ظاهرا چندین بار بهش تذکر داده بودند و هر بار گستاخ تر از قبل بهشان پرخاش کرده. بعد از توضیحات به قول خودش"د چی من ته ره بگم"، مریم را از بلندگو صدا زد. یک دقیقه بعد دخترکی باریک و بلند با مقنعه کوتاه و موهای پوش داده، با سر دوید داخل و با پاشنه ترمز گرفت. عضلاتش به چابکی و ورزیدگی یوزپلنگ. خودم را جمع و در نگاه مدیر دلجویی را حس کردم.
فرستادندمان اتاق مشاور مدرسه. غبطه خوردم به مشاور و از خودم پرسیدم بهتر نیست سال بعد تدریس را رها کنم و مشاور شوم؟ اتاقی آرام با یک قفسه کتاب. یک رادیو ضبط. میز تحریر و دو صندلی راحتی. پنجره به باغ پشت مدرسه باز می شد و گوشه دیوار فلش زده بود:قبله.
آرامش فضای اتاق مثل تارهای نامرئی دور مریم پیچید. دستهایش را از جلو به هم قلاب کرده و به سمت پایین می کشید.حس کردم از آن دریدگی که در نگاه و حرکاتش بود کاسته شد. کیفم را گذاشتم گوشه ای. صندلی تعارفش کردم. از پنجره به درختان مردد میان رنگهای پاییز نگاه کردم و گفتم: چه جای دنجی! تو رو یاد چی میندازه؟... صدایی که هنوز شک دارم از گلوی او درآمده باشد گفت: یاد مادرم.
وقتی چهارسالش بود مادر در کانال رودخانه غرق شد. پدر زود ازدواج کرد و مریم معتقد است نامادری اش از خیلی از مادران دوستانش بهتر است. به این دلیل که وقتی دیر به خانه برمی گردد، دعواش می کند. به این دلیل که بچه هایش را گرسنه نگهمیدارد تا مریم هم از راه برسد و با هم ناهار بخورند. از درسهایش گفت. از دوستانش. از رابطه پدر و مادرش و مشکلاتی که با اولیا مدرسه دارد. ازینکه اهل نوشتن است و یک دفتر پر از نوشته های خودش دارد که بعضی شان در جشنواره های دانش آموزی رتبه بهترین دارند. من هر لحظه بیشتر ازش لذت می بردم. می گفت: مادرم در خیالم خاکستریست، اما هنوز مرا گرم می کند... می گفت شاید اگر زنده بود بیشتر از همین مادرم بهم محبت نمی کرد اما من از او یک اسطوره ساخته ام و برایش می نویسم و با دلنوشته هایم نامادری ام را اذیت می کنم. چشمهای پرهیایو و جمله هایش که هر کدام مثل شکوفه نارنج ناگهان می رویید و عطر می پراکند، فروغ را برایم تداعی می کرد. با قدرت بیان، هوش اجتماعی بالا و شیطنتی که در صدا و رفتارش بود به راحتی توانست عرض نیم ساعت از من یک دوست برای خودش بسازد. قول گرفتم بار دیگر که همدیگر را دیدیم کمی از نوشته هایش برایم بخواند.
روی میزهای دفتر پر بود از لباس زیر زنانه و مردانه و مقنعه کرپ و نخی در رنگهای مختلف. بلوزهای توری و بسته های جوراب. خانم "فشخامی" دفتردار سابق، آرایشگاهش را به هم زده و بجاش لباس فروشی باز کرده. گفت از بس دانش آموزان بی حیای همین مدرسه می آمدند ابروهایشان را نخ کنم ،یک روز غیرتم جوش آمد و آرایشگاه را جمع کردم. خنزر پنزر از آستارا می آورد و مغازه ش را پر می کند. گاهی هم مثل حالا ، برای همکاران سابقش جنس می آورد مدرسه. خانم "مددی" شورت لنگه دار مردانه را بالا نگهداشته و کمر را می کشید ببیند اندازه ست یا نه؟ زنگ تفریح خورد. دفتر شلوغ شد.معلم ها هر کدام تکه ای برداشتند. اول لباس زیرهای مشکی و صورتی فروش رفت. بعد جوراب های مچی. بعد مردانه ها. مقنعه ها ماند. خانم "فشخامی" اثاثش را جمع کرد و ریخت توی ساک. پولها را شمرد و استکان را سرکشید.وقتی چادرم را برداشتم خواست تا سر جاده برسانمش. زنگ کلاس خورده و حیاط خالی بود. تور پاره والیبال در باد تکان می خورد. هنوز به جاده نرسیده صدای چرخ پنچر را شناختم. جوان روستایی که روبرو می آمد با دست فرمان ایست داد: بئس بئس،لاستیک زاپاس داری؟...با چاقو پاره کودن. خانم "فشخامی نفرین و ناله کنان پیاده شد. در حالیکه گوشه مقنعه ام را صاف می کرد ،دلداری می داد: خدا ذلیل آکنه بحق فاطمه زهرا. ان مدرسه زکان همه شرّن. همه تخم ازازیل. ته ره نارات نوه بوسن. بدین کیه نومره کم فدئی... بعد نگاه خیره ای بهم انداخت و گوشه چشمهاش خندید: آئوو ، ایته مقنعه روشن اثاث میان بو، تی جه آیه... سریع ساکش را باز کرد و مقنعه قهوه ای رنگ را گذاشت روی صندلی عقب: خواستی پولم فانده. چی قابل داره!
ميچكا در مازندران به معناي گنجشك است و ميچكاكِلي يعني لانه گنجشك