دوباره تابستان. آه خدا،چقدر عمر کرده ام! حوالی لیلاکوه شیشه ماشین را پایین کشیدم. عطر مرموز شالی به صورتم دوید،گفتم: بینج کل بزو،اشنونّی؟... چیزی نگفت. شاید توی دلم گفتم. رادیو روشن بود: دریا جان چهار تن را گرفت... آن سمت جاده. آبی.براق.لغزنده.عربی می رقصید دریا و در هر لرزش کمرش مشتی پولک سفید به دامن ساحل می ریخت. یادم نیست ٬دریا مونث مجازی بود؟... چقدر آدم. زن،بچه،شلوارک،دمپایی.
ما زودتر از شب به ییلاق رسیدیم. دماوند قلیان می کشید. از آن سمت دره سلام دادم. پسر ج گیلاس های شاخه های پایین را می چید. مامان حرص میخورد که اینها هنوز نرسیده.گناه دارد. در گوشش گفتم عیبی ندارد. چیزی نگو٬ مادرش ناراحت می شود. میچکا و دختر ف زیر درخت نیوتن دنبال هیزم می گشتند برای تنوری کردن سیب زمینی استامبولی. پشت دیوار کناری در باغ عباس سبیل، یک گروه جوان مست لایعقل با رکابی و پیژامه، محلی می خواندند و می رقصیدند. بابا عصبانی بود. از ف پرسید کی این جنایتکارها را راه داده؟ ... جنایتکارها نیمه شب از نفس افتادند.
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم تیر ۱۳۹۱ ساعت توسط میم
|
ميچكا در مازندران به معناي گنجشك است و ميچكاكِلي يعني لانه گنجشك