دنبال یک مشاور واقعی می گردم. خودم حس می کنم نیاز به دارو دارم،به دلیل فراموشی های آزاردهنده آبروبر. یک متخصص مغز و اعصاب خوب سراغ دارم. باید تعدادی شماره های تلفن را از لیست موبایلم حذف کنم. بعضی لباس ها را در جعبه ای بگذارم و رها شوم از خاطرات دور و کهنه. من جایی مثل دالان تاریک حمام خزینه ایستاده ام و انعکاس صداهای زنانه را می شنوم. صدای خانم گاف که دختر بیمارش بی پرستار مانده. پرستار به تازگی وقتی کسی خانه نبود رفته به اتاق خواب و عکس مادر خانم گاف را در لباس تالشی دیده و فهمیده او شیعه نیست.پرستار از کودکی شنیده سنی ها دم دارند... صدای خواهر حدیثه را می شنوم:حدیثه فرار کرده. صدای مادرم:دلم برای دخترهام تنگ شده.
این روزها برنامه هر روز را یادداشت می کنم و می چسبانم به آینه اتاق. چه صادق است آینه در نمایاندن روزهای مختصرم.روح وحشی بلوغ ،هرزگاه سیلی آبداری در گوش دخترک می خواباند. تهدید می کند. قهر می کند. دخترم بهترین مثال برای بحران نوجوانیست. مادرم به این حال می گوید "جنِّ خو"، می گوید هر وقت پیش آمد صبر کن کنار برود. جنّ خو کنار که رفت پشیمان برمی گردد و اعتراف می کند که نمیدونم چرا اینجوری میشم مامان!دست خودم نیست.حتی وقتی درس می خونم تمرکز ندارم. برایش توضیح میدهم که عادیست و خیلی خوبست که همینطور باشد. که زیاد چت کند،کم حمام برود، رفقایش بزرگ شوند، لباسهایش کوچک. همه زندگی بشود دماغ. کم کم همه چیز برمی گردد سر جای خودش و من لذت میبرم ازین دیوانه بازی های تو.
همخانه هنوز مطمئن نیست تصمیمش درست بوده یا نه. زیاد به اقساطش فکر می کند. به مقدار مصرف بنزین در ماه. به اینکه همه چیز را از همه کس مخفی نگهدارد. کسی که لامپ توالت را روشن گذاشته شناسایی کند. همیشه حاضر باشد برای پاسخ دادن به برخی سوالات. به تناسب تقویم و پیراهن مشکی ، به مدیرعامل و ریش و میزان بارندگی. دیشب برایم کفش خرید. وقتی پوشیدم گفت خوبه، بت میاد... من که نفهمیدم کفش چطور به آدم می آید اما حدس زدم خواسته چیز خوبی گفته باشد.
ميچكا در مازندران به معناي گنجشك است و ميچكاكِلي يعني لانه گنجشك