دیشب با برادرم تماس گرفتم تا فوت باجناقش را تسلیت بگویم. مرد بیچاره سالها پیش مرده بود اما چون هر ماه مختصری پول به حساب بازنشستگی اش واریز میشد کسی برایش گریه نمی کرد. تسلیتم نمی آمد.شاید برای این بود که در طول زمان درازی که می شناختمش به سهم خودم برایش متاسف بودم. بسا مردگان که از بی کفنی زنده اند. یا دلم نمی آمد که با برادرم از مرگ حرف بزنم. ما هنوز قدر دو سطر نوشته،باهم حرف زندگی نزدیم. یعنی که حرفی نمی زنیم. یعنی رفاقتی نیست. پیش نمی آید. ما هم پی اش نیستیم. مادرم می گوید شما برادرکشید.میگوید تبار شما همین است. او هرجا به جواب نرسد تف می اندازد به ریش تبار قابیلی ما و خودش را و تبارش را از ما جدا می کند.

 

***

دیروز ذکیه آمده بود مدرسه ملاقاتم. دانش آموز پارسال. چند کیلو پاچه باقلای باغشان را هم آورده بود. صورتش پرتر شده و گونه هایش به رسیده را می مانست. هنوز دست از عاشقی برنداشته. پدرش هم راضی به ازدواج دختر نمی شود. نمی دانم می خواست چه بگوید که آنهمه راه از روستایشان آمده بود. حرف تو گلوش مانده بود و از چشمهاش درمیزد. چند بار سر و گردنش را تاب داد و گفت: خب خانوم،کاری ندارین؟... اما نمی رفت. گفتم من ساعت دوم باید بروم آن مدرسه دیگر. بمان نیمی از مسیر را باهم برویم. گفت پدرم پشت در مدرسه منتظر ایستاده... پس پدر هنوز رهایش نمی کند. اینجا دخترها زیاد فرار می کنند. و پدرها هر روز ناموسشان را می اندازند توی کیسه و دوش می کشند تا بازار، تا مدرسه،تا نروند همراه رویای شیرینشان. مادرم می گوید دخترداری گله داریست. باید هشیار بود.

***

پنجره کلاس دوم کارودانش شکسته بود. معلم ادبیات به ناظم گله می کرد این چه وضعیست. اینها که همینجوری یک پایشان لب گور است، حالا بهانه گرفته اند و می گویند چون سردمان است چیزی از درس نمی فهمیم. ناظم گفت برو به مدیر بگو. مدیر با پالتوی پشمی نشسته بود پشت میزش: فعلا مدرسه پول ندارد. اداره هم پول ندارد. باید صبر کنیم... می گویند شاه که سیر باشد،لشگر را یک لقمه نان بس است.

***

نمیدانم خاصیت یازده سالگیست یا مدرسه راهنمایی. میچکا هر روز تغییر می کند. مستقل می شود. حالا دیگر خودش از مدرسه برمی گردد و من هر روز نگران عرض خیابانم. عصر که نشسته بود پشت همین پنجره و سیاره مریخ را از ویکیپدیا تماشا می کرد بهش گفتم میتوانی خودت تاکسی بگیری بروی کلاس زبان؟... مکث کرد،بعد نگاهم کرد:چرا هنوز فکر می کنی من بچه ام؟ چرا فکر می کنی اینجوری میتونی بهم شخصیت بدی؟ چرا فکر می کنی من نمی فهمم تو چطور فکر می کنی؟... دخترک ناگهان وارد عملیات صوری شده بود. داشت مرا نقد میکرد. خودم را. مادری ام را. باید حواسم باشد. باید دشنه خون آلود باباقابیل را جایی مخفی کنم.

