم نگاه نکن،بریم. دوباره گفت پیس پیس. میچکا گفت جوابشو بده مامان. گفتم یک ضرب المثل مازندرانی هست که میگه "سگِ دهون چو نده". و در حالیکه از "چشمِ قوربانِ" یارو  بدم هم نیامده بود تا آموزشگاه برایش ضرب المثل گفتم و دخترک ناچار بود بدود تا بشنود.

و از صبح مشترک مورد نظرم در دسترس نیست. نمیدانم رحیم­آباد چه خبر است.