شاید سالها قبل ژولیت بینوش مدتی در این محله ،بساط شکلات فروشی راه انداخته بود. طعم کلمات آدمهای اینجا آمیخته به لذتهای غریزیست. جمعه ناهار مهمان داشتیم و مهمانهای ما که ساکنین قدیمی این محلند،حواسشان به همه رنگها و صداها بود. آنها در هشیاری کامل بودند و من به سختی مراقب بودم در خودم فرو نروم. آنها همه برنامه های پربیننده شبکه های مختلف را می دیدند. می توانستند ساعتها درباره آداب غذا خوردن حرف بزنند. پیشنهادات خلاقانه برای اجرای برنامه های عمرانی استان بدهند.نکته هایی در همان نگاه اول یافته بودند که من پس از دو ماه سکونت در این خانه، هنوز نمی دیدم. از شجریان تا سلنا گومز همه چیز گوش می دادند و به نقاشی علاقمند بودند و کیک های خانگی را ترجیح می دادند.کودکیشان به آسانی در دسترس بود و با یادآوری خاطراتش فواره می زدند. هر کدام جمله آن دیگری را کامل می کرد. مطمئن بودم اگر برای دور پنجم چای دم کنم باز هم مایلند. بلافاصله می خندیدند و ابدا به اینکه تن صدای خنده شان برای موضوع اخیر چه اندازه باشد فکر نمی کردند. نمیدانم این تفاوت، حاصل تاثیر خانه ها برآدمهاست یا بالعکس؟ من تلاش کردم "اصغر فرهادی گونه" به موضوع نگاه کنم اما ازآنجا که هنوز افکارم به لیزی صابونند، به نتیجه نرسیدم. تنها نکته های کوچکی دریافت کردم. مثلا اینکه آنها از پنجره،خیابان و عابر و درخت می دیدند و من "بیرون" را. آنها در آفتاب،ویتامین دی و گیاه می دیدند و من روزهای بی آفتاب آن خانه شمالی را. آنها کودکانه از لبه خاطرات می پریدند و می گذشتند اما من هر بار در جوی می افتم و آلوده می شوم! میچکا کنار میز ناهارخوری نشسته بود و از دور چهره هایشان را در دفتر سیمی بزرگش می کشید. می دیدم که برای چشمها و لبها وقت و رنگ بیشتری صرف می کند.بعد از رفتنشان خانه براقتر بود و صداها واضح تر. چیزی مثل معجزه شکلات در این ملاقات بود که تا الان که صبح دو روز بعد است در من مانده. امروز کمی بیشتر شبیه مردم نواحی معتدل شده ام.
+ نوشته شده در یکشنبه یکم آبان ۱۳۹۰ ساعت توسط میم
|
ميچكا در مازندران به معناي گنجشك است و ميچكاكِلي يعني لانه گنجشك