دو دسته خالواش،یک دسته کوار، یک دسته شوید،دو دسته هل. داخل پلاستیک آبی رنگ فرو داد و گفت سه هزار تومن. پوست سفیدی که چین هاش هنوز عمیق نشده بود با ابروی تازه نخ کرده قهواه ای و چشمهای عسلی. پول را که دستش می دادم گفتم چقدر خوشگلی تو مشدی خانم جان!... خندید. کیف کرد. دو قدم که دور شدم دوباره صدام کرد. دستش را سایه کرد جلوی دهانش٬ جوری که کسی نتواند حرفهایش را لبخوانی کند گفت: نوّه هم دارم... گفتم ماشالله. بزن به تخته. خدا برات نگهداره. دوباره خندید. قند توی دلش آب شد. الان که بوی سبزی پلو پیچیده یاد دندان طلایش افتادم.

ماهی کفال کیلویی ده هزار تومان.ماهی های متوسط، به قول مادرم"یک لاقمه ای".. مامان هیچوقت نمی گردد از کلمه مناسبی که ممکن است قبلا شنیده استفاده کند. معمولا سریع کلمه یا اصطلاحی می سازد. جایی در حافظه شنیداری ام صدایش می آمد که "سرش که سره، دمش که پره،ماهی خرین چقدر خره"! ... پرسیدم یخ زده؟ چرا اینقدر سفته؟... مثل باقی ماهی فروشان چکمه های خیس لاستیکیش بزرگتر از جثه ش می نمود. لاغر استخوانی با گوش های سرخ،بینی بلند استوار و چشمهای میرغضب. گوش ماهی را باز کرد و با عصبانیت و دلخوری بدون اینکه چیزی بگوید بحالت قهر، دوباره پرت کرد وسط سینی. گفتم یک کیلو. امان نداد انتخاب کنم. سریع سه تا را پیچید لای روزنامه. شن تن ماهی چسبید به صورت خداداد عزیزی. تا کیف پول دربیاورم دو مشتری دیگر رسیدند و قیمت پرسیدند. ماهی فروش مرا نشان داد و گفت: به خواهرم هم از همین ماهی دادم. لحظه ای هر دو نگاهم کردند بعد دو کیلو سفارش دادند. ماهی فروش مثل همه کسبه بازار بلد است از اطلاعات جامعه شناسی اش در تجارت استفاده کند. کافیست یک نفر از دستفروشی نیم کیلو رب انار بخرد، نفر بعدی پایش شل می شود. کافیست یک نفر از چراغ قرمز رد شود،همه به او اقتدا می کنند.

هر روز صبح در مسیر مدرسه، کوچ غازهای وحشی را تماشا می کنم. باغ های طلایی صنوبر را. پرندگانی که پاهاشان با کلش بسته شده، بر دوش روستاییانی که می روند سمت میدان. پسربچه ها با چکمه های لاستیکی آبی. قله های برف گرفته اطراف ماسوله و تالش . و به تلاش مضحکم برای زندگی احترام می گذارم. به دخترانی که فکر می کنند چیزی بیشتر از آنها می دانم.

امروز خودم را به مریضی زدم و در خانه ماندم. به تلافی دیروز که دو شیفت مدرسه بودم و با پرخاشگرترین دخترها سر و کله زدم. امسال ساعات تدریس کافی نبود و آموزش ناچار چند ساعت مشاوره در مدرسه های مختلف برایم برید. شیفت صبح با مریم شروع شد. خانم مدیر از بالای عینک  گفت: باهاش صحبت کن. این دختر دارد آبروی مدرسه را می برد. از ابروهاش می فهمی. هر جنایتی ازش برمی آید. برای بچه ها سی دی می آورد. برایشان رفیق پیدا می کند...

 ظاهرا چندین بار بهش تذکر داده بودند و هر بار گستاخ تر از قبل بهشان پرخاش کرده. بعد از توضیحات به قول خودش"د چی من ته ره بگم"، مریم را از بلندگو صدا زد. یک دقیقه بعد دخترکی باریک و بلند با مقنعه کوتاه و موهای پوش داده، با سر دوید داخل و با پاشنه ترمز گرفت. عضلاتش به چابکی و ورزیدگی یوزپلنگ.  خودم را جمع و در نگاه مدیر دلجویی را حس کردم.

