چقدر ننوشتم! مدتیست پریشانی باعث ننوشتن شده و ننوشتن باعث پریشانی. سابقه دارد. و دلایل کافی. چیز تازه ای نیست و من دچار سندرم خاصی نشده ام. اینجا دور و برم آدمهای پریشان زیادند. آدمهایی که دلیل خوشبختی شان صرف شام پنج شنبه شب در رستوران رازقی است. یا جور شدن وامشان. یا بالاخره یک سرویس مطمئن برای مدرسه دخترشان پیدا کرده اند. اینکه بعد از بارندگی، دم پارکینگشان آب جمع نمی شود. آدمهایی که باهاشان حرفم نمی آید. حرفها در من انباشته شده،می لولند و با ناخودآگاه دورترین سالهایم دستشان در یک کاسه است. شبها خودم را مرور می کنم تا مبادا یادم برودم!

دنبال یک مشاور واقعی می گردم. خودم حس می کنم نیاز به دارو دارم،به دلیل فراموشی های آزاردهنده آبروبر. یک متخصص مغز و اعصاب خوب سراغ دارم. باید تعدادی شماره های تلفن را از لیست موبایلم حذف کنم. بعضی لباس ها را در جعبه ای بگذارم و رها شوم از خاطرات دور و کهنه. من جایی مثل دالان تاریک حمام خزینه ایستاده ام و انعکاس صداهای زنانه را می شنوم. صدای خانم گاف که دختر بیمارش بی پرستار مانده. پرستار به تازگی وقتی کسی خانه نبود رفته به اتاق خواب و عکس مادر خانم گاف را در لباس تالشی دیده و فهمیده او شیعه نیست.پرستار از کودکی شنیده سنی ها دم دارند... صدای خواهر حدیثه را می شنوم:حدیثه فرار کرده. صدای مادرم:دلم برای دخترهام تنگ شده.

این روزها برنامه هر روز را یادداشت می کنم و می چسبانم به آینه اتاق. چه صادق است آینه در نمایاندن روزهای مختصرم.

ساعت از نیمه شب گذشته. دوش گرفته ام. به دستهایم کرم مالیده ام. منتظرم لباسشویی کارش را به اتمام برساند و به صدای زندگی شبانه گوش میدهم. همسایه طبقه بالا اعتیاد به تماشای تلویزیون  دارد. یاد خانه دلگیر مادرشوهرم و اشیاء مبهوت آن می افتم. سالهاست شب ها پای تلویزیون می نشیند و در حالیکه چشمهایش را بسته، بیدارست و هذیانهایش را ورز می دهد. تقریبا هر ده ثانیه یک ماشین از خیابان زیر پنجره عبور می کند. حتما از میهمانی برمی گردند. فلاسفه معتقدند انسان بالطبع موجودی اجتماعیست. زیر این جمله خط بکشید... رنگ لباسهایشان عوض شده. از امسال سرمه ای می پوشند. دستهایشان از پوست گردو و انار رنگ گرفته. با کفشهای نامرغوب ارزان و خنده های رام نشدنی.   

خانه روشنی است. اینجا بهتر جا می شوم. اگرچه همه من با من نیامده است. بخشی در آن خانه تاریک جا مانده. با تمام تلاشی که می کنم اما هنوز هیچ چیز سر جای خودش نیست. نه زمان، نه اشیا، نه عادات. آدمهای این ساختمان سایه ندارند. رد پا هم. عطر سیر و زردچوبه هیچوقت، حتی ظهر که از مدرسه برمی گردم، وادار به تنفس عمیقم نکرده. اینها البته بد نیست. این همسایه ها سهم بیشتری از زمان را برای خودشان برداشته اند،هر کس زیر سایه خودش می نشیند. احتمالا تنها از رخت آویز ورودی آپارتمان ما چادر نخی گلدار آویخته. صبح ها از پنجره آشپزخانه با درخت چنار دست میدهم. تراس پهن آفتابگیرش می تواند از من کدبانویی بسازد. خانم سین گهگاه تماسی می گیرد. می گوید وقتی در آن خانه تاریک باز می شود چشمهایش را می بندد تا جای خالی ام را نبیند! و من هرچه خودم را پهن می کنم در این محدوده کسی از جنس او نمی یابم. کسی که بوی گلپر بدهد.

روح وحشی بلوغ ،هرزگاه سیلی آبداری در گوش دخترک می خواباند. تهدید می کند. قهر می کند. دخترم بهترین مثال برای بحران نوجوانیست. مادرم به این حال می گوید "جنِّ خو"، می گوید هر وقت پیش آمد صبر کن کنار برود. جنّ خو کنار که رفت پشیمان برمی گردد و اعتراف می کند که نمیدونم چرا اینجوری میشم مامان!دست خودم نیست.حتی وقتی درس می خونم تمرکز ندارم. برایش توضیح میدهم که عادیست و خیلی خوبست که همینطور باشد. که زیاد چت کند،کم حمام برود، رفقایش بزرگ شوند، لباسهایش کوچک. همه زندگی بشود دماغ. کم کم همه چیز برمی گردد سر جای خودش و من لذت میبرم ازین دیوانه بازی های تو.

همخانه هنوز مطمئن نیست تصمیمش درست بوده یا نه. زیاد به اقساطش فکر می کند. به مقدار مصرف بنزین در ماه. به اینکه همه چیز را از همه کس مخفی نگهدارد. کسی که لامپ توالت را روشن گذاشته شناسایی کند. همیشه حاضر باشد برای پاسخ دادن به برخی سوالات. به تناسب تقویم و پیراهن مشکی ، به مدیرعامل و ریش و میزان بارندگی. دیشب برایم کفش خرید. وقتی پوشیدم گفت خوبه، بت میاد... من که نفهمیدم کفش چطور به آدم می آید اما حدس زدم خواسته چیز خوبی گفته باشد.