فرستادندمان اتاق مشاور مدرسه. غبطه خوردم به مشاور و از خودم پرسیدم بهتر نیست سال بعد تدریس را رها کنم و مشاور شوم؟ اتاقی آرام با یک قفسه کتاب. یک رادیو ضبط. میز تحریر و دو صندلی راحتی. پنجره به باغ پشت مدرسه باز می شد و گوشه دیوار فلش زده بود:قبله.

آرامش فضای اتاق مثل تارهای نامرئی دور مریم پیچید. دستهایش را از جلو به هم قلاب کرده و به سمت پایین می کشید.حس کردم از آن دریدگی که در نگاه و حرکاتش بود کاسته شد. کیفم را گذاشتم گوشه ای. صندلی تعارفش کردم. از پنجره به درختان مردد میان رنگهای پاییز نگاه کردم و گفتم: چه جای دنجی! تو رو یاد چی میندازه؟... صدایی که هنوز شک دارم از گلوی او درآمده باشد گفت: یاد مادرم.

وقتی چهارسالش بود مادر در کانال رودخانه غرق شد. پدر زود ازدواج کرد و مریم معتقد است نامادری اش از خیلی از مادران دوستانش بهتر است. به این دلیل که وقتی دیر به خانه برمی گردد، دعواش می کند. به این دلیل که بچه هایش را گرسنه نگهمیدارد تا مریم هم از راه برسد و با هم ناهار بخورند. از درسهایش گفت. از دوستانش. از رابطه پدر و مادرش و مشکلاتی که با اولیا مدرسه دارد. ازینکه اهل نوشتن است و یک دفتر پر از نوشته های خودش دارد که بعضی شان در جشنواره های دانش آموزی رتبه بهترین دارند. من هر لحظه بیشتر ازش لذت می بردم. می گفت: مادرم در خیالم خاکستریست، اما هنوز مرا گرم می کند... می گفت شاید اگر زنده بود بیشتر از همین مادرم بهم محبت نمی کرد اما من از او یک اسطوره ساخته ام و برایش می نویسم و با دلنوشته هایم نامادری ام را اذیت می کنم. چشمهای پرهیایو  و جمله هایش که هر کدام مثل شکوفه نارنج ناگهان می رویید و عطر می پراکند، فروغ را برایم تداعی می کرد. با قدرت بیان، هوش اجتماعی بالا و شیطنتی که در صدا و رفتارش بود به راحتی توانست عرض نیم ساعت از من یک دوست برای خودش بسازد. قول گرفتم بار دیگر که همدیگر را دیدیم کمی از نوشته هایش برایم بخواند.

روی میزهای دفتر پر بود از لباس زیر زنانه و مردانه و مقنعه کرپ و نخی در رنگهای مختلف. بلوزهای توری و بسته های جوراب. خانم "فشخامی" دفتردار سابق، آرایشگاهش را به هم زده و بجاش لباس فروشی باز کرده. گفت از بس دانش آموزان بی حیای همین مدرسه می آمدند ابروهایشان را نخ کنم ،یک روز غیرتم جوش آمد و آرایشگاه را جمع کردم. خنزر پنزر از آستارا می آورد و مغازه ش را پر می کند. گاهی هم مثل حالا ، برای همکاران سابقش جنس می آورد مدرسه. خانم "مددی" شورت لنگه دار مردانه را بالا نگهداشته و کمر را می کشید ببیند اندازه ست یا نه؟ زنگ تفریح خورد. دفتر شلوغ شد.معلم ها هر کدام تکه ای برداشتند. اول لباس زیرهای مشکی و صورتی فروش رفت. بعد جوراب های مچی. بعد مردانه ها. مقنعه ها ماند. خانم "فشخامی" اثاثش را جمع کرد و ریخت توی ساک. پولها را شمرد و استکان را سرکشید.وقتی چادرم را برداشتم خواست تا سر جاده برسانمش. زنگ کلاس خورده و حیاط خالی بود. تور پاره والیبال در باد تکان می خورد. هنوز به جاده نرسیده صدای چرخ پنچر را شناختم. جوان روستایی که روبرو می آمد با دست فرمان ایست داد: بئس بئس،لاستیک زاپاس داری؟...با چاقو پاره کودن. خانم "فشخامی نفرین و ناله کنان پیاده شد. در حالیکه گوشه مقنعه ام را صاف می کرد ،دلداری می داد: خدا ذلیل آکنه بحق فاطمه زهرا. ان مدرسه زکان همه شرّن. همه تخم ازازیل. ته ره نارات نوه بوسن. بدین کیه نومره کم فدئی... بعد نگاه خیره ای بهم انداخت و گوشه چشمهاش خندید: آئوو ، ایته مقنعه روشن اثاث میان بو، تی جه آیه... سریع ساکش را باز کرد و مقنعه قهوه ای رنگ را گذاشت روی صندلی عقب: خواستی پولم فانده. چی قابل داره!

شاید سالها قبل ژولیت بینوش  مدتی در این محله ،بساط شکلات فروشی راه انداخته بود. طعم کلمات آدمهای اینجا آمیخته به لذتهای غریزیست. جمعه ناهار مهمان داشتیم و مهمانهای ما که ساکنین قدیمی این محلند،حواسشان به همه رنگها و صداها بود. آنها در هشیاری کامل بودند و من به سختی مراقب بودم در خودم  فرو نروم. آنها همه برنامه های پربیننده شبکه های مختلف را می دیدند. می توانستند ساعتها درباره آداب غذا خوردن حرف بزنند. پیشنهادات خلاقانه برای اجرای برنامه های عمرانی استان بدهند.نکته هایی در همان نگاه اول یافته بودند که من پس از دو ماه سکونت در این خانه، هنوز نمی دیدم.  از شجریان تا سلنا گومز همه چیز گوش می دادند و به نقاشی علاقمند بودند و کیک های خانگی را ترجیح می دادند.کودکیشان به آسانی در دسترس بود و با یادآوری خاطراتش فواره می زدند. هر کدام جمله  آن دیگری را کامل می کرد. مطمئن بودم اگر برای دور پنجم چای دم کنم باز هم مایلند. بلافاصله می خندیدند و ابدا به اینکه تن صدای خنده شان برای موضوع اخیر چه اندازه باشد فکر نمی کردند. نمیدانم این تفاوت، حاصل تاثیر خانه ها برآدمهاست یا بالعکس؟ من تلاش کردم "اصغر فرهادی گونه" به موضوع نگاه کنم اما ازآنجا که هنوز افکارم به لیزی صابونند، به نتیجه نرسیدم. تنها نکته های کوچکی دریافت کردم. مثلا اینکه آنها از پنجره،خیابان و عابر و درخت می دیدند و من "بیرون" را. آنها در آفتاب،ویتامین دی و گیاه می دیدند و من روزهای بی آفتاب آن خانه شمالی را. آنها کودکانه از لبه خاطرات می پریدند و می گذشتند اما من هر بار در جوی می افتم و آلوده می شوم! میچکا کنار میز ناهارخوری نشسته بود و از دور چهره هایشان را در دفتر سیمی بزرگش می کشید. می دیدم که برای چشمها و لبها وقت و رنگ بیشتری صرف می کند.بعد از رفتنشان خانه براقتر بود و صداها واضح تر. چیزی مثل معجزه شکلات در این ملاقات بود که  تا الان که صبح دو روز بعد است در من مانده. امروز کمی بیشتر شبیه مردم نواحی معتدل شده ام.